سه‌شنبه, ۰۷ اسفند ۱۳۹۷ ساعت ۱۴:۳۲
شهید سیدمحمد پورنقی سیزدهم شهریورماه در جبهه الله اکبر خوزستان به شهادت نایل گردید.شهید محمد پورنقی انگیزه خودش از رفتن به جبهه را به مادرش این گونه می گوید: ما از علی اکبر امام حسین برتر نیستیم و پیروزی انقلاب هدف اصلی ماست.

شهید پورنقی: ما از على‏ اكبر(ع) برتر نيستيم و پيروزى انقلاب، هدف اصلى ماست

سيد محمد پورنقى، در چهارم دى ‏ماه سال 1335 در خانواده اى مذهبى، در شهر علم و تقوى، نجف اشرف، متولد شد.

به علت همزمان شدن تولد او با روز جمعه، نامش را محمد گذاشتند. دوران كودكى و تحصيلات ابتدايى را همان جا در مدرسه‏ ى علوى - كه مخصوص ايرانيان بود - سپرى كرد. هنگامى كه دولت عراق تصميم به بيرون راندن ايرانى ‏ها از عراق گرفت، خانواده ى وى از نجف به وطن اصلى خودشان، ايران، بازگشتند و در مشهد اقامت گزيدند. در اين هنگام - كه مصادف با اوايل دوره ی راهنمايى او بود - سيد محمد در مدرسه ی حاج تقى شروع به تحصيل كرد. اما به دليل جابه جايى محل سكونت، با مشكلات متعددى از جمله مسائل اقتصادى روبه رو شدند. به همين دليل در مغازه خرازى پدر نصف روز كار می کرد. گاهى اوقات هم كش ‏بافى می کرد و هر آن‏چه را كه به دست مى ‏آورد، به خانواده مى ‏داد تا كمك خرجى باشد.

حتى اگر مهمان داشتند، با آن‏ ها به نماز می رفت و جلسات قرآن شب‏هاى جمعه را هيچ‏گاه تعطيل نمی کرد.

اوقات فراغتش را به كتابخانه حضرت‏رضا(ع) می رفت و كتاب‏ هاى مذهبى و تاريخى می خواند. پدرش می گويد: «در يكى از زمان‏ هاى بودنش در مغازه خانمى به او تعرض می کند كه چرا پول را به دستم ندادى و روى ميز گذاشتى؟ وقتى كه من موضوع را از آن خانم جويا شدم، گفت: چه پسر خوبى تربيت كرده اى.»

سال اول متوسطه را در دبيرستان روزانه حاج تقى و سال‏هاى بعد را در دبيرستان شبانه جليل نصيرزاده گذراند. چون تنها شاغل خانواده پدرش بود و افراد تحت سرپرستى ايشان زياد بودند و در آن موقع نيز فقر شديدى برجامعه حاكم بود، او شبانه به تحصيل پرداخت تا بتواند روزها كار كند. او مدت زيادى در كش‏بافى شب و روز كار می کرد. شب‏ها پس از اتمام كلاس درس مستقيماً به سركار می رفت. تا اين كه در سال 1355 ديپلمش را در رشته طبيعى گرفت.

علاقه ی زيادى به ادامه تحصيل داشت. در كنكور ورودى دانشگاه شركت كرد، ولى چون وقت كافى براى مطالعه نداشت، نتوانست در رشته ی دلخواهش قبول شود. در همان سال براى خدمت سربازى به ارتش رفت و دوران سربازى را با درجه ی گروهبان سومى تا بهمن ماه 1357 ادامه داد.

سال دوم خدمتش با آغاز اوج‏ گيرى فعاليت ‏هاى انقلاب اسلامى همراه بود. با وجود پيام امام خمينى، مبنى بر فرار از پادگان‏ ها - كه شرايط برايش مهيا بود - اما او تصميم گرفت فرار نكند و از داخل ارتش به مقابله با ارتش برخيزد و خبرهايى را از داخل نظام به مردم برساند.

فعاليت ‏هايش قبل از انقلاب منظم نبود، ولى تا حد امكان با بيان حقايق به مبارزه با رژيم برمی خاست.

با اين كه درجه‏ دار ارتش بود اما در سازماندهى اعتصاب غذاى 48 ساعتى لشكر 77 را نقش مهمى داشت.

در شعار نويسى و بردن وسايل تبليغاتى و دادن آن به درجه‏داران و سربازان فعاليت داشت.

در اين مدت كه در ارتش خدمت می کرد، نيروهايى را كه رهبرى و كشتار مستقيم مردم مشهد را در «يكشنبه خونين» برعهده داشتند پس از شناسايى، می خواست آن‏ها را به هلاكت برساند كه خدمت سربازيش تمام شد. در اين هنگام انقلاب اسلامى نيز به پيروزى رسيد.

در سال 1359 عضو سپاه شد. پس از اين احساس مسئوليت بيشترى می کرد. از همان ابتدا با خط غرب زده ‏ها «بنى‏ صدر و ليبرال‏ها» و شرق زده ‏ها «چپى ‏ها و منافقين» مخالفت داشت و اين زمانى بود كه هنوز ماهيت آن‏ها به درستى مشخص نشده بود.

فعاليت‏هاى مختلفى در زمينه‏هاى سياسى و مذهبى بر عهده داشت. از خصوصيات اخلاقى شهيد مى‏توان: صبر زياد، استقامت، اخلاص و سادگى را بيان كرد.

برادر شهيد می گويد: «به ايشان پيشنهاد ازدواج داديم و حتى پدر گفت: هر فردى را شما بگويى قبول است. چندين بار از طرف خانواده ‏هاى دختر پيشنهاد داده بودند، ولى سيدمحمد در جواب گفت: تا جنگ تمام نشود، من ازدواج نمی کنم.»

در 25 سالگى براى بار اول به جبهه ی غرب اعزام شد و 20 روز در سر پُل ذهاب و قصرشيرين بود. شهيد انگيزه ی اصلى خود را از رفتن به جبهه به مادرش اين گونه تفهيم می کند: «ما از على‏ اكبر امام حسين(ع) برتر نيستيم و پيروزى انقلاب، هدف اصلى ماست.» در جبهه فرماندهى گروهى را به عهده داشت و همه او را دوست داشتند.

دفعه ی دوم و سوم به جبهه ی الله اكبر خوزستان، در اطراف بستان، اعزام شد و 120 روز آن‏جا بود. مدت زيادى از اعزامش گذشته بود كه قرار بود به مرخصى بيايد. برادرش در اين باره می گويد: «برگه ی مرخصى را امضا كرده بودند. ولى بعد كه مطلع می شود، چهار روز ديگر عملياتى در پيش است، از آمدن به مرخصى منصرف می گردد. و تصميم می گيرد بعد از عمليات به مرخصى بيايد. شب قبل از عمليات در خانه ی يكى از بستگان در اهواز می رود و اين گونه تعريف می کند: با ماشين جيپ در منطقه بوديم كه ماشين چپ می شد ولى چون سرعت كم بود اتفاقى نيفتاد.»

در تاريخ 11/6/1360، عملياتى به خاطر شهادت رجايى و باهنر انجام شد و محمد پيشاپيش همرزمان بود و آن‏ها را هدايت می کرد. هميشه در جبهه لباس كار مى ‏پوشيد، ولى در روز عمليات لباس تميز و مرتب فرم سپاه را مى ‏پوشيد و همراه با غسل شهادت عازم عمليات می شد.

يكى از دوستانش می گويد: «به شوخى به سيد محمد گفتيم: مگر می خواهى شهيد شوى؟ با جديت تمام جواب داد. بله. می خواهم شهيد شوم.»

در سال 1360، ساعت 12 شب عمليات شروع می شود. شهيد كه خود فرماندهى را برعهده داشت، پيشاپيش حركت می کرد. كم‏كم كه هوا روشن می شود، تيرى به پايش اصابت می کند، ولى با اين حال به نبرد ادامه مى‏ دهد. گلوله اى ديگر به سمت راست بدنش اصابت می کند و در سپيده دم روز 13/6/1360 در جبهه ی الله اكبر خوزستان به مقام رفيع شهادت نايل می شود.

برادرش می گويد: «ما حدود بيست روز از شهادت ايشان بى‏اطلاع بوديم. بعد از اطلاع، شهادت ايشان براى ما غير قابل قبول بود، چون جنازه اى نديده بوديم. گفتند. جنازه مانده بين دو كانال و چون سيدمحمد پيشاپيش همه بود، امكان انتقال آن به عقب نبود. تا اين كه بعد از 3 ماه و ده روز جنازه ی ايشان را آوردند و هيچ قسمتى از جنازه متلاشى نشده بود.»

محل دفن اين شهيد بزرگوار در بهشت رضا(ع)، گلزار شهدا، مى ‏باشد.

شهيد سيدمحمد پورنقى در قسمتى از وصيت‏نامه ی خود مى‏ نويسد: «از ملت ايران می خواهم كه كوچك‏ ترين غفلتى در اطاعت از اوامر امام ننمايند و بدانند كه پيروزى از آنِ ماست. با چنگ و دندان از اين انقلاب و جمهورى اسلامى دفاع نمايند و هميشه در صحنه حاضر باشند و نگذارند كه بى خدايان و منافقين، آبرو و حيثيت جمهورى اسلامى را لكه دار نمايند.»


منبع: پرونده فرهنگی شاهد، پرونده کارگزینی شاهد، سرگذشت پژوهی

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده