شهید محمدرضا پیله وران بیست و چهارم دی ماه 1365 در عملیات کربلای5 و در منطقه شبمچه به شهادت نایل آمد.
فرمانده گردان خط شکن شهید محمدرضا پیله وران

 

محمدرضا پیله وران - فرزند محمدحسن - در دهم شهريور ماه سال 1345 در شهرستان گناباد چشم به جهان گشود.

دوران ابتدايى را تا سال 1355 در مدرسه ی قهرمانى در گناباد گذراند. دانش آموزى ساعى بود و تكاليفش را به خوبى انجام می داد.

دوره ی راهنمايى را در مدرسه ی راهنمايى ابن سينا در سال 1359 به پايان برد.

ايام بی کارى را به مغازه ی پدرش می رفت و به ايشان كمك می کرد. عضو انجمن اسلامى بود.

كتاب‏هاى مذهبى مثل كتب استاد شهيد مطهرى و شهيد دستغيب را مطالعه مى‏نمود.

به كارهاى خطاطى و نقاشى علاقه‏ مند بود.

على‏ اكبر اثباتى - دوست شهيد - می گويد: «از خط بسيار خوبى بر خوردار بود. بر روى ديوار شعار مى‏ نوشت. در گلزار شهدا بر روى ديوار شعار «شهيد نظر می کند به وجه الله» توسط ايشان نوشته شده است و هنوز آن خط باقى است.»

حجت‏الله ردائى - دوست شهيد - نقل می کند: «در دوران جوانى من به همراه آقاى پیله وران در نمازهاى جماعت شركت می کرديم و امام جماعت قرائت نمازمان را تصحيح می کردند.»

علاقه ی خاصى به ائمه ی اطهار(ع) داشت. در مراسم شب‏هاى قدر، ماه محرم و صفر شركت می کرد.

نسبت به غيبت حساس بود؛ دوست نداشت كسى غيبت كند.

از افراد بى بند و بار و افرادى كه مذهب و دين را به بازى می گرفتند متنفر بود. به كسانى كه بدحجاب بودند گوشزد می کرد كه حجاب خود را رعايت كنند.

به افراد توصيه می کرد: «نماز را سروقت بخوانيد.» و به خواهران می گفت: «حجاب را رعايت كنيد.»

قبل از انقلاب در جلسات دعاى ندبه و كميل شركت می کرد و علاقه ی شديدى به اين‏گونه جلسات داشت.

در دوران انقلاب بر روى ديوار شعار مى‏نوشت. در مساجد به عنوان مكبر فعاليت داشت و همچنين به تكثير نوارهاى آقاى كافى و پخش نوارهاى مذهبى می پرداخت.

در تظاهرات شركت می کرد و به پخش اعلاميه می پرداخت.

بعد از انقلاب در فعاليت‏هاى انجمن اسلامى مسجد شركت فعالى داشت. از مؤسسين انجمن اسلامى بود و كارهاى سطح پايين را خودش انجام می داد.

با فعال شدن بسيج جذب اين نهاد شد و كارهاى قبلى را در سطح وسيع‏ترى برگزار می کرد و به تشكيل كلاس‏هاى اخلاق و پخش فيلم از جبهه و تكثير سخنان بزرگان مملكت می پرداخت.

فرمانده گردان خط شکن شهید محمدرضا پیله وران

با تشكيل بسيج از بنيان‏گذاران پايگاه شهيد مفتح بود.

محمدرضا پیله وران تحت تأثير سخنان امام، شهيد مطهرى و بهشتى در مورد پيشبرد اهداف انقلاب قرار گرفت و بعد از انقلاب با آزادشدن فعاليت‏هاى مذهبى و سياسى به تبليغ انقلاب پرداخت.

در فعاليت‏هاى سياسى شركت داشت. از همان ابتدا كه بنى‏صدر رييس جمهور شد به او اظهار بدبينى می کرد.

با كارهاى منافقين مخالف بود و تنها راه مبارزه با آن‏ها را كشف حقايق از طريق كتاب‏هاى مذهبى چون آثار شهيد مطهرى می دانست.

دوران دبيرستان را در مدرسه ی طالقانى شهرستان گناباد آغاز كرد، اما سال 1360 در سال دوم دبيرستان ترك تحصيل نمود و به جبهه رفت. در اين زمان پانزده سال داشت كه ابتدا در جبهه‏هاى كردستان حضور پيدا كرد.

براى خدمت به اسلام، انقلاب، رهبرى و دفاع از مملكت به جبهه‏ هاى حق عليه باطل شتافت.

به خاطر اين كه امام جهاد را مقدس شمردند، به تبعيت از حرف امام جبهه را بر همه چيز مقدم شمرد. رفتن به جنگ را يك تكليف می دانست.

در مورد جنگ معتقد بود: «تا زمانى كه جنگ باشد، ما هم در جبهه هستيم و چون در جبهه به ما نياز هست نبايد امكانات مادى را مثل درس و غيره بهانه قرار دهيم و به جبهه نرويم. فعلاً جنگ واجب‏تر است.»

پدر شهيد می گويد: «به او گفتم: درست را بخوان. گفت: درس و مدرسه هميشه هست ولى جنگ و جبهه تمام می شود و فعلاً جنگ مهم‏تر است.»

می گفت: «جبهه ‏ها را خالى نگذاريد. همه به جبهه بياييد.» افراد را براى رفتن به جبهه تشويق می کرد.

على‏اكبر اثباتى می گويد: «فردى خوش برخورد بود و افراد را به طرف خودش جذب می کرد. به آن‏ها خدا، قرآن و اسلام را گوشزد می کرد و بعد آن‏ها را به طرف جبهه می کشاند.

صدام را دست نشانده ی استكبار جهانى می دانست كه براى ضربه زدن به انقلاب، جنگ تحميلى را به وجود آورد.

محمدرضا پیله وران زندگى را در جبهه ديد و جبهه را براى زندگى كردن انتخاب نمود.

در جبهه در قسمت‏هاى مختلفى فعاليت می کرد؛ به عنوان يك رزمنده ی عادى، معاون اطلاعات - عمليات و غواصى نيز انجام وظيفه كرد. به خاطر مديريت بالايى كه داشت، او را به عنوان مسئول گروه انتخاب كردند. در پشت جبهه به كارهاى تبليغاتى با مسجد همكارى داشت.

زمانى كه از جبهه به مرخصى مى‏آمد، به ديدن اقوام و خويشان می رفت. اگر آن‏ها از لحاظ مالى در مضيقه بودند، مشكل آن‏ها را رفع می کرد.

خانواده ی شهيدى نقل می کند: «هنگامى كه شهيد به ديدن ما آمده بود از نظر مالى مشكل داشتيم. او متوجه موضوع شده بود و مقدارى پول در زير فرش ما گذاشته بود بدون اين كه به كسى بگويد.»

چند روزى كه به مرخصى مى ‏آمد، دوست داشت از همه بستگان ديدن كند.

در سال 1360 به جبهه اعزام شد و تا سال 1365 در جبهه و در اكثر عمليات‏ هاى مهم حضور داشت؛ از جمله: عمليات والفجر 8 در سال 1364، كربلاى 4 و كربلاى 5 در سال 1365 و عمليات بدر و ميمك. در عمليات و الفجر 8 در منطقه ی فاو غواص بود.

ايشان علاقه ی شديدى به بعد مذهبى جنگ داشت و جنگ را عبادت می دانست. علاقه ی خاصى به امام داشت. به توصيه‏ ها و سخنان حضرت امام كه مى ‏فرمود: «جوانان بايد جبهه‏ ها را پر كنند» عمل می کرد و توصيه‏ هاى ايشان را فتوا می دانست.

شهيد در مصاحبه ‏اى در زمان حيات گفت: «از تمام خانواده‏ ها و دوستان می خواهم كه پيرو كامل دستورات امام باشند. يكى از مسايل كه امام زياد تأكيد دارند، مقدم بودن جبهه بر بقيه ی كارهاست و ما نبايد كارهايى مانند درس و غيره را بهانه قرار دهيم و به جبهه نرويم. اگر دشمن بر ما مسلط شود حتى تخصص ما بى ‏فايده است. به فرمايش امام كه فرمودند: تنور جنگ را گرم نگهداريد. از شما مردم می خواهم كه جبهه‏ ها را پر كنيد». امام را اولين و آخرين مأمن و سرپناه خود می دانست.

اگر كسى بى ‏احترامى و يا توهينى نسبت به امام و انقلاب می کرد، آن مكان را به نشانه ی اعتراض ترك مى‏نمود. در تمام زمينه ‏ها به حرف‏ هاى امام گوش فرا می داد. حتى در وصيت نامه ‏اش مردم را به تبعيت از امام دعوت كرده است. دوست داشت هرچه زودتر راه كربلا باز شود تا رهبر خوشحال شود. او با افراد مذهبى و روحانيت ارتباط داشت.

كارهاى عبادى را به دور از جمع و خودنمايى انجام می داد و فقط در جهت كسب رضاى خدا بود. نماز شبش را به دور از چشم همرزمانش می خواند.

عباسعلى پور يعقوب - همرزم شهيد - نقل می کند: «عبادت ‏هايش مخفيانه بود. گاهى اوقات كه شب ‏ها بيدار می شدم ايشان را در حال خواندن نماز شب می ديدم. در حالى كه همه خواب بودند ايشان به عبادت می پرداخت و از تظاهر به دور بود».

به نماز اول وقت بسيار اهميت می داد. در مراسم دعا شركت می کرد و نماز شب‏ هاى او مورد توجه دوستانش بود.

از ريا و تظاهر به دور بود. حتى زمانى كه می خواست به جبهه برود، از شهرستان گناباد اعزام نشد، بلكه از شهرستان‏هاى اطراف به جبهه می رفت؛ چون دوست نداشت رفتنش به جبهه ريايى باشد.

در زمان عمليات بسيار فعال بود. سعى می کرد كه حد و حدود هر چيزى را رعايت كند تا كار به خوبى صورت گيرد و سعى بر اين داشت كه كارى كه به او محول شده است به خوبى انجام دهد.

فردى بسيار شجاع بود و در جنگ از خود رشادت‏هاى فراوانى نشان داد. كسى بود كه در درگيرى‏ هاى اوليه بر خودش مسلط بود و ترسى نداشت. به خاطر برخوردارى از ايمان قوى بسيار شجاع بود.

همرزم شهيد - عباسعلى پور يعقوب - می گويد: «در عمليات بدر محمدرضا پیله وران به عنوان غواص همراه ما بود. ما حدود 24 يا 25 نفر از گردان خط شكن بوديم. در بدو عمليات - موقعى كه به خط عراقى‏ ها نزديك شده بوديم و می خواستيم حمله كنيم - يكى از افرادى كه به ما روحيه می داد، همين شهيد پیله وران بود؛ می گفت: به خدا متوسل شويد و از او كمك بخواهيد. در اين عمليات او مأموريت داشت ضدهوايى كه در سمت چپ آبراه ی منطقه ی هور قرار داشت از كار بيندازد كه موفق شد اين‏كار را بكند. و اگر ضد هوايى از كار نمى ‏افتاد، ما نمى‏ توانستيم به جاده ی بدر برسيم و شكست می خورديم و آبراه باز نمی شد.»

ايشان در عمليات كربلاى 4 - در سال 1364 - مجروح شد كه دوران نقاهت را در اهواز گذراند و بدون اين كه پدر و مادرش متوجه شوند، پس از پايان آن دوران دوباره به جبهه رفت.

او يك رزمنده ی به تمام معنا و يك تحليلگر خوبى بود. اگر خلافى از كسى می ديد با يك منطق و روش درست او را توجيه می کرد.

اوقات فراغت را در منطقه بيشتر به مطالعه ی كتاب‏ هاى شهيد مطهرى خواندن قرآن و ورزش شنا می پرداخت.

در بحران‏ ها و مشكلات صبور بود و بقيه را نيز به صبر و استقامت در مقابل مشكلات دعوت می کرد. مشكلاتش را نزد كسى عنوان نمی کرد.

در كارهاى جمعى پيش ‏قدم بود. در انجام كارها با ديگران مشورت می کرد.

عباسعلى پور يعقوب - همرزم شهيد - نقل می کند: «در منطقه ی عملياتى بايد سنگر مى‏ ساختيم. شهيد مسئول گروه بود ولى در هر كارى شركت می کرد. سركيسه‏ ها را می گرفت و خاك داخل آن‏ها می ريخت. مثل يك رزمنده ی عادى هر كارى را انجام می داد. يكى از رزمندگان گفت: چرا شما اين كارها را انجام می دهيد؟ ايشان گفتند: من با شما چه فرقى دارم؟ همه با هم برابر هستند؛ مسئول و غير مسئول وجود ندارد.»

پدر شهيد نقل می کند: «آخرين بارى كه می خواست به جبهه برود كتاب‏هاى درسى ‏اش را با خود برد تا در آن‏جا درس بخواند. زمانى كه در مرخصى بود، گفت: من مايلم كه ازدواج كنم. من از دوستم نامه‏ اى را بايد به خانواده ‏اش برسانم. دوستم گفت: اگر اين نامه را به خانه برسانى، به توزن می دهند. وقتى به خانه ی آن خانواده رفتيم، مادر آن دختر گفت: دختر ما مايل به ازدواج با يك جانباز است؛ اگر استخاره راه داد، اشكالى ندارد كه با محمدرضا پیله وران ازدواج كند. ولى استخاره راه نداد و شهيد به جبهه رفت و ديگر برنگشت تا به شهادت رسيد.»

يكى از همسايگان شهيد می گويد: «قبل از شهادت خواب ديدم كه او يك لباس سفيد بلندى بر تن دارد و در صحراى بی کرانى ايستاده؛ هرچه او را صدا زدم از من دورتر می شد.»

مرضيه پیله وران - خواهر شهيد - نقل می کند: «آخرين بارى كه از جبهه آمده بود بسيار صبور بود؛ صحبت نمی کرد. در يك حال و هواى ديگرى به سر مى‏برد. از چهره ی ايشان صفا و خلوص نيت را مى‏توانستى مشاهده كنى.

آخرين صحبت‏هايش اين بود: از ريا به دور باشيد. براى انقلاب و نظام جمهورى اسلامى تلاش كنيد.»

حجت الله ردائى - همرزم شهيد - می گويد: «در مهران در منطقه ی كله قندى كه از طرف لشكر 21 اعزام شده و در قسمت ديده‏بانى بودم. در آن جا تنها بودم كه متوجه شدم از طرف عراقى‏ها چند تا رزمنده مى‏آيند و در بين آن ها شهيد پیله وران را ديدم؛ بسيار خوشحال شدم، چون بعد از ماه‏ها ايشان را می ديدم. بعد از اين كه به منطقه ی ما رسيدند بسيار با هم صحبت و درد دل كرديم. او از كسانى كه به جبهه نمى‏آمدند و بهانه‏هاى مختلفى را براى نيامدن به جبهه مى‏آوردند، گله‏مند بود. اين آخرين ديدار ما بود.»

عباسعلى پوريعقوب - همرزم شهيد - نقل می کند. «24 ساعت مانده به عمليات بدر بود كه به منطقه ی هور رسيديم. در آن جا رزمندگان غسل شهادت می کردند. محمدرضا پیله وران از كسانى بود كه در آن جا غسل شهادت كرد. با وجودى كه هوا بسيار سرد بود، به او گفتم: هوا سرد است سرما می خوريد. گفت: اشكالى ندارد اگر سرما خوردم تحمل می کنم.»

مادر شهيد از نحوه ی شهادت فرزندش به نقل از يكى از دوستان شهيد می گويد: «در عمليات كربلاى پنج، فرمانده ی دسته ی خط شكن بود. پيشاپيش همه نيروها حركت می کرد. بعد از اين كه موانع را از سر راه برمی داشت، به بقيه ی اجازه عبور می داد. در حين عمليات از ناحيه ی پهلو مورد اصابت چند گلوله قرار گرفت، ولى هيچ چيزى نمى‏توانست مانع ادامه ی رزمش شود. وقتى آخرين قوايش را از دست داد و حلقه ی محاصره ی دشمن تنگ ‏تر شد، به نيروها دستور عقب نشينى داد. رزمندگان می خواستند او را با خود به عقب ببرند، ولى او قبول نكرد و به ما دستور داد او را پشت به كوه و روبه دشمن بنشانيم و خود سريعاً به عقب برگرديم. ما دستور فرمانده ی خود را اطاعت كرديم و سريعاً منطقه را ترك نموديم. من نگران ايشان بودم و با دوربين او را نگاه می کردم. همچنان كه روى زمين دراز كشيده بود، تا آخرين فشنگ دفاع كرد و وقتى مهماتش تمام شد، براى اين كه اسير نشود با سنگ و كلوخ به مقابله با دشمن پرداخت. بالاخره در حالى كه يك نقطه ی سالم در بدنش نمانده بود و در خون غوطه می خورد، به درجه رفيع شهادت نايل گرديد.»

محمدرضا پیله وران در شب شهادت حضرت فاطمه ی زهرا(س) و در تاريخ 24/10/1365، در عمليات كربلاى 5 و در منطقه شلمچه بر اثر اصابت تركش به سر به درجه ی رفيع شهادت نايل آمد. و پيكر مطهر ايشان پس از حمل به زادگاهش، در بهشت قاسم شهرستان گناباد به خاك سپرده شد.

محمدحسن پیله وران می گويد: «شهادت او باعث شد كه ما راه او را ادامه دهيم و انتقام خون او را از دشمنان بگيريم.»

شهيد در وصيت نامه ی خود مى ‏نويسد: «ما جوانان اين امت با الهام از پيام ‏هاى پيامبر گونه اماممان جان بركف نهاده، براى هدفى مقدس و فقط براى رضاى خدا به جبهه آمديم. آمديم تا اين گفته ی خداوند در مورد ما تحقق پذيرد كه مرا يارى كنيد تا شما را نيز يارى كنم. به جبهه آمديم تا تزكيه ی نفس كنيم و شايد لياقت داشته باشيم كه شهادت - اين بالاترين سعادت - نصيبمان گردد و خداوند حق تعالى ما را در جوار رحمت خويش بپذيرد. اگر اين بالاترين سعادت نصيبم شد، از پدر و مادر و ديگران می خواهم كه براى شهادت من نگرييد، بلكه شيرينى پخش كنيد و شادى كنيد، در اين صورت روح من شاد خواهد شد.»

و در بخشى ديگر مى‏ نويسد: «به همه ی شما برادران و خواهران وصيت می کنم كه نماز، روزه و دعاها را هرگز ترك نكنيد. دعا كنيد كه خداوند تا انقلاب مهدى(عج) اين امام عزيز را برايمان نگه دارد و هرچه زودتر فرج آقا امام زمان(عج) را نزديك و انقلاب اسلامى را برايمان حفظ نمايد.»


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده