يکشنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۸ ساعت ۱۱:۱۵
کتاب پایداری 94 که آثار منتخب ششمین جشنواره داستان کوتاه پایداری را دربردارد شامل داستانک هایی از زندگی شهدا می باشد تا گوشه هایی از فداکاری های مردم عادی که سرنوشت جنگ را رقم زدند را نشان دهد.

داستان های کوتاه پایداری / بخش چهارم


کاظم حاجی آقایی/ گرای خودم

تیر اندازی تمام شده بود وگرد و خاک در حال خوابیدن بود که صدای قدمهایشان را شنیدم. از همه طرف به سمت سنگرم می آمدند. حالا من نقطه مرکزی دایره ای بودم که خطی از پوتین ها همچون قطرهایی به آن نزدیک میشدند. پوتین ها چند متری آنطرف تر ایستادند. صدای نفسهایشان را میشنیدم. سرم را به سنگر تکیه دادم و چشم هایم را بستم. چاره ای نداشتم جز اینکه گرای خودم رابه توپخانه بدهم.


 معراج شهدا/ سیده سلیمه موسوی

به معراج شهدا که رسیدیم دنیا روشن تر شده بود پیرزن کناری ام بدجوری می لرزید پیکرها را نشان دادند زن با دردمندی پسرش را به آغوش کشیده بود بیشتر از همه مچ دست پسرش را می بوسید و آرام حرف میزد کنارش نشستم نگاهم کرد چند اقیانوس توی چشمش نشسته بود... توی چشمانم زل زد؛ وقتی 5 سالش بود یکبار فقط یکبار بی اجازه از کیفم پول برداشت من...من مچ دستش را داغ کردم!


 عروسک / مرضیه پژوهان شوشتری

بمباران که تمام شد، از عروسکش دو پا مانده بود و از خودش یک سر.


 امتحان / شهره فراهانی

عرق، سردی روی، پیشانی، دخترک نشسته بود. یک بار دیگر سعی کرد تا پاسخ سوال امتحان را بنویسد. نگاهی به جای خالی دوستش انداخت و بی اراده امتداد نگاهش به پای مصنوعیش رسید.

جواب سوال را می دانست. خوزستان به چه معناست و محصولات عمده ی آن چیست؟

او مین های زیادی دیده بود اما نیشکر را اصلا ندیده بود.


 شهیدان زنده اند/ سمیرا ذوالقدری

پیرزن با گوشه چارقدش اشکش را پاک کرد و گفت: پیر کرده مرا عکسی که همیشه جوان مانده است.


 هیچ کس سوت خمپاره ها را دوست ندارد...!/ آرش مکوندی

...دوباره انگشتان اشاره اش را با فشار در گوشش فرو برد و دندان هایش را به هم کوباند با صدایشان بپیچد توی مغزش.

پدر هنوز آرام نشده بود.

تا صد شمرد. دوباره آرام انگشتان اشاره اش را از توی گوشش در آورد.


پوتین های بابا/ الهام درویشی

همینکه یاد گرفتم بند کفشهایم را ببندم، بیقراری ام برای آمدن بابا بیشتر شد... حالا برگشته. دستهایش نه خودش و پوتینهایی که من بندشان را میبندم.


 قرار با خدا/ صادق سعیدی

شش سالم بود، بابام گفت باید برم یه جایی با خدا قرار دارم. چند ماه بعد نامه نوشت که موفق شدم با خدا دست بدم. یک ماه بعدش برگشت خونه. قبل از اینکه جواب سلامم رو بده گفت: روم نشد دستمو از خدا پس بگیرم. نفهمیدم چی میگه. نگاه کردم دیدم آستین دست راستش خالیه.


منبع: کتاب پایدرای 94، آثار منتخب ششمین جشنواره داستان کوتاه پایداری

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده