يکشنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۸ ساعت ۱۱:۱۵
کتاب پایداری 94 که آثار منتخب ششمین جشنواره داستان کوتاه پایداری را دربردارد شامل داستانک هایی از زندگی شهدا می باشد تا گوشه هایی از فداکاری های مردم عادی که سرنوشت جنگ را رقم زدند را نشان دهد.
داستان های کوتاه پایداری / بخش اول


 خانه / آزاده اسلامی

مادر تمام طلاهایش را فروخته است. حالا شاید بتوانیم یک خانه ی نقلی در کوچه ای که به نام باباست رهن کنیم.


کاش به استقبالم نیاید/ فاطمه صادق تبارچ

دست بسته که نمی شود مادر را در آغوش کشید.


عقب نشینی / زینب امامی نیا

احمد تازه به جبهه آمده بود و به دستور فرمانده شده بود مسول پخش غذا، رحیم تنها کسی بود که احمد از دستش شاکی بود که چرا دیرتر از همه و آخرین نفر برای گرفتن غذا می آید. احمد اینبار چاره ای اندیشید. با آمد احمد پرده چادر صحرایی را پایین کشید- شرمنده برادر دیر رسیدی غذا تموم شد.

- فقط به من نرسید؟

- آره برادر! این دفعه زودتر بیا تا دو پرس بهت بدم

هنوز رحیم در تیر رس دید احمد بود که فرمان به خط شدن و اعزام به خط مقدم صادر شد. همه در مقابل رحیم به خط شدند. احمد که هنوز از کاری که با رحیم کرده بود خنده به لب داشت. روبه حسین کرد.

- دیدی چطور حالشو گرفتم

- همیشه نفر آخر میاد تا مطمئن بشه غذا به همه رسیده

- حالا چرا اونجا وایساده

- رحیم فرماندست میخواد...

- هنوز حرف حسین تمام نشده بود که احمد روی زمین نشست تا چشم در چشم فرمانده نشود.


هیس / محمد جواد صرامی

من و حسن و همه اسراء از تونل شکنجه عبور کردیم و یکی یکی سوار کامیون شدیم. قرار بود تیر باران شویم و در گور دسته جمعی خاکمان کنند. چشمانم را اشک فرا گرفته بود و به پدر پیرم فکر می کردم که بی اجازه او به جنگ آمده بودم. یک هو یادم آمد حسن گفته بود اگر کسی بی اذن پدر جنگ آمده شهادتش مورد قبول خدا نیست. ناگهان از خود بی خود شدم و داد زدم : « تو را خدا بزارید من برگردم. من غلط کردم اومدم جنگ. بابام اجازه نداده. الان آمادگی شهادت رو ندارم.»

حسن یقه ام را گرفت و مرا نشاند. گفت: اخوی چرا دری وری میگی. من شوخی کردم. بین خودمون باشه راننده از بچه های خودمونه! به سلامت بر گشتیم برو اجازه بگیر.

لبخند بر لبانم نشست. دوباره آمدم از خوشحالی داد بزنم که گفت: هیس می فهمن اخوی!


نائب الزیاره/ سیده اعظم سادات

دست هایم را به ضریح حلقه می کنم. سال هاست که هیچ کاری برایم صفا ندارد اما اینجا حال و هوایش طور دیگری است. صدای عزاداری سینه زن های محرم دل آشوبم می کند. سرم را روی شبکه های نقره ای می گذارم. چشم هایم را آرام می بندم. بین آن ها صدای زیبا و دورگه ات را می شنوم. مثل همیشه با شور و هیجان می خوانی: کربلا کربلا ما داریم میاییم... و بعد با همان لباس خاکی از جلوی چشمانم محو می شوی.

چشم هایم را باز می کنم. به گوشه ای از ضریح خیره می شوم. کاش بودی... کاش اینجا بودی و کنارم زیارت می کردی ... کاش این یک بار را هم نمی آمدم تا جای خالی ات را بیشتر و بیشتر احساس کنم ... کاش همان جا در گوشه ی ایوان نمور خانه می نشستم و پوتین های سیاه و مردانه ات را واکس می زدم. آن وقت می گذاشتمشان جلوی در و منتظر می شدم تا شاید برگردی...

چند قدمی به عقب بر می گردم. زیارت نامه را باز می کنم.: « السلام علیک یا اباعبدالله ... » سرم را روی مهر تربت می گذارم و سجده آخر را می خوانم: « اللهم لک الحمد ...» صدای دسته های عزاداری که پشت سرهم می گویند:« یا حسین » در حرم می پیچید. دلم چقدر هوای عزاداری کرده. بلند می شوم. دست به سینه به آقا سلام می دهم و خودم را به صحن می رسانم.

جلوی سینه زن ها می بینمت؛ یعنی این تویی با همان لباس خاکی؟!... با همان شال سبز که نشان از سیدیت دارد؟! با پایی برهنه؛ پوتین هایت را برایم آورده اند مهدی جان.

مثل آدم هایی که در خواب راه می روند جلو می آیم. مردهای عرب نمی گذارند از بینشان رد شوم. صدایت می کنم: « سید مهدی ...سید مهدی...» اما آن قدر صدا هست که صدای من در بینشان گم می شود. فقط چند خانم که کنارم ایستاده اند با تعجب به من نگاه می کنند.

سینه زن ها با عشق به سینه می کوبند. میاندارها شور می گیرند:

مظلوووممم حسسسسییین غرییییب حسسسسسییین

عطشاااان حسسسسییین

توهم با آن ها همصدایی. چه خوب که همان طور جوان مانده ای.

گردو غبار گذشت این همه سال حتی یک تار مویت را سفید نکرده ؟!... باید مرا ببینی مادرجان ...

از راهی که در وسط عزادارها باز شده جلو می روم. سینه ام تیر می کشد. باز مردی عرب جلویم را می گیرد و با زبان خودش چیزی می گوید. دستش را جلویم می گیرد.

به او می گویم: « پسرم. می خواهم ببینمش. حتما خودت هم بچه داری آقا. نه ؟! بگذار بروم.» او سر تکان می دهد. از چشم هایش پیداست که هیچ از حرف هایم نفهمیده. دوباره دنبالت چشم می گردانم اما تو نیستی...

رو به مردی که به نظر ایرانی می آید می کنم و می گویم:« آقا شما این مرد قد بلند با لباس خاکی ندیدید؟» او هم سرتکان می دهد. دنبالت می گردم. ازمیان ستون های جلوی حرم که از آنجا شش گوشه را خوب می توان دید تا کنار قتلگاه امام حسین. از جلوی حرم حبیب بن مظاهر تا جلوی حرم ابراهیم مجاب. به هر کس می رسم سراغت را می گیرم؛ اما کسی جوابی به من نمی دهد.

به حرم بر می گردم. رو بروی شش گوشه می ایستم. دیدنش هم آرامم می کند. سمت چپ سینه ام تیر می کشد. قلبم تند می زند. چشم هایم سیاهی می رود. از آن همه نور و آیینه بندان حرم امام حسین هیچ نمی بینم. دست لرزانم را به سمت جیبم می برم. یک قرص زیر زبانی در دهانم می گذارم. آرام می نشینم. هنوز درست جابجا نشده ام که باز می بینمت. روبروی در ورودی حرم ایستاده ای و با نگرانی به من نگاه می کنی. چند خانم دورم را می گیرند. یکی بادم می زند. آن یکی آب به صورتم می پاشد. نیم خیز می شوم. تا از جایم بلند شوم و سرم را بالا بگیرم نیستی...

بجای اینکه من پیدایت کنم تو پیدایم می کنی. درست مثل آن موقع ها که قایم باشک بازی می کردیم و من همیشه می باختم.

آرام آرام به سمت ضریح می روم. روبروی شبکه های نقره ای می ایستم. حالا اصلا احساس تنهایی نمی کنم. می خواستم نائب الزیاره ات شوم مهدی جان اما نمی دانستم که تو خودت اینجایی...

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده