سه‌شنبه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۰۹:۱۱
لحظه شماري مي كردم تا زودتر به ايران بازگردم و مادرم را ببينم. يك ماه بعد حالم بهتر شد. وقتي هواپيما در فرودگاه تهران بر زمين نشست، فكر كردم الان مادر و برادرانم به استقبالم مي آيند. اما...اما اشتباه مي كردم. دكترها به عمويم گفته بودند كه براي حفظ سلامتي من بايد در يك جاي سرسبز و مرطوب مثل شمال ايران زندگي كنم. من و عمو به شمال آمديم.

لحظه جدايي من

نوید شاهد: دبستان دختران «نرگس» روي تپه سرسبز و كم ارتفاع قرار داشت؛ در روستاي «شاندرمن» در نزديكي شهر صومعه سرا. سقف مدرسه شيرواني بود و ديوارها بيشتر از بلوك سيماني درست شده بود. يك در سبز رنگ بزرگ هم داشت. يك هفته از شروع سال تحصيلي مي گذشت و هنوز معلم جديد بچه هاي كلاس پنجم نيامده بود. آن روز دخترها در كلاس با هم مي گفتند و مي خنديدند و هرچه مبصر سعي مي كرد آنها را ساكت كند، نمي توانست. در كلاس باز شد و خانم ناظم به همراه يك خانم جوان وارد كلاس شد. مبصر كه هول كرده بود «برپا» گفت. دخترها سريع رفتند سرجايشان و ايستادند. خانم مدير اخم كوتاهي كرد و گفت:

- بنشينيد.

بعد به خانم جوان اشاره كرد و ادامه داد:

- از امروز خانم گلستاني معلم شما هستند. نشنوم كه ايشان را اذيت كرده باشيدها. خانم گلستاني بفرماييد.

خانم مدير رفت. بچه ها نشستند و با كنجكاوي به خانم گلستاني خيره شدند. خانم گلستاني خنده رو بود. مقنعه سورمه اي و مانتوي سبز رنگ داشت. به دستانش هم دستكش نخي و سفيدي داشت. در روزهاي بعد كه دخترها كم كم با خانم گلستاني آشناتر شدند، فهميدند اسم او پروانه است و اهل گيلان نيست. چون به زبان گيلكي آشنايي نداشت و هر وقت آنها با هم گيلكي حرف مي زدند، خانم گلستاني روي تخته سياه مي زد و خنده خنده مي گفت:

- بچه ها، فارسي حرف بزنيد تا من هم متوجه بشوم.

اما در مواقعي بچه ها از سر شيطنت، گيلكي حرف مي زدند و مي خنديدند و خانم گلستاني هم به خنده مي افتاد. خانم گلستاني خيلي خوب درس مي داد و بعضي وقت ها با تعريف كردن قصه ها و افسانه هاي شيرين نمي گذاشت آنها خسته شوند. اما بعضي از روزها وسط درس، ناگهان خانم گلستاني به سرفه مي افتاد؛ سرفه هاي خشك و شديد. آن وقت با عجله از داخل كيف كوچكش- كه روي جارختي بود- قوطي فلزي كوچكي را كه دهانه اش كج بود، در مي آورد و دهانه اش را در دهان مي كرد و شاسي سبزش را فشار مي داد و نفس هاي عميق مي كشيد. چند لحظه روي صندلي اش مي نشست و بعد كم كم حالش بهتر مي شد و به بچه ها كه با ترس و حيرت نگاهش مي كردند لبخند مي زد و درس را ادامه مي داد. سرفه هاي خانم گلستاني باعث شد كه بچه ها شايعه درست كنند و در زنگ تفريح و بيرون مدرسه و يا وقتي يكديگر را در شاليزار يا نزديك رودخانه مي ديدند درباره اش صحبت كنند.

مريم مي گفت:

- نكند خانم گلستاني سل داشته باشد؟

هانيه پرسيده بود:

- سل ديگر چيست؟

- من هم خوب نمي دانم. اما مادرم مي گويد سل يك بيماري مسري است كه سينه آدم را خراب مي كند و باعث مي شود از دهان خون بيايد.

- اما تا به حال كه از دهان خانم گلستاني خون نيامده است!

ليلا مي گفت:

- شايد علت دستكش پوشيدنش اين است كه دستاش سوخته و خجالت مي كشد. آخر عموي من هم چند سال پيش وقتي خانه شان آتش گرفت، دستانش سوخت و از آن زمان دستكش به دست مي كند.

يكبار وقتي مبصر داشت تخته سياه را پاك مي كرد و ذرات گج در فضاي كلاس موج برمي داشت، خانم گلستاني دوباره به سرفه افتاد

روز بعد خانم گلستاني يك وايت برد به كلاس آورد و جاي تخته سياه آويخت و گفت:

- بچه ها اگر موافق باشيد از امروز نوشتني ها را روي اين وايت برد مي نويسيم.

چشم همه از خوشحالي برق زد. حالا آنها با ماژيك هاي قرمز و آبي و سبز روي زمينه سفيد وايت برد كلمات تازه يا جمع و تفريق مي نوشتند. آنها به بچه هاي كلاسهاي ديگر فخر مي فروختند كه ما وايت برد داريم و شما نداريد. دلتان بسوزد!

دو روز به رسيدن عيد مانده بود. آن روز بچه هاي كلاس پنجم امتحان انشاء داشتند. موضوع انشاء روي وايت برد با خط سبز نوشته شده بود: درباره محل زندگي خود چه مي دانيد؟

كلاس ساكت بود. فقط صداي حركت خودكار روي برگه هاي سفيد مي آمد. خانم گلستاني پنجره را باز كرده بود و به بيرون نگاه مي كرد. رودخانه با صداي شرشر آبش از پاي تپه در جريان بود. در كنار رودخانه مرغابي ها با صداي بلند شنا مي كردند و زمين را مي كاويدند. آن سوي رودخانه جنگل بلوط قرار داشت. بوته گلهاي وحشي در لابه لاي درخت ها ديده مي شد. نور آفتاب آخر زمستان روي شاخ و برگ درخت ها افتاده بود. يك گوساله در كنار مادرش جست و خيز مي كرد و با شيطنت سرش را به شكم مادرش مي ماليد. مريم اولين نفر بود كه برگه اش را بالا گرفت و گفت: بعد هانيه و ليلا و شادي هم برگه هايشان را به خانم گلستاني دادند؛ و چند دقيقه بعد، همه برگه هايشان را تحويل داده بودند.

خانم گلستاني دفترچه هاي «پيك شادي» را بين همه شان پخش كرد و گفت:

- خب دختران خوبم، انشاء الله عيد خوبي داشته باشيد. يادتان باشد درس هاي تان را مرور كنيد و پيك شادي تان را با خط خوب و با حوصله بنويسيد. سلام مرا به خانواده تان هم برسانيد!

هانيه گفت:

- شما هم سلام ما را به خانواده تان برسانيد!

يكهو خانم گلستاني ايستاد. بعد لبخند زد و گفت:

- باشد. مي رسانم!

اما همه متوجه شدند كه رنگ خانم گلستاني پريده است. مريم دست بلند كرد و پرسيد:

- خانم اجازه، شما اهل كجاييد؟

خانم گلستاني روي صندلي اش نشست و گفت:

- من اهل سردشت هستم.

ليلا با تعجب پرسيد:

- سردشت؟

- بله سردشت.

و بچه ها شروع كردند به پرسيدن:

- خانم اجازه، شما چند تا خواهر و برادر داريد؟

- خانم، شما بچه داريد؟

- خانم، سردشت هم مثل اينجا سرسبز است؟

- خانم، سردشت در كجاست؟

- خانم ...

خانم گلستاني با تبسم ايستاد و گفت:

- شما در انشاي تان از محل زندگي خود نوشتيد؛ دوست داريد من هم از سردشت براي تان بگويم؟

همه يكصدا گفتند:

- بله!

خانم گلستاني به طرف نقشه بزرگ ايران كه روي ديوار سمت راست وايت برد نصب شده بود رفت. انگشت روي استان آذربايجان غربي گذاشت و گفت:

- سردشت درست در انتهاي آذربايجان غربي قرار دارد.

بعد انگشتش شروع به حركت كرد:

- سردشت از شمال به شهرستان مهاباد و از غرب به مرز ايران و عراق مي رسد. دوست داريد قصه سردشت را تعريف كنم؟

دوباره همه با خوشحالي گفتند:

- بله!

- خب پس خوب گوش كنيد! مردم سردشت اعتقاد دارند كه سردشت زادگاه زرتشت پيامبر است؛ چون در زبان كردي نام اين پيامبر ايراني زرادشتره تلفظ مي شود. سردشت پيش از آمدن اسلام به ايران، يك قلعه و دژ مستحكم در برابر هجوم دشمن بوده است. هنوز ويرانه هاي برج و ديوار اين قلعه در سردشت ديده مي شود. سردشت در جاي بلندي قرار دارد. كوچه ها و خيابانهايش سرازيري و سربالايي است. كوههاي مرتفع و بلندي اطراف سردشت را فراگرفته كه تا ارتفاعات مرزي ايران و عراق مي رسد. جنگل هاي زيبايي اين كوه ها و ارتفاعات را پوشانده. بيشتر درختهايش بلوط و انگور و انجيل و انار و گيلاس و سيب است. اكثر مردم سردشت كشاورزند و در مزارع و باغها كار مي كنند. البته دامپروري هم مي كنند. در جنگل هاي سردشت حيواناتي مثل: خرس و پلنگ و گرگ و روباه و خرگوش و پرندگاني چون شاهين و باز و عقاب زندگي مي كنند.

خسته كه نشديد؟!

- نخير!

- وقتي انقلاب پيروز شد، من خيلي كوچك بودم؛ پنج، شش ساله بودم. اما از بزرگترها شنيدم كه قبل از انقلاب به سردشت مثل جاهاي ديگر هيچ توجهي نمي شد. اما پس از انقلاب، نيروهاي جهاد سازندگي آمدند و به روستاها برق كشيدند. راهها را آسفالت كردند و حمام و مدرسه و درمانگاه ساختند. دشمنان انقلاب كه شكست خورده بودند، به اسم حمايت از مردم كرد، به سردشت و شهرهاي ديگر استان آذربايجان غربي و كردستان هجوم آوردند. آنها مي خواستند اين دو استان را از ايران جدا كنند. به زور، مردم بي دفاع را مجبور كردند تا با آنها همكاري كنند و دسترنج ناچيزشان را به آنها بدهند. دشمن به پادگان سردشت حمله كرد و سربازها را شهيد و آنجا را غارت كرد. هركس كه با ضد انقلاب همكاري نمي كرد، كشته مي شد. مزارع و باغ هاي زيادي در آتش آنها از بين رفت و مردم بي دفاع زيادي شهيد شدند. نيروهاي جهاد سازندگي و معلم ها و دكترهايي را كه براي خدمت آمده بودند اسير و اعدام مي كردند.

آنها پدرم را كه كشاورز بود تهديد كردند كه اگر با آنها همكاري نكند، او را مي كشند و مزرعه و خانه مان را آتش مي زنند. پدرم مجبور شد برود و در زندان دولوتو - كه محل اسارت مهندس ها و معلم ها و دكترها بود - نگهباني بدهد.

خانم گلستاني به بچه ها نگاه كرد. همه ساكت به او چشم دوخته بودند. خانم گلستاني آه كشيد. شادي دست بلند كرد و پرسيد:

- خانم اجازه، بعد چي شد؟

- يك شب افراد دشمن در خانه مان را شكستند و ريختند تو خانه. مادر و دو برادرم را به شدت كتك زدند. ما نمي دانستيم چه شده است. من ترسيده بودم و جيغ مي كشيدم. عمويم كه همسايه مان بود سر رسيد. به آنها التماس كرد كه ما را نكشند! عمويم هر چه پول و طلاي مادر و زن عمويم بود را به آنها داد. آنها ما را از خانه بيرون كردند و خانه مان را آتش زدند. عمويم ما را به خانه اش برد. چند روز بعد من كم كم فهميدم كه پدرم به دست دشمن شهيد شده است.

خانم گلستاني ساكت شد. هانيه و ليلا آرام آرام گريه مي كردند. مريم لبانش را گاز مي گرفت تا گريه نكند. نسترن با صداي بغض كرده پرسيد:

- خانم اجازه، چرا پدر شما را شهيد كردند؟

خانم گلستاني كنار پنجره رفت و به بيرون خيره شد.

- وقتي پدرم قصد داشته يك معلم زنداني را فراري بدهد، توسط ضد انقلاب دستگير و به همراه آن معلم تيرباران مي شود. مدتي گذشت، تا اينكه 52 جوان پاسدار كه براي آزادي سردشت از جاده بانه به سوي سردشت مي آمدند در كمين ضد انقلاب افتاده و همگي شهيد شدند. اسم سردشت در تمام ايران پيچيد. در بيشتر شهرهاي ايران و به خصوص در اصفهان عزاداري شد. امام خميني كه آن زمان در قم بود، مجلس ختم گرفت و بعد دستور داد كه بايد سردشت و شهرهاي ديگر كردستان و آذربايجان غربي از دست ضدانقلاب آزاد شود.

شهيد چمران كه آن زمان وزير دفاع بود به همراه رزمندگاني كه از شهرهاي مختلف داوطلب شده بودند حمله كردند و نبرد سختي آغاز شد. سرانجام شهيد چمران سردشت را آزاد كردند. آن روز مردم سردشت جشن پيروزي گرفتند و در خيابان ها شيريني و نقل پخش كردند. با اينكه خيلي ها توسط دشمن شهيد و خانه و مزارع زيادي سوخته و نابود شده بود، اما مردم خوشحال بودند كه ضدانقلاب شكست خورده است. ولي دشمن دست از سردشت برنداشت. وقتي عراق به ايران حمله كرد، شهر من زير آتش شديد توپخانه و بمباران هوايي هواپيماهاي عراقي قرار گرفت. من كم كم بزرگ شدم. به كلاس اول رفتم و قبول شدم و به كلاسهاي بالاتر رفتم. مادر و دو برادرم در مزرعه پدر شهيدم كشاورزي مي كردند و ما زير آتش دشمن به زندگي خود ادامه مي داديم، تا اينكه هفتم تير ماه سال 1366 فرا رسيد؛ درست 15 سال پيش.

چهره خانم گلستاني پر از درد شد. همه متوجه اين موضوع شدند. همه ساكت به او نگاه مي كردند. دوست داشتند بدانند در آن روز چه اتفاقي افتاده كه باعث شده خانم گلستاني اين قدر از به ياد آوردنش ناراحت و غصه دار شود.

خانم گلستاني از جيب مانتواش دستمال كوچكي درآورد. پشت به بچه ها كرد و شانه هايش آرام لرزيد. شادي و مريم و هانيه و چند نفر ديگر هم بي صدا شروع به گريستن كردند. خانم گلستاني برگشت و صداي غمگينش در كلاس پيچيد:

- فصل بهار را پشت سر گذاشته بوديم. هوا هنوز خنك بود. من و مادرم براي خريد به بازار كوچك شهرمان رفته بوديم. عصر بود. مادرم برايم يك جفت كفش تابستاني زيبا خريد. خيلي وقت بود كه آن كفش را پشت ويترين آن مغازه نشان كرده بودم. مادرم قول داده بود اگر با معدل 20 كلاس چهارم را قبول شوم، آن را برايم مي خرد. من هم با معدل 20 قبول شدم. قوطي كفش زير بغلم بود. چادر مادرم را گرفته و مي خواستيم سبزي و ميوه بخريم و به خانه برگرديم. من دم در ميوه فروشي كنار جعبه هاي ميوه ايستادم و مادرم داخل مغازه شد. داشتم به سيب هاي سرخ و سفيد رسيده اي كه در جعبه ها چيده شده بود نگاه مي كردم كه ناگهان صداي غرش هواپيماي جنگي آسمان شهر را پر كرد.

مردم سراسيمه و وحشتزده از مغازه ها بيرون دويدند. مادرم هراسان آمد و دست مرا گرفت و دويديم. البته ما به بمباران عادت كرده بوديم، اما باز مي ترسيديم. ناگهان صداي شيرجه هواپيماها به گوشم رسيد و صداي چند انفجار در شهر پيچيد. افتادم زمين. مادرم برگشت و مرا زير بازوي خود پناه داد. خيلي ترسيده بودم. جيغ مي كشيدم. يك لحظه سر بلند كردم و به آسمان نگاه كردم تا شايد هواپيماها را ببينم. براي يك لحظه چند نقطه نوراني مثل جرقه هاي آتش را ديدم كه به سرعت از بالا به پايين مي آيند. بوي تندي مثل سير و لاشه گنديده در مشامم پيچيد. چشمم به يك توده شيري رنگ افتاد. انگار كه مه بود. آن توده شيري، آرام آرام به طرفمان آمد. كناره هايش كه بر زمين مي نشست مثل رشته هاي تيز و سيخ مانندي بود كه در آخر مثل قطراتي بلوري به زمين مي افتاد و مثل حباب مي تركيد. يكهو پوست دست و صورتم شروع به سوزش كرد. انگار روي بدنم آب جوش ريختند. نفسم تنگ شد؛ مثل اينكه آتش به ريه ام فرو رفت. چشمانم شروع به سوختن كرد و افتادم به سرفه كردن. كم كم همه جا تاريك شد. مادرم از رويم غل خورد و افتاد كنار. نگاهش كرديم و ديدم پوست دست و صورتش سرخ شده و به سختي نفس مي كشد. يك مرد جوان مرا بغل كرد و دويد. هر چه زور زدم مادرم را صدا كنم نتوانستم. مردم در خيابان مي دويدند و جيغ مي كشيدند. چند نفر را ديدم تلو تلو خوران

مي دوند و بعد بر زمين مي افتند. نگاهم به دستانم افتاد و وحشت كردم؛ تاولهاي كوچك و صورتي رنگي در حال روييدن از دستانم بود.

ناگهان خانم گلستاني به سرفه افتاد. خيلي شديد و خشك سرفه مي كرد. بچه ها وحشتزده نمي دانستند چه كنند. ليلا گريه كنان گفت

- من مي روم آب بياورم.

مريم و شادي و هانيه جلو رفتند و به خانم گلستاني كمك كردند روي صندلي بنشيند. خانم گلستاني سرفه كنان به كيفش اشاره كرد. نسترن كيف را آورد. دست سپيد پوش و لرزان خانم گلستاني داخل كيف شد و با قوطي فلزي كوچك اكسيژن بيرون آمد. به دهان نزديكش كرد و نفس هاي عميق كشيد. صداي فس فس قوطي در كلاس مي پيچيد. ليلا با ليوان آب آمد. مريم گفت:

- خانم اجازه، برويم خانم مدير را صدا كنيم؟

خانم گلستاني آب را كم كم نوشيد و با تكان دادن سر اشاره كرد كه حالش بهتر مي شود. بعد به بچه ها اشاره كرد كه سر جايشان برگردند. بچه ها با صورت خيس اشك، به خانم گلستاني خيره ماندند. خانم گلستاني سعي كرد لبخند بزند و گفت:

- ناراحتتان كردم... ديگر باقي اش را تعريف نمي كنم.

اما بچه ها اصرار كردند كه ادامه ماجرا را بشنوند.

خانم گلستاني كنار پنجره رفت. ديد كه گوساله از پستان مادرش شير مي خورد و دم تكان مي دهد. ديد كه گاو مادر دارد گوساله اش را ليس مي زند.

- آن مرد مرا به درمانگاه رساند. كاركنان آنجا هول كرده بودند. تازه فهميدم كه شهر من بمباران شيميايي شده است. لحظه به لحظه بينايي ام را از دست مي دادم. به سختي نفس مي كشيدم. چند ساعت بعد، من و تعدادي ديگر از مجروحان را كه بيشترشان زن و بچه بودند سوار آمبولانس كردند. چند ساعت بعد به تبريز رسيديم. آنجا بدنم را شستند و ضد عفوني كردند. داخل چشمانم قطره مخصوص ريختند و من توانستم با كمك دستگاه اكسيژن نفس بكشم. تنها بودم و از سرنوشت مادر و برادران و فاميلم بي اطلاع بودم. كم كم چشمانم توانست اطراف را تا فاصله نزديك ببيند. تا اين كه عمويم به سراغم آمد. بغلم كرد. هر دو گريه كرديم. عمويم سالم بود؛ چون در آن روز براي كاري به سنندج رفته بود. سراغ خانواده ام را گرفتم. عمو گفت كه حال آنها خوب است و به زودي به ديدنم مي آيند. اما من هر چه چشم انتظار ماندم، جز عمو كسي به ديدنم نيامد. با هواپيما به تهران منتقل شدم. در تهران هم فقط عمويم به ديدنم مي آمد. مي گفت سر مادرم شلوغ است و فعلاً نمي تواند به تهران بيايد، ولي در اولين فرصت مي آيد. روز به روز حالم بدتر مي شد. فقط با كمك دستگاه اكسيژن مي توانستم نفس بكشم. در بيمارستان هر روز آب تاول هاي دست و صورتم را با سرنگ مي كشيدند و من خيلي درد مي كشيدم. اما درد تنهايي بيشتر از همه چيز بود.

دو هفته بعد فهميدم قرار است من و عده اي ديگر از مجروحان شيميايي را به خارج كشور ببرند. من دوست نداشتم تنها بروم.

مي خواستم مادرم هم با من بيايد. عمو قرار شد با من بيايد. سرانجام ما را سوار هواپيما كردند و به سويس بردند. در آنجا آزمايشات زيادي روي من و مجروحان ديگر شد و به خوبي از من مراقبت مي شد. اگر عمو نبود از تنهايي دق مي كردم. براي ديگران يا نامه مي آمد يا افراد فاميل شان تلفن مي كردند، اما براي من نه نامه اي آمد و نه تلفني شد.

لحظه شماري مي كردم تا زودتر به ايران بازگردم و مادرم را ببينم. يك ماه بعد حالم بهتر شد. وقتي هواپيما در فرودگاه تهران بر زمين نشست، فكر كردم الان مادر و برادرانم به استقبالم مي آيند. اما...اما اشتباه مي كردم. دكترها به عمويم گفته بودند كه براي حفظ سلامتي من بايد در يك جاي سرسبز و مرطوب مثل شمال ايران زندگي كنم. من و عمو به شمال آمديم.

هانيه دست بلند كرد و با گريه پرسيد:

- خانم اجازه، پس مادرتان...

و گريه نگذاشت حرفش را ادامه بدهد. خانم گلستاني اشك چشمانش را پاك كرد و لبخند زنان گفت:

- فقط من و عمو از فاميل زنده مانديم. همه پيش پدر شهيدم رفته بودند.

خانم مدير صداي گريه شنيد. صدا از يكي از كلاسها مي آمد. از دفترش بيرون آمد و دنبال صدا رفت. به كلاس پنجم رسيد. ديد كه خانم گلستاني ايستاده و بچه ها او را حلقه كرده و گريه مي كنند.

صداي رعد و برق آمد و بعد قطرات باران بر جنگل سرسبز و رودخانه باريدن گرفت.

منبع: لحظه جدايي من، نوشته: داوود اميريان، ناشر: نشر شاهد و سوره مهر
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده