ابوتراب روستازاده ای ملایری است، که از همان دوران کودکی به دلیل از دست دادن پدر مخارج خانواده را با کشاورزی تأمین می کرد. با کم رونق شدن زندگی تصمیم گرفت به تهران بیاید و با حمایت برادربزرگتر در کوره پزی مشغول به کار شد. ابوتراب در سن 18 سالگی با ماه تاج که اصالتا ملایری بود ازدواج کرد و حاصل این ازدواج 10 فرزند بود. که احمد دومین فرزند خانواده در سال 1344 به دنیا آمد. گفتگویی داریم با پدر و مادر شهید احمد به خویی.
شمع ها و زیارتی به نیابت احمد

کودکی احمد

احمد از همان کودکی فعالیت های قرآنی اش را در مسجد شروع کرد. بسیار فعال بود و با تمام علاقه اش دنبال مسائل مذهبی و دینی بود. و در همان کودکی با حوزه علمیه قم ارتباط برقرار کرد. و همین ارتباطها از او فردی انقلابی ساخت. و حاضر بود برای اسلام جان بدهد. می گفت ما خدا داریم، پیغمبر داریم، امام زمان(عجل) داریم.

فعالیت های انقلابی

با شروع تظاهرات ها و راهپیمایی ها، احمد با همان سن کم همراه مردم شد. کودکی و جوانیش با انقلاب بود. همراه با بچه های مسجد فعالیت های انقلابی اش ادامه داشت. صبح مدرسه می رفت و بعد از ظهر در مغازه میوه فروشی کار می کرد و بعد از آن یا در مسجد بودند، یا اعلامیه پخش می کردند و یا در راهپیمایی ها بودند. تا انقلاب پیروز شد.

ترور

بعد از انقلاب فعالیت هایش را ادامه داد. در گروه های بسیج دنبال دستگیری منافقین بودند. چندباری در تهرا نپارس و خزانه می خواستند ترورش کنند اما موفق نشدند.

اعزام به سربازی

در تشییع جنازه شهدا شرکت می کرد هر جا شهیدی می آوردند می رفت و می گفت هدفش آزادی ایران است. به کلاس دوازدهم که رسید گفت باید جبهه برم وقتی برگشتم دیپلم و لیسانس می گیرم الان مملکتم به من نیاز داره. به عنوان نیروی ارتش آموزشیش در اصفهان گذراند و بعد از تقسیم به کرمان انتقالش دادند. و به عنوان نیروی داوطلب با تیپ زرهی کرمان به کرمانشاه رفت.

خصوصیات خلاقی اش

همیشه کمک حال همه خانواده بود چه در کارهای بیرون از منزل چه کارهای داخلی منزل. وقتی می رفت خدمت و برمی گشت چون خواهر و براد رهاش هنوز کوچیک بودن از اونها نگهداری می کرد. با همسایه ها خیلی اخلاق خوبی داشت. وقتی پیرمرد و یا پیرزنی می دید کمک می کرد. در انجام کارها بسیار دقیق بود.

حرف های همیشگی با مادر

وقتی مرخصی می آمد به مادر می گفت: مادر چشم به راه من نباش. من اگر زنده باشم، هر جایی که باشم خودمو بهت می رسونم دنبال من نیا.

شهادت

6 ماهی از خدمتش گذشت بود. ماه محرم بود و حوالی اذان مغرب در حال پست دادن بود که توپخانه دشمن شلیک می کند و احمد با زبان روزه در گیلانغرب به شهادت می رسد. پنجشنبه به شهادت رسید و شنبه در تهران تشییع جنازه اش بود.

خبر شهادت از زبان مادر شهید

بیرون بودیم ساعت نزدیک 12 بود که رسیدم خانه. دیدم همسایه ها مثل همیشه نیستن پرسیدم چیزی شده. گفتن یکی از اقوام ما برایش مشکلی پیش آمده منتظر همسرم هستم که بیاد. دیدم که خیلی برقرار است گفتم خب بگید چی شده شاید بتونم کمک کنم. گفتن نه شما برید خانه اگر کمک نیاز بود میایم شما رو هم می بریم.

هر چقدر منتظر ماندم خبری نشد و رفتم پیش همسایه، دیدم دارند گریه می کنند. من اصرار کردم گفتند: اگر چیزی بگیم ناراحت نمیشی؟ گفتم: نه. گفتند که احمد پاش شکسته آوردنش تهران.

گفتم: کدام بیمارستان؟ پس چرا معطلید من رو ببرید بیمارستان.

همسرم سرکار بود نمی تونستم منتظرش بمونم. من رو بردن پزشک قانونی و فهمیدم که احمد شهید شده. از مسئول پزشک قانونی پرسیدم جنازه هایی که آوردن کجا هستن. گفت که 45 نفر هستن و تا فردا نمی تونید شهیدتان رو ببرید.

همسایه ها من رو بردن زیرزمین، اونجا احمد دیدم. انگار خواب بود. بر چهره اش حتی غبار ننشسته بود و لبخند می زد. گلوش تیر خورده بود. پاش هم از پهلوش شکسته بود. لبا سهایی که خودم براش خریده بودم رو به تن داشت. گفتند برید فردا 8 صبح می تونید بیاید ببریدش.

خبر شهادت از زبان پدر شهید

من کارخانه سنگ بری بودم. همسایه مون بهم خبر داد که احمد پاش شکسته. وقتی رسیدم دیدم کوچه پر از جمعیت و ازدحام هست. مردم بهم تسلیت گفتند. دقیقاً 3 روز بعد از شهادت دکتر بهشتی احمد شهید شد. یعنی 10 تیر 1360 .

ولی خدا رو شکر می کنم که با خون جوانان ما این مملکت آزاد شد. خدا رو شکر امام زمان (عجل) داریم که بهمون کمک کرده. جنگ ما با عراق به تنهایی نبود بلکه جنگ ایران و هفتاد کشور بود. جوا نهایی که شهید شدن سربازهای امام زمان (عجل ) بودن.

خوابهای مادر

هراز چندگاهی احمد بهم سرمیزنه اما در عالم خواب. اولین بار که اومد به خواب، همون اوایل بود شهید شده بود و من بی تابی می کردم.

سوار بر اسب روی کوهی داشت می رفت. بهم گفت: ببین اینجا چقدر خوبه. اینقدر گریه زاری نکن مادر، من جای خوبی اومدم.

مادر شهید: «اولی که اومد خوابم رو کوهی داشت میرفت سوار اسب بود گفت ببین اینجا خوبه اینقد گریه و زاری نکن من جای خوبی اومدم».

یک مدت خیلی ناراحت بودم که چرا برای احمد زن نگرفتم. احمد به خوابم اومد. گفت: «مادر این باغ رو که دیدی، این باغ منه. تو ناراحت نباش. من ازدواج کردم و همه چیز اینجا خوبه فقط برام گریه نکن.

دوستان احمد

احمد همیشه با افراد سالم نشست و برخاست می کرد. یکی از دوستان احمد که از مدرسه تا خدمت با هم بودند جعفر بود. خیلی با هم صمیمی بودند.

بعد از شهادت احمد ، سپاه قم اومدن. همان افرادی که پیکر احمد رو به سختی از میدان معرکه کشیده بودن بیرون تا به دست ما برسه.

بعضی از دوستان احمد هنوز به ما سر میزنند و بهشت زهرا(س) میان.

آرزوی زیارت

وقتی وسایل احمد را آوردند و ساکش رو باز کردیم وصیتنامه احمد رو دیدیم که نوشته بود: اگر من شهید شدم، بدانید که قصد داشتم خدمتم که تمام شد به زیارت امام رضا(ع) بروم و 200 تومن در حرم بندازم و 20 شمع روشن کنم. اگر شهید شدم به زیارت امام رضا(ع) بروید.

ما هم طبق وصیت احمد عمل کردیم. آن جوانان چیزی از دنیا نبردند و جان خود را پای اعتقاداتشان گذاشتند.

حرف های مادرانه با احمد

35 ساله که احمد شهید شده. هنوز دلم آرام نشده و وقتی به یادش می افتم اشک می ریزم. به خوابم میاد و باهام صحبت می کنه، آرامم می کنه. بهش میگم احمد ما رو تنها گذاشتی و رفتی.

یکبار بهشت زهرا(س) رفتیم با صدای بلند فاتحه می خوندم انگار احمد اومده بود جلو پام و نگاش می کردم.

حر فهای پدرانه با احمد

اولاد برای پدر و مادر خیلی عزیز و دوست داشتنی هست. اما احمد و امثال احمد برایشان فقط رضای خدا معیار بود. وقتی با احمد خلوت می کنم میگم: پسرم ما رو شفاعت کن. دست ما رو بگیر اون دنیا حواست به ما هم باشه. از احمد می خوام برای سلامتی آقای رهبر، سلامتی ملت ایران و سلامتی و ظهور امام زمان(عجل) دعا کنه.

منبع : ماهنامه فرهنگی شاهد جوان/ شماره 142

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده