دوشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۱۵:۵۹
شهید «ابوالفتح(ابوالفضل) ورزدار »از آن شهدایى بود که می گویند دنیا را سه طلاقه کرده اند! او واقعا با عبور از جاده ى‏ «سلوک » به سر منزل «شهود » رسیده بود و در دیده اش، دنیا با همه ى‏ زیبایى هاى دلفریبش همان معامله ى‏ «متاع قلیل » می نمود! در این شماره گفتگویی داریم با پدر و مادر این شهید بزرگوار.
بر ستیغ قله ی شهادت


تولد

اباصلت جوانی زارع بود از اهالی کرج، که برای امرار معاش به تهران نقل مکان کرد و سرانجام وارد سازمان آب شد. در سال 1336 ، با دختری نجیب به نام طلعت آغاحسین نژاد ازدواج کرد. حاصل این ازدواج 9 فرزند بود. ابوالفتح دومین فرزند خانواده که در یکی از روستاهای اطراف کرج در سال 1340 به دنیا آمد.

یاری امام حسین(ع)

به ابوالفتح باردار بودم در محل زندگی ما مراسم تعزیه ای برپا بود در مراسم شرکت می کردم و آرزو می کردم که کاش ما در کربلا حضور داشتیم و به امام حسین(ع) یاری می رساندیم و گریه می کردم. در همان حال خوابم برد. در خواب دیدم 3 سواره به سمتم می آیند. سوارانی سفید و سرخ پوش که در کنارم توقف کردند و گفتند: مگر نگفتی می خواهی به امام حسین(ع) کمک کنی؟ حالا بیا سوار شو تا برویم. سوار شدیم و رفتیم به میدان جنگ، اما بیدار شدم. یک احساس عجیب داشتم.

ابوالفتح زندگی اش با روضه امام حسین(ع) شروع شد و در یکی دوسالگی می گفت: «یا حسین، ای شمر پدرتو در می آوردم اگه می تونستم. » وقتی علاقه فرزندم را به امام حسین(ع) دیدم. در دلم گفتم خدایا من که چیزی ندارم برای امام حسین(ع) خرج کنم، کمک کن این بچه را خوب تربیت کنم که یار آقا بشه.

انقلاب

ابوالفتح جوانی 16 ، 17 ساله شده بوده و بخاطر اعتقاد و علاقه اش به امام مانند همه همسالانش در جریانات قبل انقلاب حضور داشت. از گوش دادن به نوارهای سخنرانی تا پخش اعلامیه ها.

حق مسجد

تنها جایی که میشد ابوالفتح را پیدا کنی مسجد بود. روزها در مسجد بود و شبها در حسینیه. در همان اوایل انقلاب عضو بسیج شد. و در فعالیت های مسجد ابوذر شرکت می کرد. به نماز توجه خاصی داشت و می گفت: «مادر نمازت را در خانه نخوان. همیشه نمازت را در مسجد بخوان. حق مسجد را باید ادا کرد که در آن دنیا بازخواست نشوی.

حضور در جبهه

با شروع جنگ ابوالفتح به صورت داوطلبانه و نیروی های مردمی به جبهه های جنوب اعزام شد. بعد از دوماه حضور در جبهه، زمان خدمت سربازی ابوالفتح بود. بعد از اتمام دو سال خدمت سربازی، به عضویت سپاه پاسداران درآمد و با لباس سبز راهی جبهه شد و تا سال 1364 همانند یک دلاور در خط مقدم حضور داشتند.

سیب

در آغاز جنگ ابوالفتح 19 سال سن داشت. چندبار گفتیم: «ابوالفتح، نمی خواهی زن بگیری؟ » گفت: «هر موقع گفتم سیب، یعنی قصد ازدواج دارم.

ازدواج

سربازی اش که تمام شد به مرخصی آمد. داشتیم صحبت می کردیم. ظاهرا علما گفته بودند هر کسی متاهل باشد و شهید شود، اجرش اعلاست. حرفش که تمام شد گفت: «موقع سیب شد؟ » با خنده گفت: «حالا هر چی».

پیش نماز مسجد ما، حاج آقا پناهیان بود که دو دختر داشت. آقا غلامرضا دامادمان رفتن و قضیه خواستگاری را با حاج آقا پناهیان در میان گذاشتند. ابوالفتح به جبهه اعزام شد، یک ماه بعد حاج آقا پناهیان پیام فرستادند: بیاید، ان شاءالله که خیره. البته حاج آقا پناهیان، ابوالفتح را از قبل می شناخت. ابوالفتح در مسجد خدمت حاج آقا رسیده بودند و گفته بودند : «حاج آقا من صددرصد شهید میشم ».حاج آقا گفته بودند که توکل بر خدا بیاید خواستگاری.

جشن ساده

اوایل زمستان بود مرخصی چند روزه گرفته بود که بیاید عروسی کند. اما خواهرزاده حاج آقا شهید شده بود. وقتی حاج آقا از نیت ابوالفتح خبردار شد گفت بیاید بی سر و صدا عروس را ببرید چون مراسم شب هفتم شهید در منزل حاج آقا بود. عروس بدون هیچ مراسمی، با سادگی به منزل ما آمد. بعد از چند روز ابوالفتح به جبهه رفت.

بادمجون بم

چند ماه یکبار می آمد مرخصی، چند روز می ماند و باز راهی جبهه می شد. هر بار که می خواستیم بدرقه اش کنیم می گفت: «بادمجون بم آفت نداره. منو بی خودی بدرقه نکنید. میرم و میام .» چون نمی خواست کسی از رفتنش باخبر شود به ما اصرار می کرد پشت سرش نرویم. سریع از خانه خارج می شد و در رو می بست.

راننده شخصی

معمولاً یک ماه جبهه بود و 10 روز می آمد مرخصی. 10 روزی که مرخصی بود، ماشین حاج آقا را تحویل می گرفت و به راننده اش مرخصی می داد و خودش راننده شخصی حاج آقا بود و همراهی اش می کرد.

مراعات خانواده

همیشه مراعات خانواده اش را می کرد. این خصلت را می توان به خوبی در زندگی اش دید. حتی وقتی از مرخصی می آمد و به تاریکی شب می خورد. اینقدر بی صدا می آمد که نکند کسی از خواب بیدار شود. و صبح با دیدن پوتینش دم در اتاق خانواده متوجه آمدنش می شدند.

یادگار شهید

محمد هدیه خدا بود که زندگی ابوالفتح را زیباتر کند. در سال 62 تنها فرزند ابوالفتح به دنیا آمد. چندبار که مادر از رفتنش بی تابی می کرد. گفته بود: «اگر من شهید شدم خدا به ما محمد را داده».

خواب شهادت

شهادتش را به خواب دیده بود. به دوستان گفته بود: «فردا کسانی که به میدان می روند میوه های خوب را می چینند. من هم می روم».

غسل شهادت

در خانه پدر زندگی می کرد. سفره نهار را پهن کرده بودند و همه اعضای خانواده دورش نشسته بودند. ابوالفتح طبق معمول پیراهن سفیدی به تن داشت که زیبایی اش را دو چندان کرده بود و چهره اش نورانی شده بود. مادر رو به عروسش کرد و گفت: «ابوالفتح چقد زیبا شده »، همسر ابوالفتح لبخند زد و گفت: «امروز غسل شهادت کرده».

وسوسه شیطان

قبل از شروع عملیات فاو، برای آخرین بار به دیدن خانواده آمد. فرزند خردسالش تازه زبان باز کرده بود و با شیرینی خاصی می گفت: «بابا! ». به او گفتند: «ابوالفضل! ببین چقدر قشنگ صدایت می کند بابا».

ناگهان رنگ از رخش پرید، دلش لرزید و در چشمش آتشی زبانه کشید. بچه را به تندی بر زمین گذاشت و در بهت و ناباوری اطرافیان لب گشود و گفت: «شیطان، بابا را گذاشته توی دهن این بچه تا مرا از شرکت در عملیات باز دارد! » این را گفت و کفش و کلاه خود را برداشت و راهی شد و چه سبکبار!

وداع آخر

هنوز مرخصی اش به پایان نرسیده بود اما قصدش رسیدن به عملیات فاو بود. کاپشن را به دستش گرفته بود و قد م زنان به سمت در می رفت. مادر گفت قرآن بیاورید. از زیر قرآن ردش کردند. وقتی اصرار خانواده را دید که می گفتن چند دقیقه کنارمان بشین بعد برو. جوابش این بود که «رفتنی ها باید بروند».

محمد را بوسید. و راهی شد. اینبار پشت سرش دررا باز گذاشت. فرصتی بود برای خانواده که رفتنش را به خاطر بسپارند.

شهادت

خود را به فاو رساند و در عملیات والفجر 8 شرکت کرد. در عملیات آزاد سازی فاو، خود نیز از قفس تنگ تن آزاد شد و آنگاه بر بلندای آسمان جهاد به «شهادت » ایستاد.

تولد بعد از پدر

بعد از شهادت ابوالفتح، دخترش به دنیا آمد. دختری که همیشه به محمد می گوید: «خوش به حالت که بابا رو دیدی ». سهمش از پدر حسرتی پایان نشدنی است. و همیشه در جستجوی فیلمی از پدر است.

منبع : ماهنامه فرهنگی شاهد جوان/ شماره 136


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده