گفت و گوی اختصاصی نوید شاهد با همسر «علمدار احرار بدر»:
چهارشنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۱۱:۵۴
همسر شهید «اسماعیل دقایقی»، فرمانده تیپ «بدر» می گوید؛ او جزو اولین شهدای مدافع حرم بود که رزمندگان «بدر» بعد از شهادت ایشان می گفتند «شهید مال ماست باید ببریمش عراق».
همسرم شهید مدافع حرم در دوران دفاع مقدس بود/ تاثیر شهید دقایقی بر «حشد الشعبی»


به گزارش نوید شاهد، عملیات «کربلای 5» یکی از سخت ترین عملیات های دوران دفاع مقدس بود که نوزدهم دی ماه 1365 آغاز و تا پایان همان سال ادامه داشت. در جریان این عملیات موفقیت آمیز، بیش از 7500 تن از رزمندگان وطن به شهادت رسیدند که صدها نفر آنها از فرماندهان لشکر، تیپ، گردان و گروهان بودند. شهید «اسماعیل دقایقی» یکی از شهدای گرانقدر «کربلای 5» است که بیست و هشتم دی ماه 1365 به شهادت رسید.

ایشان هنگام شهادت فرماندهی تیپ «بدر» را برعهده داشت؛ این تیپ شامل نیروهای مجاهد و اسیر عراقی می شد که تمایل به نبرد با رژیم بعث عراق را داشتند. آن طور که همسر شهید دقایقی می گوید «حشد الشعبی» ادامه تیپ «بدر» است که بسیاری از فرماندهان آن در میدان نبرد با داعش به شهادت رسیدند. بسیاری از شاهدان عینی می گویند شهید «دقایقی» برای مجاهدان عراقی به اندازه ای حرمت دارد که در خانه خود عکس ایشان را در کنار عکس امام خمینی (ره) و شهید صدر گذاشته اند.

خانم «معصومه همراهی» همسر فرمانده شهید «اسماعیل دقایقی» در گفت و گو با نوید شاهد از شهیدی سخن گفت که مجاهدان عراقی عاشقش بودند؛ شهیدی که اگرچه 37 سال از شهادتش می گذرد اما برای رزمندگان «بدر» در گذشته و «حشد الشعبی» در امروز هنوز هم الگو و اسطوره است.


همسرم شهید مدافع حرم در دوران دفاع مقدس بود/ تاثیر شهید دقایقی بر «حشد الشعبی»

شهید دقایقی بسیار باهوش و بازیگوش بود

خانم همراهی در ابتدای گفت و گو درباره نحوه آشنایی با شهید «دقایقی» تعریف کرد: آقا اسماعیل پسر عمه ام بود. سال 1333 در بهبهان به دنیا آمد. بسیار باهوش و بازیگوش بود. در 14 سالگی هنرستان فنی و حرفه ای اهواز قبول شد. خانواده اش بعدها به آغاجاری آمدند، ما هم در آن سال ها ساکن آغاجاری بودیم. تابستان ها تدریس خصوصی ریاضی و فیزیک داشت و از این راه کسب درآمد می کرد. در هنرستان با سردار محسن رضایی آشنا شد و از همانجا فعالیت های سیاسی خود را آغاز کرد. در 18 سالگی توسط ساواک دستگیر و از ادامه تحصیل در هنرستان باز ماند. خارج از هنرستان دیپلم گرفت و سال 1353 رشته مهندسی آبیاری دانشگاه چمران اهواز (دانشگاه جندی شاپور سابق) قبول شد. زندان رفتن شهید دقایقی را هوشیارتر و انقلابی تر کرد.

همسر شهید دقایقی ادامه داد: در دانشگاه دست از فعالیت های سیاسی برنداشت. سال 1355 دوباره در کنکور شرکت کرد و رشته علوم تربیتی دانشگاه تهران قبول شد. من هم همان سال دیپلم گرفتم و دانشگاه تهران رشته مهندسی زمین شناسی قبول شدم. به تهران که آمدم، ارتباطمان بیشتر شد. شهید دقایقی اهل مطالعه بود و در دانشگاه روشنگری می کرد. در خوابگاه دانشجویی هم دست از فعالیت بر نمی داشت و در کتابخانه به مطالعات خود ادامه می داد. سال 1356 دوباره دستگیر شد. ساواک می خواست از طریق شهید دقایقی آقای رضایی را پیدا کند اما ایشان را لو نداد و یکی دو روز بعد آزاد شد.

خانم همراهی فعالیت های داوطلبانه شهید در روزهای منتهی به پیروزی انقلاب را این گونه روایت کرد: آقا اسماعیل به دلیل فعالیت های سیاسی از دانشگاه رفتن محروم شد. در تظاهرات 13 آبان سال 1357 شرکت کرد و داخل دانشگاه رفت. من بیرون از دانشگاه بودم و فکر نمی کردم زنده بماند که خوشبختانه اتفاقی برایش نیفتاد. 22 بهمن هم در تخلیه یکی از پادگان ها شرکت داشت. شهید می گفت اسلحه های پادگان را داخل دو سه ماشین گذاشتیم و به سپاه بردیم. بعد از آن عضو شوراهای مرکزی کمیته انقلاب اسلامی و جهاد سازندگی بود. سال 1358 سپاه آغاجاری را تشکیل دادند، به خوزستان آمد. فروردین همان سال ازدواج کردیم.


همسرم شهید مدافع حرم در دوران دفاع مقدس بود/ تاثیر شهید دقایقی بر «حشد الشعبی»


تفکر بین المللی شهید دقایقی درباره اسرای عراقی

همسر شهید دقایقی در ادامه درباره نقش همسرش در شکل گیری تیپ «بدر» و تاثیر ایشان بر رزمندگان اسیر عراقی سخن گفت. او روایت کرد: شهید دقایقی در ارتباط با رزمنده های عراقی، تفکری بین المللی بود و تفکر ایشان از این ایده نشات می گرفت که باید شیعیان را در یک جمع جهانی قرار داد. از آنجایی که شهید اهل خوزستان بود و با زبان لهجه عربی آشنایی داشت، برای این کار انتخاب شد. آن زمان هرکسی نمی توانست با عراقی ها کنار بیاید اما ایشان به دلیل اخلاق خوب و تواضعی که داشت با آنها سریع ارتباط برقرار کرد. اکنون هم که سال ها از شهادت ایشان می گذرد تمام بچه های قدیمی از ایشان یاد می کنند. «حشد الشعبی» رزمندگانی هستند که توسط شهید دقایقی در لشکر «بدر» جمع شدند. این ها ابتدا گردان، بعد گروهان، لشکر و در ادامه سپاه «بدر» شدند. بعد از جریان داعش خیلی از رزمندگان سپاه بدر به شهادت رسیدند. رزمندگان عراقی گاهی به ما سرمی زند. هنگام سالگرد ایشان آقای «ابومهدی» فرمانده «حشد الشعبی» به خانه ما می آید.


همسرم شهید مدافع حرم در دوران دفاع مقدس بود/ تاثیر شهید دقایقی بر «حشد الشعبی»


شهید دقایقی و دفاع از حرم

خانم همراهی گفت: به نظر بنده شهید دقایقی جزو اولین شهدای مدافع حرم بود. شخصی که ایده آزاد شدن کربلا را دارد، مدافع حرم است. ایشان بر این باور بود که شیعیان در هر نقطه جهان باید یک گروه شوند. با بچه های عراقی شروع کرد تا رها نباشند و با شیعیان ایران پیوند بخورند. امروز هم که خواب ایشان را می بینیم از یمن و عربستان صحبت می کند و اگر در قید حیات بود می گفت کسانی که با حرم اهل سروکار دارند باید در یک گروه قرار بگیرند. ایشان درباره رزمندگان «بدر» می گفت «آنها افراد مظلومی هستند، صدام فریبشان داده و من به آنها اعتماد می کنم.»

خانم همراهی از شهیدش با عنوان «علمدار احرار بدر» یاد کرد و درباره انتخاب این عنوان گفت: چند سال پیش در یک همایش ملی در اهواز از ما پرسیدند که چه اسمی برای شهید دقایقی بگذاریم. من «علمدار احرار بدر» را پیشنهاد دادم.

این همسر شهید روز آخر زندگی با شهید دقایقی را این گونه روایت کرد: شهید دقایقی قرار بود در زمان عملیات کربلای 4 در یک عملیات پارتیزانی شرکت کند که برنامه تغییر کرد و بعد از آن در کربلای 5 حضور داشت. چند روز قبل از شهادت ایشان، من تهران بودم و زمان امتحاناتم بودم. گفت با بچه ها اهواز بروم. شب پیش ما آمد و صبح ساعت 6 از ما خداحافظی کرد و ساعت 11 به شهات رسید. آن روزها اهواز زیر موشک باران شدید عراق بود. آن شب به شهید گفتم «دعا کن یک موشک به خانه ما اصابت کنم تا حالا که بعد از مدت ها 4 نفری کنار هم هستیم، با هم شهید شویم.» ایشان گفت «دلتان می آید من بعد از این همه مدت جنگیدن درجبهه در خانه شهید شوم؟» جواب دادم « من به خودم اعتماد ندارم این که بعد از شما چگونه زندگی کنم.» ایشان گفت «منتظرت می مانم». بعد از این که ایشان رفت، ما هم از اهواز راهی آغاجاری شدم. ایشان با موتور برای شناسایی می رود که بر اثر اصابت بمب خوشه ای مجروح می شود. ایشان را داخل سنگر می برند که آنجا شهید می شود.

خانم همراهی تعریف کرد که شهید دقایقی سه سال پیش از شهادت وصیت نامه اش را می نویسد. زمانی که وصیت نامه ایشان به دست ما رسید، همان جمله ای را که شب از قبل شهادت گفته بود را خطاب به من نوشته بود؛ «اگر بهشت رفتم، منتظرت می مانم».


برادرم مفقودالاثر است

همسر شهید دقایقی، علاوه بر آنکه همسر شهید است، داغ برادر بر دل دارد. او درباره برادر شهیدش گفت: برادرم «محمدرضا همراهی» در عملیات «والفجر مقدماتی» مفقود الاثر و همسر یکی از خواهرانم نیز در همان عملیات اسیر شد. همسر خواهر دیگرم نیز قبل از انقلاب در تصادفی عمدی به شهادت رسید. پدر و مادرم داغ یک پسر شهید، دو داماد شهید و یک داماد آزاده را بر دل داشتند. هردو مرحوم شده اند اما تحمل این داغ ها برایشان خیلی سخت و سنگین بود.

او درباره زندگی امروز خود و فرزندانش گفت: سال 1359 اولین فرزندمان به نام ابراهیم به دنیا آمد. سال 1362 نیز زهرا خانم به جمع ما اضافه شد. پسرم فارغ التحصیل رشته برق از دانشگاه شهید بهشتی است و در شرکت نفت کار می کند. دخترم هم فوق لیسانس معماری از دانشگاه تهران دارد. خودم هم دبیر هستم. بعد ازشهادت همسرم مشغول به کار شدم یک سال دیگر بازنشسته می شوم.


همسرم شهید مدافع حرم در دوران دفاع مقدس بود/ تاثیر شهید دقایقی بر «حشد الشعبی»


«نیمه پنهان ماه» به روایت همسر شهید دقایقی

خانم همراهی در طول مصاحبه بارها از جلد چهارم کتاب «نیمه پنهان ماه» یاد کرد؛ مجموعه ای که هر شهید را «به روایت همسر» معرفی می کند. این کتاب روایتی کامل از شهید «اسماعیل دقایقی» است که در ادامه دو روایت از «ساده زیستی» و «اخلاق مداری شهید در برخورد با رزمندگان عراقی» را می خوانیم:


سادگی و آسان گیری شهید دقایقی در برگزاری مراسم عروسی:

«مراسم عروسیمان مختصر و ساده برگزار شد. اسماعیل کت و شلوار پوشیده بود؛ که گمانم مال برادرش بود. مویش را هم اصلاح کرده بود. من هم که همین طوری ساده و بدون تشریفات، با بلوز دامن ساده ای که یکی از دوستانم دوخته بود و یک چادر سفید. اصرار داشتیم که همه چیز باید ساده برگزار شود. سفره عقد از این سفره های غذاخوری بود و گران ترین چیز رویش انگشتر صد و پنجاه تومانی خرید اسماعیل بود. شام رسمی عروسی آن موقع ها برنج و خورش بود، که اسماعیل گفت «من دمپخت بیشتر دوست دارم.» اصلا از بریز و بپاش های شب عروسی خبری نبود. حتی از مراسم عکس هم نگرفتیم.»


شهید دقایقی و تیپ «بدر»:

«سال 1363 که جنگ در بحبوحه خود بود، او در جبهه بنای کار جدیدی را گذاشت؛ تیپ بدر. مجاهدان و سربازان عراقی که حاضر شده بودند به خاطر اسلام علیه وطنشان بجنگند. یک روز که به خاطر مریضی مجبور شده بود در خانه بستری شود، چند نفر با میوه و شیرینی برای عیادتش آمدند. بعد از این که از آنها پذیرایی کردم و رفتند گفت «به ت برنمی خورد اگر بگویم این ها که بودند؟» گفتم «نه، مگر که بودند؟» گفت که عراقی بودند. حالا من برادرم را عراقی ها شهید کرده بودند، دامادمان هم اسیر بود. ولی نشست و برایم توجیه کرد. آدم مناسبی را برای این کار انتخاب کرده بودند. می دانستم اسماعیل وقتی بخواهد مهربان باشد، کسی به پایش نمی رسد. در این یک سال و نیمی که در تیپ بدر بود، انگار که یکی از خودشان باشد. خانواده اش شده بود آن ها. نگرانشان بود. می گفت «این ها این جا غریب اند و مهمان ما حساب می شوند.» به خانه هایشان سر می زد. مواظب همه چیزشان بود. حتی سیگارشان، که کم نشود. علوم تربیتی خوانده بود و برایشان مشاور خوبی بود. برای یکیشان زن پیدا کرد. خودش که نمی گفت. این چیزها را بعدا از بقیه شنیدم. همان آدمی که اسماعیل برایش زن گرفته بود می گفت «اولین آدمی که در ایران به من امنیت داد او بود.»

اوایل برایم سوال بود که چه طور با آدم هایی که زبانشان را نمی فهمد کار می کند. بعد فهمیدم عربی را به راحتی آن ها حرف می زند. جلوی آن ها به من می گفت «ام ابراهیم.» در مراسم مذهبیشان شرکت می کرد و با لهجه عربی برایشان دعای کمیل می خواند. بعضی هاشان تازه بعد از رفتنش فهمیدند که اسماعیل عراقی نیست. می گفتند «این صدر دوم ماست.» در لشکر بدر اسماعیل کار بی سابقه ای کرده بود. اسرایی بودند که توی عملیات اسیر می شدند، توی عملیات بعدی می جنگیدند... در تشییع جنازه اش جماعت زیادی آمده بودند. فهمیدم اسماعیل فقط مال من نبوده، مال همه آدم هایی بود که او را از اول زندگیش دیده و شناخته بودند. بعضی از بدری ها می گفتند «اینجا امانتی دفنش کنیم، این مال ماست باید ببریمش عراق.»

یادش گرامی.

مصاحبه از نیره دوخائی/

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده