چهارشنبه, ۰۳ بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۱۴:۰۳
سري پوشانده اي از ما و پلکي باز در دامن / تو رفتي دست افشان و دريغا ما، دريغا من

در هوای پر زدن


سري پوشانده اي از ما و پلکي باز در دامن!
تو رفتي دست افشان و دريغا ما، دريغا من!
پر از تلماسه هاي شرق دجله استخوانهايت
به تشييع جنون کرده ست ميل ساحل ميهن!
تو را مي آورند از بطن ماهي هاي در خون گم
تو را مي آورند از شرق درياهاي بي مأمن
تو را مي آورند از بازوان زخمي کارون
تو... اي جغرافياي لاله هاي پرپر گلشن!
چنان از دستهايت عطر ايثار و يقين جاريست
که باغ آبرو مي پرورد اسفند تا بهمن...!
تو مرد روزگار پنجه در دامان طوفاني
برونسي هستي اما، کاوه اي در هيأت آهن!
سرت را باز بردار و ببين اين خانه را سردار!
که مي تازاند اين سو چشم گرگ فتنه را دشمن!
سرت را باز بردار و ببين بي وحشت از دوران
برادر ناتني ها مي درند از دوست پيراهن
تو را هر چند بي سر، باز بر اين خانه مي خوانم
که بر اندام اين اقليم باشد جلوه ات جوشن!
تو بايد باشي اي تنديس چندين ساله ايمان
که باشد سايه ات جاويد در هر کوچه و برزن!
ببار از سمت خورشيد ولايت نور بيداري...!
سرت بادا سلامت، چشمت اي سردار دين روشن!

شاعر: مصطفی جلیلیان مصلحی
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار