چهارشنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۷ ساعت ۱۱:۴۴
شهید اکبر زجاجی بیست و یکم اسفند ماه 1361 در پل طلائیه در کنار همرزمانش به شهادت رسید.
سردار شهید اکبر زجاجی،‌ قائم مقام لشکر ۲۷ حضرت رسول (ص)


اكبر زجاجي، فرزند عباس و طوران خانم بهمن كاشاني ، در بيست و پنجم فروردين ماه سال 1338 در كاشان متولد شد.

مادرش مي گويد :« قبل از تولد اكبر در خواب نماز مي خواندم كه كودكي را در دامنم گذاشتند و گفتند: اين علي اصغر اسدت. بزرگش كن. ميپرسيدم: چرا او را اين جا ميگذاريد؟ گفتند: اين بچه ي شماست. بايد بزرگش كنيد.»

همراه خواهرش به يادگيري قرآن مي پرداختند و بسيار پرجنب و جوش بود.

دوران ابتدايي را در مدرسه شهيد جهاني (فعلي) بين سالهاي 1344 تا 1350 پشت سر گذاشت و كلاس ششم را به علت تغيير منزل در مدرسه سوزنچي ادامه داد.

بخشي از دوره متوسطه را در دبيرستان امدام خميني (فعلي) از سال 1351 تا سال 1353 گذراند و بعد به هنرستان نساجي كاشان رفت.

در اين دوران كه دوران اختناق و فساد طاغوت بود به علت اين كه او در خانواده مذهبی رشد يافته بود، به هيچگونه فساد و كج روی فكری منحرف نشد. حتي بعضي مواقع با استادان آن دوران بحثهای سياسی مي كرد. آخر دوره تحصيلي متوسطه او مصادف بود با اولين جرقه های انقلاب و او باتمام وجود دنبال چنين حركت و خروشي بود. با تمام قوا عليه طاغوت حركت كرد و با اوجگيري انقلاب به مبارزات خود شدت داد. از جمله اين كه در يكي از روزهای درگيری با مأمورين منفور پهلوي ايشان از ناحيه گوش و نيمي از صورت آسيب ديد.

اكبر به مسائل ديني خيلي اهميت ميداد. به عزاداري و مراسم محرم و صفر علاقه خاصي داشت. به والدين خيلي احترام مي گذاشت و در حل مشكلات دوستان بسيار فعال بود.

تحصيلات خود را در رشته نساجي دانشگاه اصفهان ادامه داد.

با وقوع انقلاب فرهنگي دانشگاه ها تعطيل كردند و با شكل گيري جهاد سازندگي به اين ارگان رفت تا به روستائيان و كشاورزان كمك كند.

با شروع جنگ تحميلي اولين بار در 22 سالگي از طريق سپاه راهي جبهه شد.


مروری بر زندگی و شخصیت سردار شهید اکبر زجاجی،‌ قائم مقام لشکر ۲۷ حضرت رسول (ص)  / عکس بیشتری کار شود لطغا

مدت دو يا سه روز از جنگ نگذشته بود كه با گروه اندك راهي خرمشهر شد و چون روزهاي اول جنگ بود و جنگ نظم و انضباطي نداشت، اين شهر بعد از مقاومت مردم به دست بعثيون تجاوزگر افتاد و اكبر زجاجي ابتدا راهي آبادان و بعد راهي شهر محاصره شده سوسنگرد گرديد.

از طرف سپاه پاسداران اين شهر فرماندهي گروهان به او پيشنهاد شد كه او نپذيرفت و به كردستان رفت. در آنجا چون تجربياتي از قبل داشت توانست خيلي سريع پيشرفت كند. كمتر از يك ماه مسئول يكي از مناطق جنگي منطقه مريوان شد. مي توان از او به عنوان يكي از مهره هاي بسيار عالي و ثمربخش آن منطقه ياد كرد.


فردي متين، خوشرو و با نشاط بود. از نظر نترسي و دليري در منطقه و عملياتها، از قول تمام مسئولين، بينظير بود.

همرزم ايشان، آقاي احسان درستكار نقل ميكند:« تا آن جايي كه از روحيات ايشان سراغ داشتم از بي برنامه گي رنج مي برد. در فرصتهايي كه پيش مي آمد، ميرفتيم مناطق عملياتي و محور عملياتي را شناسايي مي كرديم و در حين عمليات طراحي عمليات آينده را داشت.

يك لحظه فراغت وبيكاري از ايشان سراغ نداشتيم. شايد در شبانه روز چهار ساعت بيشتر نمي خوابيد. نصف شب كه از شناسايي مي آمديم بلافاصله براي نماز شب آماده ميشد.»

آقاي اصغر رجايي ميگويد: « قبل از عمليات رمضان بود. روز جمعه بعد از شركت در نماز جمعه از اهواز برگشته و در حدال استراحت بوديم كه ناگهان از طرف ساختمانها صداي انفجار شديدي به گوش رسيد. شدت انفجار به حدي بود كه همه نيروها به تصور اين كه دشمن حمله كرده به سمت جاده اهواز خرمشهر هجوم بردند.

در اين موقع اكبر براي مهار آتش سوزي از بچه ها استمداد طلبيد. ماشين هاي آتشنشاني براي مهار آتش اعزام شدند. به دليل شدت انفجار و دامنه آتش سوزي راننده ماشين ها جرأت نمي كردند به محل انفجار نزديك شوند. با فرياد اكبر، يكي از آنها به سمت جلو حركت كرد. با انفجار مجدد يكي از گلوله هاي تانك، راننده از ماشين بيرون آمد و فرار كرد. اكبر خودش فورا پشت ماشين نشست و در حالي كه رانندگي مي كرد با در دست گرفتن شيلنگ آب نسبت به خاموش كردن بخشي از آتش اقدام نمود. با اين حركت او، ديگران نيز جرأت يافتند و بالاخره آتش را مها ر كردند.»

آقاي حسن مفتح هم نقل مي كند:« سال 1360 ايشان با عنوان نيروي عملياتي به شهر مريوان محور دزلي آمدند. ما بسيار خوشحال شديم. ابتددا ايشان با يكي از بچه ها يك قبضه تفنگ 106 تحويل گرفت و در آن محور عليه دشمن استفاده مي كرد. بعد از مدتي اكبر به عنوان مسئول گروه به ارتفاع كوه تخت آمد كه باعث تقويت روحيه ي ما شد. اين ارتفاع از نظر نظامي مهم بود. حدود 14 نفر روي اين ارتفاع مشغول دفاع بوديم. محل اسكان ما يك تخته چادر 3 × 2 بود. آن قدر برف روي چادر و اطراف آن باريده بود كه با زحمت بسيار و مشكلات فراوان مقاومت مي كرديم. وقتي بچه ها احساس ناراحتي مي كردند، اكبر مي گفت: مگر شما براي چه آمده ايد؟ جنگ يعني مقاومت، جنگ يعني شجاعت، جنگ يعني ايثار و در آخر جنگ يعني شهادت

مروری بر زندگی و شخصیت سردار شهید اکبر زجاجی،‌ قائم مقام لشکر ۲۷ حضرت رسول (ص)  / عکس بیشتری کار شود لطغا

در عمليات بيت المقدس به عنوان مسئول اطلاعات و عمليات تيپ مجاهدت مي كرد. در كليه عمليات ها اعم از ثامن الائمه )ع(، طريق القدس، فتح المبين، رمضان، بيت المقدس، والفجرها 1 ، 2 ، 3 ، 4 و 6 و عمليات خيبر در مرحله اول شركت داشت.

ايشان در مدت 5 سال و 5 ماه كه در جبهه حضور داشتند چندين مرتبه مجروح شدند كه عبارت است از: در منطقه كردستان بر اثر سقوط از ارتفاعات با ماشين مدت يك ماه در بيمارستان سنندج بستري بود، در عمليات طريق القدس از ناحيه دست بر اثر اصابت تركش خمپاره، در عمليات بيت المقدس از ناحيه سر، در عمليات والفجر 4 و 6 بر اثر بمباران هوايي در منطقه از ناحيه سر و كمر و در آبادان هم در اوايل جنگ زخمي شده بود. حتي به گفته هاي دكتر گوش نداده بود و دوباره به سوسنگرد عزيمت كرده بود.

از ويژگي هاي ايشان قدرت سازماندهي و شناسايي در جنگ بود. براي عمليات ظفرمند فتح المبين راهي جنوب گشت، ولي اين بار با تجربياتي بيشتر و سازماندهي بهتر و در مدت كوتاهي توانست منطقه عملياتي تيپ المهدي (ع) را شناسايي و به عنوان يكي از سرداران پرتلاش به حساب آيد. ايشان كه كارشناسايي در منطقه جنگي را قبل از عمليات طريق القدس در سوسنگرد شروع كرده بود و با اين كار آشنايي بيشتري داشت، لذا در اين كار بسيار موفق بود و توانست نقش سازنده اي در عمليات فتح المبين داشته باشد. در اين عمليات بود كه توانست با رشادت هر چه تمامتر حدود 300 نفر آرپي جي زن را به پشت توپخانه دشمن برساند و كليه توپهاي دشمن را در آن منطقه از كار بيندازد.

از ديگر ويژگي هاي ايشان رسيدگي و كمك به رزمندگان بود. براي رسيدگي به امور رزمندگان و رفع مايحتاج و كمبودهاي آنان به سنگرهايشان سركشي مي كرد. در منطقه غرب كه حدود 8 الي 9 متر برف در قله كوهها در زمستان بود، باز هم از بچه ها غافل نبود و خواب شب را بر خود روا نمي داشت. بلكه به آنها سرمي زد و از نزديك وضعيت آنها را بررسي ميكرد.

مروری بر زندگی و شخصیت سردار شهید اکبر زجاجی،‌ قائم مقام لشکر ۲۷ حضرت رسول (ص)  / عکس بیشتری کار شود لطغا

برادرش، آقاي اصغر زجاجي، نقل ميكند:« به مسئله بيت المال خيلي اهميت مي داد. موتور ماشينم سوخته بود. يك پيكان نمره شخصي از سپاه در خانه گذاشته بود. گفتم: سوئيچ را بده بروم براي ماشين وسيله بخرم. گفت: داداش، مال بيت المال است. گفتم: پول بنزين را ميدهم. جواب داد: لاستيك را چه ميكني؟ موتور را چه كار ميكني؟ اين مال خدمت به مردم است نه اينكه شما كار شخصي انجام بدهي. حتي خودش كه مي خواست به سپاه برود با موتور گازي ميرفت.»


برادرش در ادامه مي گويد:« روزي بنده با كاميون شخصي از ستاد كمك رساني به جبهه هاي جنگ از كاشان به كردستان (مريوان) عازم شدم. از آنجا كه اطلاع داشتم برادرم اكبر زخمي شده و در بيمارستان بستري است به عيادت ايشان رفتم. اما برادرم با عصا از بيمارستان به منطقه دزلي (خد مقدم) رفته بود. مدتي صبر كردم تا ايشان از خط برگشت و با يكديگر ملاقات كرديم. من كه فراموش كرده بودم كوپن گازوئيل همراه خود ببرم به برادرم گفتم براي برگشت نياز به گازوئيل دارم. مرا به جايگاه برد و فقط به مقداري كه مرا از منطقه تا كاشان برساند دستور داد گازوئيل بدهند. من به ايشان گفتم: اقلا هر دو باك كاميون را پر كنيد ، من كه براي حمل و نقل محموله ها كرايه اي نگرفته ام. برادرم خطاب به من گفت: بيشتر از اين به تو بدهم از بيت المال است و حرام. لذا دقيقا به اندازه اي كه بتوانم به كاشان برسم گازوئيل در اختيارم گذاشت.

«روزهاي آخر كه آمد كاشان روزه هاي قضا ميگرفت.»

آقاي اصغر رجايي ميگويد:« در عمليات رمضان نيمه شب مشاهده كردم اكبر مشغول مناجات و نماز شب است. با صداي بلند گريه مي كرد.

وقتي متوجه شد من او را ميبينم از سنگر بيرون آمد. من ايشان را دنبال كردم تا ببينم چه ميكند. از سنگر بيرون آمدم و در تاريكي دنبال او ميگشتم. بالاخره اكبر را داخل بيل لودري يافتم كه اتفاقا بيل لودر به طرف قبله بود. در حال اقامه نماز و دعا بود. آن چنان ناله و ضجه مي كرد. كه گويي شخص عزيزي را از دست داده و در ماتم او گريه مي كند. اين حالت كلي اكبر در نيمه شب ها بود. ولي برخوردهاي او در روز به گونه اي بود كه كسي متوجه برنامه مناجات او در شب نشود. اصلا اهل تظاهر نبود.

ايشان در تمامي دستگاه هاي راهسازي و كاميون هاي سنگين مهارت خاصي داشت. در زمان جنگ فقط به جنگ فكر مي كرد و بس. از زبان دوستان كه مي گويند چندين مرتبه در انفجارهاي بزرگ چندين كاميون مهمات را نجات داد كه بسيار به نفع جنگ بود. اوقات فراغت خود را با حضور در كليه پايگاه هاي بسيج ، سخنراني درباره مسائل جنگ و حضور در بين رزمندگان جهت انتقال تجربيات جنگي به آنها و همچنين تشويق بچه هاي حزب الله جهت حضور در جبهه هاي حق عليه باطل صرف مي كرد.


مروری بر زندگی و شخصیت سردار شهید اکبر زجاجی،‌ قائم مقام لشکر ۲۷ حضرت رسول (ص)  / عکس بیشتری کار شود لطغا

اغلب با سخنراني امام اشك در چشمان او جاري مي شد. با مسئوليتي كه خود امام (ره) از طريق برادر محسن رضائي به او داده بود، چه در مورد تنگه هرمز و چه در مورد قائم مقام فرماندهي لشكر. پيروي از سخنان امام بود كه دانشكده را ترك و خانه را بر خود حرام كرد و به جبهه رفت.

او طراحي بسياري از عمليات ها را به عهده داشت، در عمليات پيروزمندانه خيبر بعد از تصرف جزيره مجنون و در يكي از پاتك هاي سنگين عراق حضور داشت و عاقبت در تاريخ 21 / 12 / 1361 در پل طلائيه در كنار همرزمانش به خصوص فرمانده اش، شهيد حاج محمد ابراهيم همت، يكي دو روز قبل از شهادت حاج همت به تقدير الهي به - درجه رفيع شهادت نائل گرديد.

پيكر مطهرش در جوار قبر برادر مفقودالاثرش كه در والفجر مقدماتي به درجه شهادت رسيده بود در دارالسلام كاشان به خاك سپرده شد.

خبر شهادت ايشان كه از راديو و تلويزيون اعلام شد، در تهران بازار تعطيل گرديد و پيكر مطهر ايشان از تهران به اصفهان و بعد از نماز جمعه اصفهان با عظمت خاصي تشييع و از آنجا به كاشان منتقل شد. يكي از پاسدارهاي كاشان ميگفت:« نور چشم ما چه در سپاه و چه در منطقه رفت.

شهيد زجاجي در فرازي از سخنان خود مي گويد:« خدايا، اگر با رسيدن به تو با شكست هم مواجه شوم، من اين شكست ها را با دل و جدان مي پذيرم.»


منابع:

پرونده فرهنگی شاهد

سرگذشت پژوهي

پرونده كارگزيني شاهد

فرم سه برگي بنياد

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده