سه‌شنبه, ۰۲ بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۱۴:۳۳
جنگ تازه تمام شده بود. نفت به سختی گیر می آمد. دو حلب خالی دادم دست مجید. فرستادمش دنبال نفت...


یک حلب آن را دادم به پیر زن فقیر(منتشر نشود)

نوید شاهد:


شهید مجید شریفی


جنگ تازه تمام شده بود. نفت به سختی گیر می آمد. دو حلب خالی دادم دست مجید. فرستادمش دنبال نفت. بعد از چند ساعت با یک حلب برگشت.

گفتم: «کو یکی دیگه اش؟»

گفت: «پیر زنی را می شناسم که خیلی فقیره. بنده ی خدا شوهرش هم معلوله. آن یکی حلب را دادم به او.»

گفتم: «توی این گیر و دار چرا حاتم بخشی می کنی؟»

گفت: «چطور شما، دوتا حلب نفت داشته باشین وآن بنده ی خدا هیچی ؟ دلواپس نباشید، اگر خواستید دوباره می روم برایتان می گیرم.»

از حرفی که زده بودم بدجورپشیمان شدم.


منبع: سیره ی شهدای دفاع مقدس، رسیدگی به محرمان و،همنوعان/ صفحه 266

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده