سه‌شنبه, ۰۲ بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۱۴:۳۳
یکی از کارهای حاجی در ایامی که به مرخصی می آمد، سرکشی به خانواده ی شهدا بود. به خانواده ی شهدای روستای خودمان و روستای دور و بر سر می زد

می رفت سراغ بچه های که وضع مالی بدی داشتند (منتشر نشود)

نوید شاهد:


شهید علی محمدی پور


یکی از کارهای حاجی در ایامی که به مرخصی می آمد، سرکشی به خانواده ی شهدا بود. به خانواده ی شهدای روستای خودمان و روستای دور و بر سر می زد. اگر کاری ازدستش بر می آمد، برای آنها انجام می داد. حتی گاهی میرفت وبه خانواده ی شهدایی که درجاهای دوری بودند هم سر می زد. قبلا گفتم که حاجی فقط یک فرمانده نبود. همیشه ارتباط عمیق تری با افراد زیر دستش ایجاد می کرد. سعی می کرد از زندگی آنها آگاه بشود واگر کاری از دستش برمی آمد، برای آنها انجام بدهد. به شریف آبادی گفته بود تحقیق کند و ببیند کدام یک از بچه ها وضع مالی بدی دارند. شریف آبادی، اسم عیسی دستجردی را به او داده بود. حاجی وقتی آمد مرخصی، فرشی خرید وگفت:«می خوام بروم کهنوج.»

دوستانش پرسیدند:«کهنوج چه کار داری؟»

گفت:«می خوام عیسی را ببینم.»

خانه ی عیسی دریکی از مناطق دور افتاده ی کهنوج بود. از افراد مختلفی سراغ عیسی را گرفتند.عده ای گفتند عیسی در بیابان زندگی می کند. حاجی و دوستانش رفتند و او را پیدا کردند. فرشی که برایش برده بودند، یک فرش دوازده متری بود.

با این حال، همان فرش هم درکپر عیسی جا نمی گرفت. حاجی دوست داشت با دستان خودش فرش را کف خانه ی عیسی پهن کند، اما وقتی دیده بود عیسی در کپری به آن کوچکی زندگی می کند، خجالت زده شده بود. دیده بود فرش از کپر بزرگتر است. بدون این که آن را باز کند، گذاشته بودش کنار کپر وبرگشته بود. بعدها خیلی ازعیسی تعریف می کرد. می گفت آدمی که این قدر در فقر زندگی بکند و آن وقت به جای این که به فکر خودش باشد، بیاید جبهه وبجنگد،خیلی ارزش دارد.


منبع : کتاب سیره ی شهدای دفاع مقدس،رسیدگی به محرومان و،همنوعان / صفحه 196

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده