دوشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۷ ساعت ۱۶:۵۹
شهید على اكبر بشنيجى بیست و ششم فروردین در عملیات والفجر یک در جبهه شرهانی به شهادت نایل امد. شهید بشینجی در عملیات رمضان به خاطر شجاعتش به عنوان «خط شکن نترس فرماندهی» لقب گرفت.
«خط شکن نترس فرماندهی» در عملیات رمضان که بود؟


نوید شاهد: على اكبر بشنيجى - فرزند براتعلى - در تاريخ دوم ارديبهشت ماه سال 1340 چشم به جهان گشود. به مكتب خانه رفت و قرآن را آموخت. كودكى فعال بود. در كارها كمك می کرد. گوسفندها را براى چرا به صحرا می برد. در درو كردن، خرمن كوبى و در مجموع كارهاى كشاورزى كمك می کرد.

دوره ی ابتدايى را در مدرسه ی «قطن آباد» روستاى عشق آباد شهرستان نيشابور و دوره ی راهنمايى را در مدرسه ی «رضوان» گذراند. سال اول متوسطه را در دبيرستان «فردوسى» به اتمام رساند و بعد از آن ترك تحصيل كرد و به سپاه پيوست.

خدمت سربازى را در سپاه گذراند. او بسيار سخاوتمند بود.

على‏اكبر بشنيجى در 18 سالگى با خانم طاهره ده‏حبه‏اى پيمان ازدواج بست كه مدت زندگى مشترك آن ها 2 سال بود. ثمره ی اين ازدواج يك دختر به نام زينب - متولد سوم خرداد ماه سال 1362 متولد - می باشد.

شهيد دوست داشت اگر فرزندش دختر باشد، اسم او را زينب بگذارد و اگر پسر بود، على‏اكبر. او آرزو داشت قبل از شهادت امام را و همچنين دوست داشت كه فرزندش را هرچه زودتر ببيند.

قبل از انقلاب در تظاهرات شركت می کرد. تمام عكس ‏هاى شاه را آتش زده بود. در روزهاى اول پيروزى انقلاب - كه گروهك‏ هاى منافق، از جمله سازمان مجاهدين خلق فعال بودند - او در كارخانه‏ اى در خوزستان مشغول به كار بود كه از ناحيه ی جنبش ناسيوناليسم غربى اعتراض و شورش‏هاى كارگرى انجام می شد، ايشان مخالفت شديدى با اين شورش‏ها می کرد.

بعد از پيوستن به سپاه آموزش‏ هاى مختلفى را ديد. سپس در روستا بسيج را تشكيل داد و به آموزش نيروهاى بسيجى پرداخت.

با شروع جنگ تحميلى به خاطر عشقى كه به خدا، اسلام، امام، ميهن و دفاع از مرز ايران داشت، به جبهه‏ هاى حق عليه باطل شتافت.

در جبهه فرمانده ی گردان نصرالله از تيپ 18 جوادالائمه(ع) بود. در پشت جبهه در كميته ی انقلاب اسلامى فعاليت می کرد و جزو نيروهاى بسيج هم بود. زمانى كه فرمانده ی كميته انقلاب اسلامى بود، پشت ميز نمى ‏نشست و می گفت: «برادرهاى من در جبهه با دشمن می جنگند، من پشت ميز بنشينم.»

تابع دستورات امام بود. زمانى كه امام فرمودند: «تخلف از قوانين رانندگى حرام است» شهيد ماشين داشت و به دليل نداشتن گواهينامه بلافاصله ماشين را فروخت و بدون گواهينامه ماشين را روشن نكرد. جبهه را بر همه چيز ترجيج داد.

على اصغر اصغرى - همرزم شهيد - می گويد: «زمانى كه او به جبهه می رفت، مادر خانمش بسيار بى ‏تابى می کرد. شهيد با خونسردى و با صبر به او گفت: اگر مرا از رفتن به جبهه باز داريد، با شما قطع رابطه می کنم. من رفتن به جبهه را بر همه چيز ترجيح می دهم.»

صغرى بشنيجى می گويد: «يك بار كه از جبهه بر گشته بود و زخمى شده بود، وقتى از او سؤال كردم: چه شده است؟ گفت: «چيزى نيست. من براى هدف و آرمانم به جبهه می روم.»

«خط شکن نترس فرماندهی» در عملیات رمضان که بود؟

حسين شبيرى‏ نژاد می گويد: «روزهاى اولى كه پاسدار شديم و قرار بود لباس پاسدارى بر تن كنيم، او قبل از اين كه لباس بپوشد، دو ركعت نماز شكر خواند و بعد لباس را بر تن كرد. واجبات را به خوبى انجام می داد و تا می توانست مستحبات را نيز به جا مى ‏آورد. در شب ‏هاى گرم آبادان نماز شب را فراموش نمی کرد.»

همچنين می گويد: «در مقابل مشكلات صبر داشت و خونسرد بود در سخت‏ترين شرايط جنگ - كه آتش دشمن شديد بود فرماندهى گردان را بر عهده داشت. اسلحه ژ3 را مثل يك چوب دستى روى دوشش انداخته بود. چون امكانات نداشتيم، او جلو می رفت و ما پشت سرش بوديم. در يكى از سنگرها كه يك بسيجى بلند شده بود و عراقى ‏ها با تفنگ‏ هاى دوربين‏ دار به نيروها شليك می کردند، شهيد به آن بسيجى گفت: بيا پايين. او پايين آمد و خود بالا رفت و ايستاد. آن بسيجى گفت: چرا به من گفتى بيا پايين و خودت بالا ايستادى؟ گفت: من اعتقاد دارم كه عمر دست خداست؛ تا وقتى خدا نخواهد كسى را پيش خود نمی برد. گفتم شايد تو چنين اعتقادى نداشته باشى.»

طاهره ده ‏حبه‏ اى - همسر شهيد - می گويد: «دفعه ی آخرى كه از جبهه برگشته بود، با تعدادى از دوستانش به بهشت فضل رفتيم. ايشان در يكى از تابوت ‏ها دراز كشيد و گفت: بياييد، ببينيد اگر شهيد شدم می توانيد مرا بلند كنيد.»

على اكبر بشنيجى آرزو داشت كه شهيد شود. به خانواده ‏اش می گفت: «اگر دعا كنيد من به سلامت برسم، راضى نيستم. دعا كنيد شهيد شوم و اسير نشوم كه جنازه ‏ام به دست شما برسد.»

او هميشه در مورد حفظ حجاب و تقوا سفارش می کرد و می گفت: «حضرت فاطمه(س) را الگو قرار دهيد و راه آن ‏ها را ادامه دهيد و زينب ‏وار باشيد. نماز اول وقت بخوانيد.»

علاقه ی زيادى به هم سن و سال‏ هاى خود داشت. افراد مجذوب اخلاق و رفتار او مى‏ شدند.

به يكرنگى و خوشرويى بسيار توصيه می کرد. قبل از شهادتش به افراد توصيه می کرد: «در جنگ حضور داشته باشيد.» پافشارى خاصى براى حضور در جنگ داشت. او می گفت: «كسانى كه از حضور در جنگ كوتاهى می کنند مديون خون شهدا هستند». او هميشه با وضو بود. بدون وضو به آسمان نگاه نمی کرد.

وقتى از او سؤال می شد: «كى از جبهه بر می گردى؟» می گفت: «تا انقلاب مهدى.» وقتى می گفتند: «تا كى در جبهه هستى؟» می گفت: «تا انقلاب مهدى.»

او به گفته ی حضرت على(ع) دنيا را سه طلاقه كرده بود. كلام حضرت رسول(ص) كه «دوستى با دنيا منشأ تمام خطاهاست» را نصب العين خود قرار داده بود. در جبهه به عنوان حلال مشكل رزمندگان و مرهم گذرانده ی قلب خسته ی آن‏ها بود.

در حمله ی رمضان، شجاعانه بر قلب دشمن تاخت و به عنوان «خط شكن نترس فرماندهى» لقب گرفت. در عمليات والفجر، وقتى كه تير خورد، به او گفتند: «استراحت كن» گفت: «اگر دست و پاهايم را قطع كنند، مى‏ غلتم و بر دشمن می تازم.» كه بار دوم تركش خورد و به شهادت رسيد.

على‏ اكبر بشنيجى در 26/1/1362 در عمليات والفجر يك در جبهه ی شرهانى بر اثر اصابت تركش به ناحيه ی سر به درجه رفيع شهادت نايل گرديد.

پيكر مطهر او را پس از حمل به زادگاهش در بهشت فضل نيشابور به خاك سپردند.

همرزم شهيد - على اصغر اصغرى - می گويد: «زمانى كه جنازه ی شهيد را آوردند، به قدرى نورانى بود كه انگار خوابيده است. وقتى جوراب ‏هايش را از پايش در آوردند، هنوز شن ‏ها توى جوراب ‏هايش بودند. او كه با پاى برهنه ‏گردان را هدايت می کرد، پاهايش آبله زده بود.»

شهيد در وصيت‏ نامه ی خود اين چنين می گويد: «دنيا به آخر می رسد. پس سعى كنيد كه به دنيا دل نبنديد و خود را مهياى سفر آخرت كنيد. قدر اين ابر مرد را بدانيد و از بيانات گهربارش استفاده كنيد.»

همچنين می گويد: «هيهات كه 20 سال از عمرم گذشت و هنوز اندرخم يك كوچه‏ام؛ زيرا كه در برابر نعمت‏هاى پروردگار سپاسگزارى نكرده‏ام و شرمنده‏ام. و اميدوارم اگر در زندگى خدمتى به اسلام نكرده‏ام، مرگم يك مرگ طبيعى نباشد كه خدمتى كرده باشم. پس به همين خاطر كه نمی توانستم در بستر و به مرگ طبيعى بميرم و از اين‏كه حس می کردم در مكانى راحت قرار بگيرم و در سنگر نباشم غمگين بودم.

پدر و مادرم، چگونه من می توانستم مشاهده كنم كه هر روز عده ‏اى از بهترين جوانان ما شهيد می شدند و من به كارهاى روزمره مشغول باشم. پس پدر و مادر عزيز، ممكن است كه كشته شدن من براى شما كمى سنگين باشد ولى بايد شما هيچ ناراحت نباشيد و همچون كوهى استوار باشيد و مثل دژى محكم، شما نيز بايد با صبر و بردبارى مشت محكمى بر دهان اين منافقين بزنيد كه خواهيد زد. پدر و مادرم، من هر چه فكر كردم، ديدم كه خون من رنگين‏تر از خون اين جوانان و رنگين‏تر از خون حضرت على‏ اكبر(ع) و على‏اصغر(ع) نبود.»

و در جايى ديگر می گويد: «برادرم، تو نگذارى سلاحم به زمين افتد و جاى من را در سنگر پر كنى. خواهرانم، همان طور كه ما در جبهه‏ ها با اين دشمنان كافر می جنگيم، شما نيز به نوبه ی خود با صبر و بردبارى و با حجاب خود با دشمنان داخلى بجنگيد؛ چون پيروزى از آن ماست.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده