چهارشنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۷ ساعت ۱۰:۲۶
هنوز دوماه تا هفده سالگی فاصله داشت .رفاقت دایی اش با«عمو عابدی»باعث شد تا به گردان کمیل بیاید.عمو هم او رابه ماسپرده.
نوید شاهد:
چند روزی به عملیات مانده بود وما باید«سید محسن احمدوند»جوان و سر حال را از نظر نظامی آماده می کردیم. اوایل پیوستن اش به کمیل در شهرک آناهیتا بودیم وبعد ازچند روز برای شرکت  در بیت المقدس7  به اردوگاه کارون رفتیم . جنوب غربی خوزستان درخرداد ماه یعنی گرمای شدید، پشه ،رتیل و مشکلات عجیب  دیگر. بعد ازمانورها وتمرین های متعدد آمادگی بچه ها بیشتر شد. بالاخره زمان اعزام به خط هم فرا رسید، حنابندان، ماچ وبوسه، طلب حلالیت، آخرین صحبت  فرماندهان  و حرکت  اتوبوس ها به سمت میدان...
در توجیه پیش ازعملیات به ما گفته بودند منطقه عملیاتی بیت المقدس 7 در شمال خرمشهر، هم برای ما و هم برای عراقی ها اهمیت  ویژه ای دارد. خیلی طول نکشید که به منطقه تعیین  شده رسیدیم. هوا تاریک  وخط ،حسابی شلوغ بود.  با احتیاط  از میدان مین  دشمن عبورکردیم .مثل خیلی ازعملیات های دیگر، کمیل  درپیشانی محور سپرده شده به لشگر 27 مستقر شد. یک ساعت بعد از استقرار ما، بعثی ها پاتک  سنگینی  را آغاز کردند. سمت راست ما دشت وسیعی قرار داشت که به علت  نرسیدن  نیروهای  عمل  کننده خالی مانده بود. یک گروهان از تانک های لشگر 8 نجف برای  پوشش منطقه  پشت سرما موضع گرفتند.
خورشید که بالا آمد کار سخت ترشد. حالا علاوه بر درگیری شدید وتبادل پر حجم آتش باید با تشنگی  و هرم داغ آفتاب  تابستانی خوزستان هم  دست و پنجه  نرم می کردیم.

شهید گردان کمیل 15 روزسابقه جبهه داشت

تانک های عراقی  با تمام توان پیشروی می کردند. گره کار لحظه به لحظه کورتر می شد تا جایی که  فرمانده هان همه آر.پی.جی زن های گردان را به جلوترین  نقطه محل  درگیری فرستادند. با وجود تلاش زیاد ومقاومت  جانانه  بچه ها تانک های  دشمن به خاکریزهای ما  رسیدند. از اینجا به بعد شکل درگیری  تغییر کرد. تعدادی از نیروها با نارنجک  به سراغ تانک ها رفتند. خداراشکر اقدام آن ها موثر بود وتوانستند جلوی پیشروی بعثی ها را بگیرند. اوضاع عملیات ساعت به ساعت سنگین تر می شد. ازطرف دیگرشهادت سید امیرمومنی ، بهروزشهاب الدین، میریونسی و چند نفردیگر از بچه های گردان، کام  ما را تلخ  کرده بود.
فشارعراقی ها باعث شد که مقاومت جانانه اصفهانی ها بشکند. کاری هم از نیروهای  پیاده ساخته نبود.
چاره ای نداشتیم، باید عقب  نشینی  می کردیم . متاسفانه جاده در تیررس عراقی ها بود. شدت آتش دشمن، زبانه های سوزاننده آفتاب وخستگی بیش از حد ما آن هم بعد ازچند ساعت نبرد درگیرانه سبب شد که شهدا وبرخی از زخمی ها  در منطقه  جا بمانند.
به هر وضعی بود خودمان رابه تانک ها و خشایارهایی  رساندیم که  در حال بازگشت به عقب بودند. دربین بچه هایی که  سوار می شدند هوای محسن احمدوند را داشتم که با تانک جلویی ما  رفت. خیال مان راحت شد که امانت را سالم برگرداندیم.
ماهم پشت سرآن ها حرکت کردیم. هنوز کاملا از منطقه خارج نشده بودیم که یک خمپاره وسط تانک ها فرود آمد. درمیان خاک و آتش و دود چشمم به محسن افتاد. نمی خواستم باور کنم ولی واقعیت  داشت. احمدوند جوان در حالی که 15 روز بیشتر از رزمندگی اش نمی گذشت به جمع شهدای گردان کمیل پیوست.

راوی:محمد هادی نژاد
منبع :کتاب کمیل هنوز زنده است،حمید بناء،ناشرمجنون صفحه 61









برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده