سه‌شنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۷ ساعت ۱۳:۵۹
شهید عباس باقری تشکری، «فرمانده گردان عبدالله» پانزدهم اسفند ماه 1362 در عملیات خیبر به شهادت نایل آمد.
زندگی نامه مفقودالاثر «عباس باقری تشکری»؛ فرمانده 18 ساله جبهه ها


عباس باقرى تشكرى - فرزند على - در بيستم ارديبهشت ماه سال 1344 در شهرستان مشهد متولد شد.

پدرش به نقل از مادر می گويد: «در شب تاسوعاى حسينى در بيمارستان امام رضا(ع) چشم به جهان گشود. در آن جا هيئتى بود كه «يا عباس، يا عباس» می گفتند. تصميم گرفتم نام پسرم را عباس بگذارم. پسر ساكتى بود. می خنديد و به «پسته خندان» معروف بود.»

در كارهاى خانه به مادرش كمك می کرد. از همان كودكى نماز خواندن را شروع كرد به طورى كه از 10 سالگى به صورت كامل نماز می خواند. دوره‏ ابتدايى را در مدرسه‏ طوسى در مشهد به پايان برد و دوره راهنمايى را در مدرسه‏ كوچه زردى گذراند. دوره ی متوسطه را در مدرسه شريعتى آغاز كرد اما با شروع جنگ تحميلى به جبهه رفت و براى امتحانات مرخصى می گرفت و تا سوم دبيرستان توانست تحصيل علم كند.

اشعار عرفانى را دوست داشت و مطالعه می کرد. كتاب‏هاى تاريخى،علمى، هنرى مذهبى و كتاب‏ هاى شهيد مطهرى را نيز مطالعه می کرد.

نسبت به حجاب بسيار حساس بود. او خواهر چهار ساله‏اش را به رعايت حجاب توصيه می کرد.

پدر شهيد می گويد: «او از اين كه خواهر كوچكش بى ‏حجاب عكس گرفته نبود ناراحت بود، وقتى به راهپيمايى می رفتيم، می گفت: حتماً حجاب را رعايت كنيد و چادر جلوبسته بپوشيد. نمی گذاشت خواهرش بدون چادر بيرون برود حتى براى تشويق او كارتى با عكس دخترى با حجاب - كه قرآنى در دست داشت - به او هديه داد و گفت: دوست دارم تو هم مانند اين باشى.»

در تظاهرات و راهپيمايى‏ هاى عليه‏ رژيم شاه شركت می کرد. در پخش اعلاميه و پوسترها فعاليت می نمود و در خيابان ‏ها كشيك می داد.

به خاطر نفرتى كه از رژيم داشت، از خوردن تغذيه در دبستان خوددارى می کرد. و دوستان خود را از اسراف و لگدكردن پاكت ‏هاى شير باز می داشت. به معلم بدحجابش نصيحت می کرد و در مورد حجاب براى او دليل مى ‏آورد.

بعد از پيروزى انقلاب وارد بسيج شد. اعلاميه‏ هاى امام را در خانه‏ ها می آنداخت. بعد از مدتى با تشكيل سپاه پاسداران عضو سپاه شد.

در گشت ‏هاى شبانه ی اوايل انقلاب شركت می کرد. از بنى صدر متنفر بود و با او مخالفت می نمود.

اگر كسى به مشكلى بر می خورد، سريع آن مشكل را رفع می کرد. همسايه ‏ها او را به چشم يك فرد بزرگ ‏تر نگاه می کردند و او را براى آشتى دادن بين همسايه ‏ها می بردند.

با شروع جنگ تحميلى، با شناخت و علاقه،احساس مسئوليت و اطاعت از فرمان امام به جبهه رفت. رفتن به جبهه را وظيفه ی خود می دانست.

ابتدا از طريق بسيج و بعد از طرف سپاه رفت. با توجه به سن كمى كه داشت، از رفتن او به جبهه ممانعت می کردند، ولى با كوشش بسيار توانست به جبهه برود.

زمانى كه به جبهه می رفت، می گفت: «ما می رويم تا حسين زمان را يارى كنيم.»

و می گفت: «تا زنده ‏ام بايد به جبهه بروم.» عباس در منطقه خطشكن بود. قبل از پيروزى انقلاب به جوانان مخفيانه آموزش اسلحه می داد تا براى كشيك‏ هاى شبانه آماده باشند. همه را براى رفتن به جبهه تشويق می کرد.

در جبهه معاون گردان عبدالله بود. او به خانواده‏ اش نگفته بود كه فرمانده است چون دنبال پست و مقام نبود.

با توجه به اين كه فرمانده بود، تمام كارها را خودش انجام می داد؛ حتى ظرف ‏هاى ديگران را هم می شست.

آر - پى - جى زن بود. در پشت جبهه فعاليت مذهبى داشت و در بسيج خدمت می کرد. زمانى كه از جبهه می آمد به گشت شبانه مى‏پرداخت. وقتى به مرخصى می آمد در پايگاه محل نگهبانى می داد، چون نمی خواست از جبهه دور باشد. بعد از چند روز مرخصى به جبهه بر می گشت.

در عمليات بستان، محرم، والفجرمقدماتى و والفجر 3 شركت داشت.در عمليات بستان از ناحيه ی شكم مجروح شد. بار دوم از ناحيه ی سر مجروح گرديد. ولى در هر حال از رفتن به جبهه خوددارى نمی کرد. حتى ديگران را هم براى كمك به جبهه تشويق می کرد.

در يكى از عمليات ‏ها رزمندگان 24 ساعت غذانخورده بودند و ايشان به آن‏ها نخود و كشمش داده بود.

على باقرى تشكرى - پدر شهيد كه خود ايشان نيز در جبهه بوده است - می گويد: «در جبهه مراسم سوگوارى و سينه زنى برگزار می کرد.»

در آخرين ديدارش با خانواده آن‏ها را براى رفتن به جبهه دعوت كرد. می گفت: «جبهه را خالى نگذاريد. همراه امام باشيد. نگذاريد رزمندگان خسته شوند. آن‏ها را يارى كنيد و جبهه ‏ها را پر كنيد.»

پدر به نقل از مادر شهيد می گويد: «آخرين بارى كه می خواست به جبهه برود، گفت: اين آخرين ديدار است و ديگر بر نمی گردم. و از همه حلاليت طلبيد.»

او دوست داشت مفقودالأثر باشد. مادر شهيد می گويد: «خواب ديدم كه يك خانم محترمى به منزل ما آمد و دفترى را آورد و گفت: امضاكن. گفتم: من سواد ندارم. گفت: مى‏توانى امضاكنى. وقتى از خواب بيدار شدم، عباس به شهادت رسيده بود.»

همچنين نقل می کند: «عمه ی شهيد خواب می بيند كه قرآن در دستش است و شمشيرها به طرف او هستند. تا عباس را صدا می کند همه ناپديد می شوند.»

عباس باقرى تشكرى در تاريخ 15/ 12/ 1362، در عمليات خيبر به درجه ی رفيع شهادت نايل گرديد. اما جنازه ی او به دست نيامد و در تاريخ 1/ 5/ 1363 روح او تشييع شد و در بهشت رضا(ع) مشهد به ياد او سنگ قبرى گذاشته شد.

بعد از شهادت او، برادر و پدرش براى حضور در جبهه مصمم‏تر شدند.

شهيد در وصيت نامه ی خود می گويد: « اى پدران و مادران و اى برادران و خواهران گراميم، اين را بدانيد كه شهيدان ما رفتند و بار مسئوليتشان را بر دوش ما گذاشتند و ما هم بايد اين مسئوليت را به پايان برسانيم و به ديگر برادران بسپاريم. اگر براى اسلام خدمت نكنيد، فردا نزد خدا رو سفيد نيستيد. امروز راه اين نايب بر حق امام زمان(عج)، اين فرزند امام حسين(ع) و اين روحانيت در خطش ديگر روشن است. بعد از شهادت من از رفتن برادرانم به جبهه جلوگيرى نكنيد. از شهادت من ناراحت نشويد كه خداوند لطفى بر شما كرده است و شايد اين امتحانى براى شما و براى خانواده‏ هاى شهدا باشد كه با از دست دادن چند فرزند خود، هنوز از پا ننشسته‏اند و خود نيز به جبهه آمده‏اند. مادرم، شما بايد مانند مادر وهب باشيد كه وقتى سر فرزندش را برايش انداختند، او هم سر را برداشت و به طرف دشمن پرتاب كرد و گفت: چيزى را كه در راه خدا داده‏ام، پس نمی گيرم. از شما نمی خواهم كه عزادارى نكنيد، ولى هر وقت خواستيد عزادارى كنيد براى امام حسين(ع) و 72 يار او عزادارى كنيد و براى حضرت زهرا(س) گريه كنيد. از شما می خواهم كه لباس سياه به تن نكنيد، چون در جشن لباس سياه نمى‏پوشند و شما به آن‏هايى كه نمی دانند ما و ديگر رزمندگان براى چه هدفى به جبهه‏ ها رفتيم و به شهادت رسيديم، بگوييد: براى دفاع از اسلام و حفظ ناموس به جبهه‏ ها رفتند و براى همين هدف به شهادت رسيده ‏اند. از شما پدر و مادر می خواهم كه دست از امام، اسلام و روحانيت برنداريد. چون اگر خداى نكرده چنين اتفاقى بيفتد، شما را از فلسطينى‏ ها بدتر می کنند. چون امام فرمودند: دشمن از اسلام سيلى خورده است و اگر پيروز شوند، اسلامى باقى نمی گذارند. برادرانم از شما تقاضا دارم كه اسلحه من و ديگر برادرانم را به زمين نگذاريد. من از خداوند سبحان سلامتى امام و كليه خدمتگزاران به اسلام را خواهانم.

و از كسانى كه در زمان حيات، آن‏ها را مورد اذيت قرار داده ‏ام می خواهم كه مرا عفو كنند. برايم يك ماه نماز بخوانيد و 20 روز، روزه بگيريد.»

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده