يکشنبه, ۰۹ دی ۱۳۹۷ ساعت ۱۳:۴۹
در بین تاریخ مشترک اسرا یک فصل را می توان فصل مشترک آنان از لحظات ناب معرفت و تجربه دانست فصلی که به نام سید آزادگان «حاج آقا علی اکبر ابوترابی فرد»نوشته شده است.

یادگاری سید آزادگان به روایت یک همرزم

نوید شاهد:
حاج آقا سه نصیحت را همیشه مطرح می کرد: اول اینکه نسبت به یکدیگر صداقت داشته باشیم دوم امانتدارو سوم گذشت داشته باشیم که اگر این سه نکته در جامعه رعایت شود بسیاری از مشکلات جامعه و خانواده حل خواهد شد. جملات بالا بخشی از گفته های سید احمد قشمی از جمله آزادگان دوران هشت سال دفاع مقدس است که در روزهای نخست جنگ تحمیلی به اسارت دشمن درآمد و 10 سال از عمر خود را در اسارت نیروهای بعثی صدام گذراند. او در گفت وگویی به بیان مطالبی در مورد اسارت و تاریخ پر افتخار مقاومت و پایداری آزادگان مان و حاج سیدعلی اکبر ابوترابی فرد می پردازد.

قشمی با بیان این مقدمه که تاریخ اسارت؛ تاریخ پر از درد و رنج و سختی است می گوید: تاریخ مشترکی که با پایان رسیدن اسارت همچون کوله باری بردوش آزادگانی که به کشور بازگشته اند هنوز هم بعد از گذشت سال ها از بازگشت شان سنگینی می کند
قشمی با بیان این مقدمه که تاریخ اسارت؛ تاریخ پر از درد و رنج و سختی است می گوید: تاریخ مشترکی که با پایان رسیدن اسارت همچون کوله باری بردوش آزادگانی که به کشور بازگشته اند هنوز هم بعد از گذشت سال ها از بازگشت شان سنگینی می کند تاریخی که پر از تجربه های تلخ و شیرین که اسارت را به مدرسه بزرگ تجربه اندوزی تبدیل کرده است. در بین تاریخ مشترک اسرا یک فصل را می توان فصل مشترک آنان از لحظات ناب معرفت و تجربه دانست فصلی که به نام سید آزادگان «حاج آقا علی اکبر ابوترابی فرد»نوشته شده است.

نحوه اسارت

پیش ازشروع رسمی جنگ در حدود ۶ ماه درمناطق مختلف کردستان و در درگیری با حزب توده و کمونیست و گروهک ها که به کردستان تسلط پیدا کرده بودند حضور داشتم. از سپاه همدان در سنندج، پاوه، مریوان، وشهرهای مختلف کردستان مستقر بودیم. سربازی را قبل از انقلاب گذراندم و با فرمان حضرت امام از سربازخانه فرار کردم، ۸ ماهی را خدمت کردم و آشنایی نسبی نسبت به مناطق سرپل ذهابی و قصر شیرین هم داشتم.
آقای آذرگون ازافراد مجاهد و مبارز و نام آور منطقه بود که بعد از پیروزی انقلاب از زندان آزاد و به عنوان فرمانده سرپل ذهاب و قصرشیرین مدتی در خدمت ایشان بودیم. ما هم کارهای فرهنگی در سپاه همدان انجام می دادیم تا اینکه با جناب آذرگون که بسیار انسان شجاع و فوق العاده برجسته ای بود آشنا شدم و این رابطه باعث شد اولین کسانی باشیم که بعد از جنگ به منطقه کردستان ورود پیدا کردند تا اینکه رسما جنگ عراق علیه ایران آغاز شد و در حدود هزار کیلومتر از مرزهای ما مورد حمله قرار گرفت. درمنطقه کردستان ۱۵ نفر از بچه های سپاه همدان حضورداشتند، شب اول حمله با مرز ۲۰۰ متر فاصله داشتیم و دره ای در نزدیکی وجود داشت که چهار لشکر مکانیزه عراق سنگر گرفته بودند، ما فکر نمی کردیم این حمله به این جدیت صورت بگیرد شب حمله و روز اول جنگ خمپاره ای خورد و بخشی از ساختمان پاسگاه فرو ریخت، بچه ها مجبور شدند از پاسگاه بیرون بروند چون ساختمان مستهلک و مخروبه شده بود و برای ماندن قابل اعتماد نبود. هرچه فشنگ و امکانات داشتیم در مقابله با لشکر دشمن  خرج کردیم و در نهایت محاصره شدیم. منطقه پر از خودرو و تانک و توپ مستقیم دشمن قرار گرفت.

تعجب سربازعراقی ازشکرگذاری اسیرایرانی

یکی از برادران به نام مرتضی اورنگ تا آخرین لحظه در سنگر مقاومت کرد، تیرهای ما تمام شده بود و ایشان هم به شهادت رسید که پیکرش همانجا ماند و مفقودالاثر شد. به دست دشمن اسیر شده بودیم، ما را نشاندند کنار دیوار پاسگاه و دستور اعدام دادند. سربازان عراقی به دستور فرمانده نشستند تا ما را به رگبار ببندند، یکی دیگر از فرماندهان فریاد زد که اعدامشان نکنید دست ها و چشم هایشان را ببندید تا اسیرشان کنیم. اگرچه ما را با تیر به رگبار بستند ولی تیر به کسی اصابت نکرد.
زمانی چشم ها و دست هایمان را می بستند یکی از دوستان جمله «الحمد الله رب العاملین »را زیر لب زمزمه می کرد عراقی ها تعجب کرده بودند که شما چطور با این وضعیت خدا را شکر می کنید بعد هم افسر عراقی گفت ما تا دو روز دیگر در کرمانشاه و روز سوم همدان و روز چهارم در تهران هستیم

زمانی چشم ها و دست هایمان را می بستند یکی از دوستان جمله «الحمد الله رب العاملین »را زیر لب زمزمه می کرد عراقی ها تعجب کرده بودند که شما چطور با این وضعیت خدا را شکر می کنید بعد هم افسر عراقی گفت ما تا دو روز دیگر در کرمانشاه و روز سوم همدان و روز چهارم در تهران هستیم. یعنی در خودشان این باورد را داشتند و درست هم بود چون هیچ نیروی بازدارند ه ای نبود و وقتی از همدان به منطقه می آمدیم هیچ نیروی نظامی و ارتشی وجود نداشت، تازه انقلاب پیروز شده بود و نیروهای نظامی انسجام لازم را نداشتند. تصور می کردیم که وضعیت چه خواهد شد وقتی در مقابل چهار لشکر حتی یک هواپیما هم برای دفاع نیامده بود ولی از آنجا که خدا می خواست پیروز نباشند زمانی که به سمت سر پل ذهاب حرکت کردند شهید شیرودی تنها کسی بود که با هلیکوپتر تانک های دشمن را در منطقه زمین گیر کرد.


یادگاری سید آزادگان به روایت یک همرزم


اولین نمازمان را با دست و پای بسته خواندیم


اولین جایی که ما را منتقل کردند پاسگاهی نزدیک خانقین بود. آنجا ما را به سوله ای بردند، وقت نماز شده بود، بچه ها فکر کردند چطور نماز بخوانند دستهایمان به هم بسته شده بود و آبی برای وضو نداشتیم همان جا با دست هایی که ازپشت بسته شده بود تیمم کردیم.
به هم اشاره کردیم چطور نماز بخوانیم، قبله را نمی دانستیم مجبور شدیم با اشاره نمازمان را بخوانیم و البته بعدا قضایش را به جا آوردیم. اولین نمازمان در اسارت به این صورت بود. سربازان عراقی هم نگاه می کردند که چه کار می کنیم فهمیده بودند نماز می خوانیم یکی از استوارها آمد و گفت که شما مسلمان نیستید، تبلیغاتی که حزب بعث انجام داده بود به همه این را القا کرده بود که ایرانی ها مسلمان نیستند، زمانی که می خواستند ما را منتقل کنند کلمه «مجوس »را به کار می بردند.
اگر می فهمیدند کسی پاسداراست می کشتند. ما در همان پاسگاه تعدادی لباس سربازی داشتیم و تنها کسی که کارت سپاه در جیب داشت من بودم قبل از اینکه نیروهای عراقی برسند به کمک بچه ها کارت را از جیبم درآوردم. یکی از دوستان به نام آقای گیلاوند زمانی که اسیر شد اعلام کرد من سرباز خمینی هستم و از کسی نمی ترسم. همانجا تیر به پایش زدند و شهیدش کردند.
اصلا اینکه عراق بیاید و به تمام مرزهای سرزمین ما حمله کند را تصور نمی کردیم این فکر را داشتیم که حملات ایزایی (حملات مقطعی) است و تصور اسارت را نداشتیم. سپاه صرفا یکسری آموزش های ابتدایی را یاد داده بود و امکانات زیادی جز یک کلاش نداشتیم اسلحه مان ژ ۳ و یک آر پی جی بود ولی به حمدالله تا جایی که می توانستیم دفاع کردیم و یک وجب خاکمان را به دشمن ندادیم. ولی به واقع فکر نمی کردیم جنگی راه بیافتد و اسیر شویم.

روایت نقل وانتقالات در اسارتگاه های دشمن

حدود دو سال در پادگان «بعقوبه»بودیم و بعد به «رمادیه»رفتیم و از آنجا به «موصل »منتقل شدیم. در رمادیه چهار نفر بودند که مسئولیت مباحث فرهنگی و مذهبی را برعهده داشتند و جزوه می نوشتند و تکثیر می کردند یکی از آن چند نفر من بودم و ایشان شنیده بودند که مسئولیت فرهنگی و هدایت بچه ها به دست بسیجی ها است. اولین برخورد که با حاج اقا اتفاق افتاد روزهای اول بود که وارد موصل شدیم در هر آسایشگا ه ها ۱۵۰ نفری اسیر حضور داشتند که ۱۵ اسایشگاه وجود داشت بود و مسئولان هر آسایشگاه به دیدار حاج آقا می رفتند و ایشان یک حدیث مطرح می کرد و توضیح می داد تا در جمع بچه ها بازگو شود ما هم از آسایشگاه ۳ و ۶ خدمت حاج آقا می رسیدیم. کسی از اسرا نبود که مجذوب ابوترابی نشود.

یادگاری سید آزادگان به روایت یک همرزم

آموزه های حاج آقا ابوترابی فرد به اسرا

ازاحادیث حضرت علی(ع) استفاده و بحث اعتقادی و اخلاقی که مربوط به اصول و فروع دین می شد را مطرح می کردند. حاج آقا ابوترابی یک انسان استثنایی بود که تمام ابعاد انسانی شخصیتی و مکتبی و دینی را یکجا داشت، می توان گفت نقش امام خمینی(ره) درایران و جهان را آقای ابوترابی در بین اسرا داشت از نظر اخلاقی انسانی بود که هم دشمن عراقی را تحت تاثیر قرار می داد هم در بین ما کسانی که از نظراعتقادی قوی نبودند را مجذوب خود  می کرد، کسی در بین این جمعیت چند هزار نفری از اسرا نبود که عشق و علاقه ای به حاج آقا پیدا نکند.

ماجرای افسر عراقی و سید آزادگان

زمانی که نزد حاج آقا می رفتیم تا صحبت کند اگر پیرمرد یا جوانی وارد اتاق می شد تا صحبتی کند یا خوابی تعریف کند و حرفی بزند هر بار حاج آقا تمام قد به احترامش بلند می شد، اگر کسی ۳۰ بار هم می رفت و می آمد باز حاج آقا به پایش بلند می شد. خیلی از افرادی که از نظر اعتقادی ضعیف بودند به خاطر برخورد ایشان تغییر کردند، یکی از افسران عراقی که مجذوب اخلاق ایشان شد گفته بود:چه کاری از دستم برمی آید برای شما انجام دهم؟ حاج آقا گفته بود: یک کاری کن اردوگاه های دیگر هم بروم، چون بچه ها به حضور من نیاز دارند. افسر عراقی گفته بود برای این کاراگر نیروهای من خواستند شما را کتک بزنند شما مشکلی ندارید؟ گفته بود اشکالی ندارد، همین باعث شد حاج آقا به بیش از ۱۶ اردوگاه برود و اوضاع آنجا را سر و سامان دهد، حضورحاج آقا مثل امام بود. به واسطه حضور حاج آقا در ۱۶ اردوگاه اسرا بچه ها به شوخی می گفتند خداوند پس کله صدام زد که اقای ابوترابی توانسته به همه اردوگا ه ها برود و اوضاع را سر و سامان دهد و رهبری کند. در همین اردوگا ه ها اعتقاد بسیاری از بچه ها را با سخنرانی هاو منش و رفتارش بارورکرد.

از لحاظ معنوی کسی مثل اقای ابوترابی خیلی کم پیدا می شود، یادم هست یکبار که خدمتش بودم مناجات شعبانیه را می خواند چنان گریه می کرد که بدنش تکان می خورد و خیس آب شده بود، وقتی دعای کمیل می خواند تا یک ساعت بعد از دعا در سجده بود و گریه می کرد به واقع این حالت معنوی ایشان تاثیر گذار بود
از لحاظ معنوی کسی مثل اقای ابوترابی خیلی کم پیدا می شود، یادم هست یکبار که خدمتش بودم مناجات شعبانیه را می خواند چنان گریه می کرد که بدنش تکان می خورد و خیس آب شده بود، وقتی  دعای کمیل می خواند تا یک ساعت بعد از دعا در سجده بود  و گریه می کرد به واقع این حالت معنوی ایشان تاثیر گذار بود. بالاترین ویژگی ایشان اخلاقش بود در ارتباطاتش همه افراد را در نظر داشت مخصوصا با کسانی که ضعیف بودند بیشتر حشر و نشر داشت. دو سه هفته قبل از تصادف که منجر به فوت شد ملاقاتی با ایشان داشتم آن زمان مدیر کل ثبت احوال خراسان بودم. رفته بودم نماز جمعه که دیدم حاج اقا در حال سخنرانی هستند بعد از نماز رفتم گفتم حاج اقا چراغ خاموش آمدید خبر نداشتیم، دعوتش کردند که مهمان غذای حضرتی شوند به من گفت اقا احمد شماهم بیایید گفتم پدر مادر دو شهید منزل ما هستند شما منزل ما تشریف بیاورید، قبول کردند و باهم آمدیم.
در راه که صحبت می کردند متوجه شدم ایشان دو روز غذا نخوردند و نخوابیدند دائم سفر و صیام بود، هر سال دو سه بار پیاده از حرم امام(ره) تا قم پیاده می رفت و سفری هم از تهران به سمت مشهد داشتند در 10 سالی که این برنامه را انجام می داد یک سری از اسرا هم همراهی شان می کردند.غذای خوبی را در خانه ما خورد و گفت که ساعت ۸ بلیط پرواز دارم و تاکید کرد که زود بیدارش کنم من گذاشتم بخوابد ساعت ۷ و ربع بود که از خواب بیدارشان کردم خیلی ناراحت شد گفت چرا بیدارم نکردی؟! گفتم خودم شما را تا فرودگاه می برم. سوار ماشین که شدیم گفت من در مدتی که مشهد بودم فرصت نکردم زیارت جامعه کبیره بخوانم برای نماز جمعه ام دیدم یکی آمد بالای سرم و گفت برای خطبه های نماز کسی را نداریم و من رفتم خطبه خواندم گفت اگر اجازه بدهید تا برسیم فرودگاه زیارت جامعه کبیره بخوانم. همان اشک هایی که در اسارت دیده بودم در این چند دقیقه ای برسیم فرودگاه دوباره دیدم تمام لباسش خیس شده بود. از پاویون که وارد شدیم گفتند پرواز یک ربع دیرتر انجام می شود. به من گفت برویم نمازخانه زیارت عاشورا را باهم بخوانیم. این حال و هوای ایشان عجیب بود و من به شخصه در هیچ کس دیگری ندیدم.

لطف خداوند بود که ایشان را سید اسرا کرد

لطف و عنایت خداوند به اسرا بود که ایشان اسیر شود و به اسرا خدمت کند. کم نبود ۳۱ هزار اسیر که پرچم هدایت اینان را حاج آقا به دست بگیرد. خداوند این فیض و شایستگی را نصیب ایشان کرد. آزادگان همین سلامت نسبی را مدیون حاح آقا ابوترابی و هدایت و اخلاق و کمالات ایشان هستند. با همان شرایط بعد از اسارت خودش را وقف آزادگان و کارهای مجلس کرد. اگر در مسیر پیاده روی حرم بودند و کاری در مجلس پیش می آمد از همانجا به مجلس برمی گشتند و کار را انجام می دادند و برمی گشتند و ادامه مسیررا ازهمان نقطه  که توقف داشتند ادامه می داد. حاج آقا ابوترابی امام اسرا و انسانی ذوابعاد در شخصیت و اخلاق و دین بود. همراه ایشان در قصر شیرین بودیم وقتی دعای عرفه می خواند خودش نبود، انگار از زمین کنده شده و در آسمان بود. چهره اش به گونه ای برافروخته می شد طوری که احساس نمی کردی انسان زمینی است.
درجامعه امروز یک خلا دینی دربرخورد و معاشرت سیاسی و اقتصادی و جنبه های دیگر زندگی وجود دارد. ایشان اگر فردی را می دید که اعتقاد قوی به اسلام و انقلاب ندارد بیشترین توجهش به او بود، گاهی ما اعتراض می کردیم که ایشان می گفت شما الحمدالله هدایت  شد ه اید اینان باید هدایت شوند. گذشت حاج آقا عجیب بود یکی را می دید خلافی انجام داده مثل کسی که از  چیزی خبر ندارد رفتار می کرد.

منش حاج آقا ابوترابی الگوی سیاستمداران امروز

اخلاقش برای بزرگان و سیاستمداران امروزالگو است. امروز در جامعه الگو نداریم. حاج آقا ابوترابی الگوی انسان مکتبی و قرآنی بود. نهج البلاغه را عملا در زندگی جاری کرده بود. قرآن را عملا جاری کرده بود. به حرفی که می زد عمل می کرد، اینطورنبود هزار گفته به نیم کردارش نیارزد. در هر جمله عمل بود و غیر ازعمل چیزی نمی دیدم.
امروز گذشت را نمی بینیم. حاج آقا سه نصیحت را همیشه مطرح می کرد: اول اینکه نسبت به یکدیگر صداقت داشته باشیم دوم امانتدار و سوم گذشت داشته باشیم که اگر این سه نکته در جامعه رعایت شود بسیاری ازمشکلات جامعه و خانواده حل خواهد شد.
درمدت اسارت چند باری صلیب سرخ برای بازدید آمد. قبل از آمدن صلیب سرخ عراقی ها بچه ها را زدند و خیلی ها آسیب شدید دیدند و حاج آقا ابوترابی هم بین این ها بود. صلیب سرخ که وارد اردوگاه شد چون از قبل حاج آقا را می شناختند پرسیدند آقا علی اکبر کجاست؟ عراقی ها مجبور شدند همین یک نفر را از مخفیگاه بیرون بیاورند. عراقی ها به همراه صلیب سرخ ایستاده بودند تا حرف های حاج آقا را بشنوند. آقای ابوترابی برخوردی عادی داشت. هرچه سوال کردند حرفی از کتک خوردن نزد و بدنش را نشان نداد. خود فرمانده عراقی تعجب کرده بود بعد از رفتن صلیب سرخ پرسید چرا شکایت نکردید؟ حاج آقا جواب داد ما و شما مسلمانیم و نباید مسلمان از مسلمان دیگر شکایت کند. همین افسر عراقی چنان تحت تاثیر قرار گرفت که به حاج آقا گفت هرکاری داشته باشید انجام می دهیم.

منبع : ماهنامه فرهنگی شاهد جوان/ شماره 131    
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده