به مناسبت سالروز شهادت سردار سامرا شهید حاج سید حمید تقوی فر
يکشنبه, ۰۹ دی ۱۳۹۷ ساعت ۱۷:۳۱
پسر خاله و دختر خاله بودند اما یکی در شهرک انگلیسی ساز شرکت نفت اهواز در شهر بزرگ شده بود و دیگری در روستایی. این حال د لها که یکی باشد چه فرقی دارد کجایی باشی؟! شهری یا روستایی.

زندگی یک خانواده ایثارگر به سبک حاج حمید و پَری

نوید شاهد: پدر میگفت که «پرَی »هنوز بچه است و حتی لباس شستن هم بلد نیست، اما حمید کوتاه نمی آمد. بالاخره قرار و مدارها گذاشته شد و چون حمید سادگی، شیوه زندگی اش بود از همان ابتدا، پروین یا همان پری را با خود هم قدم کرد.

یک فرش 6 متری، وسایل پخت و پز و مقداری خرده ریز شد، همه جهیزیه ای که قرار بود حمید برای زندگی فراهم کند. یک دست لباس ساده سبزمغز پسته ای، کفش کرم رنگ مقنعه کرم رنگ و چادر مشکی و حلقه ای ساده برای پروین بانو شد خرید عروسی.
مهمان ها نیز فقط پدر حاج حمید از خانواده پسر و پدر و برادران از خانواده دختر بودند و بقیه مهمان ها از برادران سپاه و بس، با مراسمی که به پیشنهاد آقای داماد قرار شد در سپاه اهواز برگزار شود. روز موعود فرا رسید و حمید که حالا قرار بود سری در سرها در بیاورد با پیکانی به دنبال عروس خانم رفت.
سخنرانی کوتاهی درباره شیوه زندگی حضرت زهرا (س) و حضرت امیر (ع) از زبان شمخانی و تئاتر و طنزی به نام «مرشد و بچه مرشد »با اجرای حسین پناهی و صادق آهنگران شد.
همه مراسمی که برای آن روز به یاد ماندنی تدارک دیده شد و خاطر های که عروس قصه ما از شروع زندگی مشترک با آقای داماد برای همیشه عمرش به یادگار داشته و دارد.
در این شهرک همه جور امکانات رفاهی برای زندگی اعم از فروشگاه، باشگاه استخر، درمانگاه دبیرستان، پارک، سینما و وسیله نقلیه... وجود داشت در حالی که این امکانات در همه نقطه های شهر موجود نبود. حمید در روستایی در اطراف اهواز به نام «ابودبس » متولد و بزرگ شده بود. ابودبس  د ر لغت به معنی پدر بس یا همان شیره خرماست. یعنی پدر شیره خرما و این شرایط آن دو  را بسیار متفاوت کرده بود.


 پروین مرادی همسر شهید حاج سید حمید تقوی فر که در سال 58 ، دختری 15 ساله بود و مشغول تحصیل و از کار و خانه داری هیچ نمیدانست. حاج حمید از رزمندگان سال های دفاع مقدس که سا ل ها مسئولیت قرارگاه برون مرزی رمضان را بر عهده داشت. این فرمانده بعدها به عضویت سپاه قدس در آمد و در سال 93 در حاکه که به پیشنهاد حاج قاسم سلیمانی فرمانده محور سامرا بود در راه دفاع از حرمین شریفین در سامرا به دست نیروهای داعش به شهادت رسید.


زندگی یک خانواده ایثارگر به سبک حاج حمید و پَری

حسن نیت و ظن خوب به هم نوع

موسم راهیان نور بود، حاج حمید هم که مرد اون روزا بود.برای تجدید خاطره با مکان های مقدس و پر خاطره و یاران سفر کرد ه اش و برای اینکه بچه ها را هم با آنها آشنا کند، ما را همراه خودش به مناطق عملیاتی هشت سال دفاع مقدس برد.
 بعد از یک عالمه گشت و گذار در جبهه ها وقتی قصد برگشت کردیم، سر راه توی تاریکی شب، میانه راه دیدیم که خودرویی کنار جاده نگه داشته بود و مردی کنار ماشین ایستاده بود.
همه ماشین ها با سرعت از کنارش میگذشتند و هیچکس حاضر نبود به دیگری کمک کند. اما حاج حمید گفت: بهتره برای این بنده خدا نگه داریم ببینیم مشکلش چیست؟
بچه ها تاریکی شب و خطرناک بودن شرایط را به پدرشان یادآور شدند. اما حاج حمید گفت: ولی نمیشود به این دلیل بی خیالِ مشکلات و گرفتاری مردم باشیم. بعد از گفتن این حر فها از ماشین پیاده شد و به سمت آن مرد غریبه کنار جاده رفت.

بچه ها تاریکی شب و خطرناک بودن شرایط را به پدرشان یادآور شدند. اما حاج حمید گفت: ولی نمیشود به این دلیل بی خیالِ مشکلات و گرفتاری مردم باشیم. بعد از گفتن این حر فها از ماشین پیاده شد و به سمت آن مرد غریبه کنار جاده رفت.
مدتی گذشت، منهم به دنبال حاج حمید رفتم، او را دیدم در حالیکه بنزین را در باک خودروشان میریخت، به آن مرد تعارف میکرد که اگر جایی را ندارید همراه ما بیایید و ما از شما میزبانی کنیم. وقتی به ماشین خودمان برگشتیم حاج حمید به بچه ها گفت که آن مرد مسافر راهیان نور بود که همراه خانواده اش سفر میکرد و بخاطر تمام کردن بنزین در راه مانده بودند.
حاج حمید معتقد بود که نباید به همه چیز و همه کس بی اعتماد باشیم و به این دلیل، توجیهی برای انجام ندادن کار خیر پیدا کنیم. احتیاط لازم است ولی نیت و ظن خوب هم در کارها خیلی تأثیر دارد و مهم است سر لوحه تمامی کارهای ما باشد.

درسی که حاج حمید به یک دانش آموز داد هر موقع کسی از دوستانمان در موارد سیاسی مطلبی نیاز داشت سراغ حاج حمید می آمد. به یاد دارم یک بار یکی از بچه های همسایه مان برای تحقیق دبیرستانش نیاز به مطالبی در مورد نهادها و مسئولین کشور داشت.
وقتی به خانه ما آمد و از حاج حمید خواست تا کمکش کند، همسرم با خوشحالی تمام از او استقبال کرد. حتی به یاد دارم که حاج حميد من و بچه ها را صدا زد و گفت بیاید با کمک همدیگر به این دانش آموز کمک کنیم.با هم نشستیم و همراه حاج حمید در روزنامه ها جستجو کردیم تا اطلاعات بیشتری در این زمینه بدست بیاوریم.
گاهی هم در زمینه اتفاقاتی که در منطقه به وقوع می پیوست مانند حمله آمریکایی ها به عراق، دوستانمان از حاج حمید سوال میکردند و احساس خوبی نداشتند.اما حاج حميد همیشه با صبر و حوصله برای آنها توضیح میداد که نگران نباشند و همه چیز تحت کنترل است و منطقه و ایران در امن و امان است.

حفظ حرمت دوستی

روزی دخترمان هدی بخاطر عجله ای که داشت از حاج حمید خواست که او را با خودرو به مقصد برساند. من هم سریع آماده شدم و همراه هدی و حاج حمید سوار ماشین شدم. در راه یکی از دوستان حاج حمید که از کنار ماشین ما در حال گذر بود، او را دید و از سلام و احوالپرسی کرد.
حاج حمید نیز ماشین را نگه داشت تا با دوستش احوالپرسی کند. هدی که عجله بسیاری داشت و میخواست هر چه زودتر برویم اعتراض کرد. اما حاج حمید پیاده شد و نزد دوستش رفت ولی به خاطرهدی سریع بازگشت

حاج حمید نیز ماشین را نگه داشت تا با دوستش احوالپرسی کند. هدی که عجله بسیاری داشت و میخواست هر چه زودتر برویم اعتراض کرد. اما حاج حمید پیاده شد و نزد دوستش رفت ولی به خاطرهدی سریع بازگشت.
پس از سوار شدن به خودرو در طول مسیر دلیل اینکه چرا پیاده شد را برای دخترم توضیح داد. همسرم معتقد بود: «ما باید به دوستانی که داریم و آنها برای ما ارزش قائل هستند و احترام میگذارند در هر شرایطی اهمیت بدهیم. پاسخ محبت های آنان را فراموش نکنیم و گرنه چطور انسان میتواند دوستانی خوب پیدا و آنها را حفظ کند. اهمیت دادن به دوستان راه نگه داشتن مودت و دوست است.»


زندگی یک خانواده ایثارگر به سبک حاج حمید و پَری


حاج حمید تا انتها در راهپیمایی ها حضور داشت

مانند هر سال قرار بود همگی با هم به راهپیمایی 22 بهمن برویم. حاج حميد همیشه از اتوبوس هایی که برای حمل و نقل این راهپیمایی اختصاص داشت استفاده میکرد.
بچه ها هم تصمیم به ساخت ماکت های عروسکی از شخصیت های سیاسی کشورهای غربی داشتند. فرزندانمان ماکت رئیس جمهور آمریکا را درست کردند و حاج حمید نیز در ساخت آن با بچه ها همکاری کرد.
بالاخره بچه ها عروسک اوباما را ساختند اما صبح زمان راهپیمایی گفتند که خجالت میکشیم این عروسک را در دستمان بگیریم.
اما حاج حمید گفت: این عروسک خیلی هم خوب ساخته شده است وخودم آن را حمل خواهم کرد. در مسیر راهپیمایی بسیاری از عکاس ها از حاج حمیدعکس گرفتند.
حاج حمید همیشه با تمام وجود در راهپیمایی ها شرکت میکرد حتی وقتی هوا خیلی سرد بود و برف میبارید. گاهی ما در نیمه مسیر خسته میشدیم ولی حاج حمید تا انتهای مسیر را میرفت.

میدونی کی داره میخونه؟

همراه حاج حمید سوار تاکسی شدیم، ضبط صوت ماشین روشن بود. زمان زیادی نگذشته بود که حاج حمیداشاره به ضبط ماشین کرد و از راننده جوان تاکسی پرسید: میدونی این کیه که داره میخونه؟!
راننده جوان که هول کرده بود و فکر کرد که حاج حميد میخواهد بگوید ضبط را خاموش کن با عجله صدای ضبط را بلند کرد و گفت بله آقا، صادق آهنگرانه خیالتون راحت غیرمجاز نیست.
حاج حمید خندید و گفت این کویتی پوره ولی آفرین بر شما که از این موسیقی ها گوش میدید. مرد جوان راننده خندید و خجالت زده گفت بله کویتی پوره حواسم نبود.

محصول مزرعه را خراب کردند

حاج حمید در روستای زادگاهش مقداری زمین کشاورزی و نخلستان داشت که عمویش به ایشان هدیه کرده بود. یک روز از طرح اردوهای جهادی برای کمک در مزرعه های روستاییان آمده بودند و به مزرعه حاج حمید هم آمدند تا در درو کردن کمک کنند. حاج حمید خودش هم ایستاده بود و نظاره گر آنها بود. من هم که به همراه او رفته بودم از دور کار کردن آنها را نگاه میکردم که حاج حمید با خنده گفت: نگاه کن تمام محصول مزرعه را خراب کردند.
با تعجب گفتم: خب اگر اینطور هست پس جلویشان را بگیر.
حاج حمید گفت: نه عیبی ندارد همین که نیت خیر دارند و هدفشان کمک است خیلی خوب است و نباید ناامیدشان کرد.
بعد خودش به طرفشان رفت و گفت: بگذارید روش درست کار را نشان تان بدهم و مشغول کار کردن همراه بچه های جهاد گر شد.

منبع: ماهنامه شاهد جوان/ شماره 129


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده