شهید علی اکبر کارگر اطاقسرایی یازدهم اردیبهشت ماه 1365 در فاو به شهادت رسید پیکر شهید در بیست و یکم اردیبهشت ماه 1365 در دریاچه کشق و به زادگاهش بابل انتقال یافت.


شهید علی اکبر كارگر اطاقسرايى‏ «جانشينى فرماندهى گردان امام محمدباقر(ع)»

علی اکبر كارگر اطاقسرايى فرزند حسين در 28 تيرماه 1341 در شهرستان بابل (مازندران) به دنيا آمد. در كودكى به علت بيمارى مادر نتوانست از شير مادر استفاده كند به همين سبب ناچار به استفاده از شير گاو شد و در نتيجه به بيمارى طولانى مبتلا شد كه چهار سال به طول انجاميد. پس از استشفاء از حضرت امام رضا(ع) شفا يافت. پدرش شغل آهنگرى (جوشكارى) و مادرش نيره شعبانيان به خانه‏دارى اشتغال داشت. تحصيلات ابتدايى را در مدرسه نمونه پدر بابل از سال 1348 شروع و در سال 1352 با موفقيت به پايان برد. سپس تحصيلات راهنمايى را در مدرسه مقدم در فاصله سالهاى تحصيلى 59 - 1358 تا 55 - 1354 به آخر رسانيد. در اين دوران تحصيلى در كارها به پدرش كمك می کرد يا به كارگرى مى ‏پرداخت. پدرش مى ‏گويد:

بعد از كار در مغازه جوشكارى لباس كارش را برمی داشت و با دوچرخه به سر كار ديگرى می رفت و به ما نمى‏ گفت كار می کند. درآمدش را به برادر كوچك ‏ترش می داد يا در خرج خانه به ما كمك می کرد.

علی اکبر سال اول نظرى را در دبيرستان شيخ كبير بابل آغاز كرد و سال دوم دبيرستان را در مدرسه شهيد بهشتى از سرگرفت اما موفق نشد دوره متوسطه را تمام كند. در تمام مدت تحصيل با اشتياق درس می خواند. در كنار كتابهاى درسى، به خواندن كتابهاى مذهبى و علمى و همچنين تفسير قرآن كريم و مفاتيح ‏الجنان علاقه داشت. نقاشى كردن را بسيار دوست می داشت و بيشتر اوقات فراغت را با نقاشى سپرى می کرد.

در سنين نوجوانى پس از آشنايى با احكام اسلامى شروع به انجام واجبات مانند نماز و روزه كرد و بعضى شبها نماز شب می خواند. پدرش می گويد:

نصف شبى بيدار شدم علی اکبر را ديدم كه نماز می خواند. همين كه متوجه من شد چراغ را خاموش كرد.»

شبى از شبهاى ماه رمضان بود، ديدم مفاتيح ‏الجنان را برداشته و مطالعه می کند. سپس به اطاقى كه حالت پستو داشت، رفت و مشغول نماز شد. ساعتها مشغول نماز بود. گفتم چقدر نماز می خوانى خسته نشدى؟ گفت: «بيا اينجا!» وقتى كه جلوتر رفتم مطلبى را از مفاتيح ‏الجنان نشان داد كه در آن به حديثى اشاره شده بود كه هر كس در اين شبهاى رمضان، نماز مستحبى بخواند يكى از امامان به خوابش خواهد آمد و او را مى ‏بيند. صبح كه او را از خواب بيدار كردم. گفت: «ديشب آن قدر خسته شدم كه نتوانستم نمازم را به آخر برسانم.»

علی اکبر بيشتر وقتها نماز را در مسجد بجا مى ‏آورد و از اين كار احساس خرسندى و خوشحالى می کرد. مهربانى و رأفت از خصلتهاى او بود؛ صله‏رحم و ارتباط با ديگران را دوست داشت و از اشخاص دورو، نيرنگ‏باز و فرصت‏طلب متنفر بود و سعى می کرد با چنين افرادى ارتباط نداشته باشد.با اوجگيرى مبارزات مردم ايران عليه حكومت پهلوى و نزديك شدن به پيروزى انقلاب اسلامى، علی اکبر على‏ رغم داشتن سن كم وارد مبارزات سياسى شد و در شهرستان بابل در پخش اعلاميه نقش فعالى داشت. پس از پيروزى انقلاب و تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامى از سپاه درخواست عضويت كرد و به استخدام رسمى سپاه پاسداران درآمد.

مدتى بعد از ورود علی اکبر به سپاه پاسداران انقلاب، جنگ تحميلى عليه ايران آغاز شد و وى كه تنها هفده سال داشت از طرف ناحيه سپاه پاسداران سارى به جبهه‏ هاى جنگ رفت. از اين پس بيشتر اوقات در مناطق عملياتى حضور داشت و كمتر به مرخصى مى ‏آمد. در جريان عمليات آزادسازى آبادان - عمليات ثامن ‏الائمه (ع)- در سال 1360 در اثر انفجار و اصابت چند تركش به شدت مجروح شد و مدت طولانى در بيمارستانهاى اصفهان و بابل بسترى بود و پس از بهبودى بار ديگر به جبهه رفت. وجود تركش در بدن او باعث شده بود نتواند گرما و حضور در اطاق گرم را تحمل كند و ناچار در جاهاى سرد می خوابيد. وقتى از جبهه به بابل مى ‏آمد به پايگاههاى بسيج می رفت و در راه رفع مشكلات پايگاهها و مساجد به تلاش مى‏ پرداخت.

در سال 1361 در عملياتهاى فتح ‏المبين، بيت ‏المقدس و والفجر مقدماتى شركت جست و در سال 1362 در عمليات والفجر 4 در مريوان و والفجر 6 در جبهه دهلران حضور داشت. حدود دو سال از حضور او در جبهه گذشته بود كه تصميم به ازدواج گرفت. در سال 1363 با خانم صغرى حسينى مطلق با مهريه چهارده هزار تومان به هنگام يك مرخصى دو روزه ازدواج كرد. مراسم عروسى بسيار ساده برگزار شد و آنها در منزل پدر زندگى مشترك خود را آغاز كردند.

قبل از تولد فرزندش براى او اسم انتخاب و به همسرش توصيه كرد او را مريم يا زينب بخوانند. پدرش می گويد: «در مكه خواب ديده بودم كه حضرت مريم بچه‏اى را در بغل گرفته و طبقه به طبقه بالا می رود.» چند هفته بعد فرزند علی اکبر به دنيا آمد. هر بار كه امام خمينى (ره) رهبر انقلاب به جوانان پيام می داد كه به جبهه‏ها بروند علی اکبر فرداى آن روز خود را براى حركت به جبهه آماده می کرد. آنچنان حضور خود در جبهه را بر ديگر امور مقدم می داشت كه وقتى پدر و مادرش در حال عزيمت به مكه بودند يا چند روز بيشتر به تولد فرزندش نمانده بود، تصميم گرفت به جبهه برود. در جواب پدر و مادرش گفت: «شما به مكه برويد ان شاءاللَّه همه چيز درست می شود؛ غصه نخوريد.»

على اكبر كارگر جانشينى فرماندهى گردان امام محمدباقر(ع) از لشكر 25 كربلا را به عهده داشت اما هيچگاه براى خانواده يا فرد ديگرى فاش نكرد كه در جبهه چه سمتى دارد. می گفت: «يك بسيجى ساده هستم».

در سالهاى حضور در جبهه چندين بار با اصابت تركش مجروح و مجبور به ترك جبهه شد. اما بلافاصله پس از بهبودى به مناطق عملياتى بازمی گشت. او در تشريح چگونگى يكى از جراحات خود می گويد: «روزى نامه‏ اى مى‏ نوشتم و پيش خودم گفتم قبل از اينكه يكى از اين تركشها به من بخورد خدا كند اين نامه را تمام كنم. ناگهان يكى از آنها به من خورد و مجروح شدم.»

در سال 1364 در منطقه هورالعظيم به مدت يك ماه و نيم روى بلم بود و در تمام اين مدت پا بر زمين نگذاشت. بعد از اتمام مأموريت تا مدتها توان و قدرت راه رفتن نداشت.

احترام زيادى براى پدر و مادر خود قايل بود و آنها را بسيار دوست می داشت. هرگز راضى نمی شد ناراحتى آنان را ببيند، همواره به همسرش توصيه می کرد كه احترام پدر و مادرش را حفظ كند حتى روزى كه به خواستگارى رفته بود به همسر آينده‏اش گفته بود: «اولين كارى كه از تو می خواهم اين است كه با پدر و مادرم رفتار بسيار مهربان و محترمانه‏ اى داشته باشى.»

سرانجام علی اکبر كارگر اطاقسرايى براى آخرين بار در 10 اسفندماه 1364 به جبهه رفت. قبل از عزيمت به جبهه حال و هواى ديگرى داشت. وصيت‏نامه‏ اش را به همسرش داد و او را نسبت به فرزندى كه در راه داشت سفارش كرد.او گفت فرزندش را در صورت پسر بودن محسن و در صورت دختر بودن مريم بنامند. همسرش می گويد: «لحظات بسيار سختى بود؛ از طرفى امانتى از او داشتم و از طرفى اميدم بود و تكيه‏گاه زندگى ام و می دانستم می رود و ديگر برنمی گردد.»

پنج سال حضور مداوم در جبهه‏ هاى جنگ و شركت در بيشتر عملياتها از قبيل فتح ‏المبين ، ثامن ‏الائمه (شكست حصر آبادان) بيت ‏المقدس ، محرم ، والفجر مقدماتى ، والفجر 4 (جبهه مريوان) والفجر 6 (در جبهه دهلران و چيلات) در فاو به شهادت رسيد. پيكرش در عمليات والفجر 8 در 21 ارديبهشت 1365 در درياچه كشف و به زادگاهش بابل انتقال يافت و در آرامگاه معتمدى ، گلزار شهدا به خاك سپرده شد.

بعد از شهادت وى فرزندش به دنيا آمد و بر اساس توصيه پدر نام مريم بر او نهادند.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده