گفتگو با همسر شهید مدافع حرم سیدمحمدرضا علوی
برای مبارزان بی مرز فرقی نمی کند کجای این کره خاکی باشند هر کجا که اسلام در خطر باشد، به یاری اسلام برمی خیزند و تن به مهاجرت می دهند. هنوز یادمان نرفته 4500 شهید دفاع مقدس ما از کشور افغانستان بودند. مهاجرانی که هجرت را در راه خدا انتخاب کردند. همین مهاجرین بودند که نسل دیگری در دامان خود پرورش دادند. نسلی به نام فاطمیون که با تکیه برایمان، در کشوری دورتر از ایران در عرصه جهاد به پاخاستند و از جانشان گذشتند تا اثبات کنند که برای یاری آمده ایم. در این شماره پای صحبت های همسر شهید سید محمدرضا علوی نشسته ایم. شهید علوی که رقیه سه ماهه اش را رها کرد تا از حریم رقیه سه ساله دفاع کند.

اسمش رقیه است



تولد
سیدعباس مردی با خدا و مؤمن بود. در کنار گذران امورات زندگی، 15 سال متولی مسجد امام زمان (عج) ورامین بود. در ششمین روز از  گرمای مرداد 1353 خداوند  به سیدعباس پسری عطا کرد. اسمش را محمدرضا گذاشتند ولی او را آقا سید رضا صدا میزدند. پدر از همان  کودکی فرزندانش را با عشق ائمه اطهار(ع) آشنا کرده  بود. سیدرضا با وجود سن پایین در روز عاشورا زنجیرهای هیئت را جابه جا  میکرد و یاحسین یاحسین گویان هیئت را همراهی میکرد. محمدرضا در همان مسجد به عضو بسیج درآمد. در فعالیتها شرکت میکرد.

 ازدواج
سیدرضا 28 ساله شده بود ولی هنوز در مقابل اصرارهای مدام خانواده ازدواج نکرده بود. تا در مراسم ختم یکی از آشنایان، خانواده  سیدرضا یک سید ه خانم 19 ساله را به سیدرضا معرفی کردند. به خواست خدا این وصلت در 6 دی ماه 1381 به صورت یک مراسم ساده  سرگرفت. مهریه سید ه خانم 14 سکه بود اما این 14 سکه را به مهربانی سیدرضا بخشید. زندگی ساده سیدرضا و همسرش با شغل نجاری  مرد خانه شروع شد. سید ه خانم با مهربانی های سیدرضا هر روز به همسرش علاقمندتر میشد. و به قول خودش سیدرضا با مهربانی و  ایمان ویژه اش مزه خوشبختی را به ما چشاند.

اسمش رقیه است!  
ثمره این ازدواج پر از محبت 3 دختر است. نازنین فاطمه در سال 1383 ، یاسمین زهرا 1387 و رقیه 1393 به دنیا آمدند. سیدرضا اعتقاد داشت یکی از وظایف پدر  و مادر گذاشتن نام نیکو بر فرزندانش است. او میخواست اسم فرزندانش بوی یاس نبی را دهند. سیدرضا، اسم نازنین فاطمه و یاسمین زهرا را با مشورت با خانواده  انتخاب کرد. اما زمانی که من به رقیه باردار بودم و هنوز جنسیت بچه مشخص نبود وقتی از سوریه برگشت گفت: «اسمش رقیه است .» لبخند زدم و گفتم: «شاید  پسر باشد ». گفت: «دختر است و اسمش رقیه است! »

عیدهای ماندگار
عیدهای ما همیشه رنگ و بوی خاصی داشت هر سال قشنگتر از سال گذشته. سیدرضا اهل دید و بازدید بود و سعی میکرد ایام عید را به تمام اقوام و آشنایان سربزند. بعد از سال تحویل، اولین جایی که میرفتیم منزل پدرش بود و بعد پدر من و باقی اقوام. از لحظه سال تحویل تا هشتمین روز، ما برنامه دید و بازدید داشتیم. فرقی نمیکرد با موتور باشیم یا ماشین، سعی میکردیم به مادیات توجه نکنیم ولی قدر لحظات را بدانیم. قشنگترین عید، عید 93 بود، از سوریه برگشته بود و یک تو راهی داشتیم.

اولین اعزام
زمستان شروع شده بود. یک روز بدون مقدمه به من گفت: «شاید برای مدتی با صاحب کارم برای کار کردن به شهرستان بروم و یک ماه یک بار برگردم » من مخالفت کردم و گفتم برای کار در همین تهران بمان من با شرایط زندگی مشکلی ندارم. چیزی نگفت و تا چند روز بعد گفت: «برای کار به شهرستان نمیروم باید به سوریه برویم ».من از اوضاع سوریه اطلاع نداشتم. فکر کردم برای کار کردن به سوریه میرود. ولی باز مخالفت کردم. اما ایشان با وجود مخالفت من همراه پسر عمویش در 1 بهمن 1392 به سوریه رفت. بعد از رفتن ایشان اخبار را پیگیری کردم و از حملات و کشتارهای داعش مطلع شدم. بعد از یک ماه و نیم برگشتند. متوجه شدم پلاک به گردنش است. با تعجب گفتم: «این چیه؟ این پلاک واقعیه! اونجا جنگه؟ از این پلا کهای شهدا به شما دادند؟ شما واقعا در جنگ واقعی بودید؟ »در جواب یک لبخند زد و گفت: «مگه جنگ الکی داریم؟ »گفتم: «آقا سیدرضا، دیگه نباید بری! »اونم قبول کرد گفت باشه نمیرم.

دومین اعزام
اواخر تیر بود چند روزی متوجه شده بودم آقا سیدرضا حال خاصی دارد. تا اینکه گفت: «میخوام برم ».گفتم: «سیدرضا من شرایط خوبی ندارم. چطور می خوای ما رو تنها بذاری؟ »گفت: «رفتن و حضور در جبهه سهم هر شیعه است باید بریم. »گفتم: «هر شیعه ای اگر 2 ماه برود دینش ادا شده ».گفت: «یعنی با همین 2 بار رفتن من دینم ادا شده؟ یعنی نباید برم؟ »اول مرداد، سیدرضا رفت.


اسمش رقیه است


رضایت قلبی
10 مهر بود که برای مرخصی برگشت. برای بچه ها، عروسک سوغاتی آورده بود. دخترها خیلی بابایی بودند، زمانی که سیدرضا برم یگشت تمام روز را با ایشان میگذراندند. رضایت دخترهایش را گرفته بود. هر بار که میرفت میگفت از طرف حضرت رقیه (س) برایتان سوغاتی می آورم. سیدرضا تمام مدتی که در مرخصی بود با ما صحبت میکرد از سوریه میگفت از غربت ائمه، از وظایف ما شیعیان و سعی میکرد ما را آماده کند برای هر اتفاقی و رضایت قلبی مرا جلب کند

وصیتنامه ای که نوشته نشد
 در همان مرخصی دوم، یک روز که همه در خانه بودیم. گفت که هر مسلمان باید یک وصیتنامه داشته باشد. برایش چای آوردم و به آشپزخانه رفتم. صدایش را میشنیدم. حر فهایش برایم سخت بود ولی کم کم به ان حرفها عادت کرده بودم. در کوچه های اطراف شهید آورده بودند، حرفهای او، وضعیت خودم، باعث میشد فشارم بالا برود و مجبور شوم به بیمارستان بروم. ولی آن روز که در مورد وصیتنامه صحبت کرد چیزی نگفتم. شروع کرد به نوشتن، نازنین فاطمه نگاهش کرد، بغضش به گریه تبدیل شد. با همان بغض گفت: «داری وصیتنامه مینویسی؟ مگه قراره چه اتفاقی بیفته؟ »و اشک میریخت. سیدرضا که تحمل گریه نازنین فاطمه را نداشت کاغذ را پاره کرد و در همان استکان چای ریخت. ولی به من گفت: «اگر روزی من شهید شدم، هیچ وقت نه خودت و نه دخترها بدون چادر تا دم در نرید. »

تولد رقیه و رفتن پدر
 رقیه 15 آذر به دنیا آمد. اول دی ماه دیدم باز حرف از رفتن میزند. من هنوز راضی نشده بودم. گفتم: «الان ما 3 دختر دارم، شرایطم مساعد نیست که به بچه ها برسم. شما دوبار رفتید و دیگر دینی به گردنتان نیست. اجازه بدید بقیه هم بروند و ادای دین کنند. » با مهربانی گفت: «تو راضی میشوی به حرم حضرت زینب (س) جسارت بشه؟ »با این حرف دیگه من حرفی برای گفتن نداشتم. سیدرضا تصمیم خودش را گرفته بود و این راهی بود که انتخابش کرده بود. حتی اگر تمام دنیا جلویش را میگرفت نمی توانست مانع رفتنش شود. 3 دی ماه با اشک بدرقه اش کردم.

خواب آمدن
یکم اسفند، رقیه تب داشت. تا شب بیمارستان بودیم و با اصرار خواهرم به خانه شان رفتیم. من چون راضی نمیشدم، گفتم:«سیدرضا قرار بوده یک اسفند برگرده باید به خونه برم. »آنها گفتند ما تماس میگیریم اگر آمده بود، میگوییم بیاید اینجا. خواهرم شب خواب دیده بود که: «سیدرضا و پدرش با شال سبز و قرآن به دست به خانه آنها آمدند. خواهرم با خوشحالی قرآن و گوشه شال سبزش را بوسیده بود گفته بود سیدرضا زیارتت قبول. خدا رو شکر برگشتی. زن و بچه ات منتظرت هستند. »صبح زود برایم خواب را تعریف کرد. من از سرجایم بلند شدم و گفتم: «نکنه الان سیدرضا اومده باشه خونه و ببینه ما نیستیم، نگران میشه. »آژانس گرفتم و برگشتم. از اول اسفند منتظرش بودم، یک لحظه گوشی را از خودم دور نمیکردم، چشمم به ساعت و در بود. سیدرضا زود به زود تماس میگرفت و در آخرین تماسش گفته بود یک اسفند برمیگردد. اما خبری نبود. تا اینکه 10 اسفند پیکرش آمد.

شهادت
روزهای آخر بهمن ماه بود که با ما تماس گرفت و گفت اول اسفند مرخصی میگیرم. خیلی خوشحال بودیم. کار مرخصی اش را انجام داده بود. اما آن روز ظاهرا یک درگیری به وجود آمده بود که اعلام کرده بودند برای جا به جایی، داوطلب میخواهیم. سیدرضا با وجود اینکه برگه مرخصی اش را گرفته بود داوطلب میشود. نیروها را که جا به جا میکنند در برگشت ماشینشان روی مین میرود و با سه نفر از همرزمانش به شهادت میرسند.

 خبر شهادت
 سیدرضا 1 اسفند شهید شدند ولی کسی به ما خبر نداده بود. 10 اسفند حوالی ساعت یازده بود. بچه ها مدرسه بودند، صدای زنگ در آمد، فکر کردم سید رضاست دویدم در را باز کردم. برادر سیدرضا بود. به من گفت: «سیدرضا اومده تهران. »گفتم: «کجاست؟ بیا بریم پیشش. »گفت: «سیدرضا شهید شده. »بچه بغلم بود و به قدری شوکه شدم که نزدیک بود رقیه از دستم بیفتد. دنیا روی سرم خراب شد. همه اقوام خودشان را به خانه ما رساندند. خانه شلوغ بود. بچه ها که از مدرسه آمدند با جمعیت زیاد و عکسهای پدرشان و بنرهای تسلیت رو به رو شدند.

نذر
تمام ایامی که همسرم سوریه بود لحظات پر از اضطرابی داشتم. و نذر میکردم که سالم برگردد. زمانی که پیکر سیدرضا برگشت، قبل از دفن دیدمش. انگار خواب بود و صورتش هیچ آسیبی ندیده بود. متوجه شدم نذرم پذیرفته شده که پیکرش سالم برگشته.

پنجشنبه های بی قراری  
تمام هفته را به امید پنجشنبه طی میکنم. روز پنجشنبه که میرسد دیگر تاب ماندن ندارم. همراه سه دخترم میرویم کنار سید رضا چند ساعتی میگذرانیم. حس میکنم از صبح پنجشنبه سیدرضا منتظرمان است. وقتی آنجاییم آرامش خاصی داریم. انگار سیدرضا کنارمان نشسته و نگاهمان میکند. دوست ندارم برگردم. با وجود کوچک بودن بچه ها و سختی رفتن به بهشت زهرا، در این یک سال تم تلاشم را کردم که همه پنجشنبه ها آنجا باشیم. تمام دلخوشی بچه ها این است که کنار مزار بابایشان بنشینند و با گل روی مزار را تزیین کنند. مزار آقا سیدرضا قطعه 50 ردیف 80 شماره 1 است.

خواب نه زندگی
بعد ازشهادت سیدرضا همیشه خوابش را دیدم. اما در تمام این مدت در عالم خواب حس نکردم شهید شده چون در خواب با سیدرضا زندگی  میکنم. خواب میبینم مثل روزهای گذشته کنارش هستم. در خواب با بچه ها بیرون میرویم و روزهای خوش گذشته را تکرار میکنیم.

منبع: ماهنامه شاهد جوان شماره 128


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده