نحوه شهات سردار شهید حاج یدالله کلهر در کلام جواد عبداللهی
دوشنبه, ۰۱ بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۰۹:۲۸
آشنایی اش با حاج یداله در کرج بود. سنش به 13سال نمی رسید.باهمین سن شیفته حاج یدالله شده بود. هرجا که حاجی می رفت، جوادعبداللهی هم حضور داشت. در میدان نبرد پابه پای حاجی حضور داشت و پیک حاجی محسوب میشد. تااینکه شاهد لحظه پرکشیدن حاجی به سمت معبودشد.
حاج یدالله ناراحت بود که از رفقایش جا مانده

آشنایی و دوستی شما با شهید کلهر از کجا و چگونه آغاز شد؟

آشنایی من با شهید کلهر به اوایل تشکیل بسیج برمی گردد. آن روزها من حدود 13 سال سن داشتم. سال 1359 ، وارد بسیج کارکنان شدم.

تقریبا چند مرکز بسیج در کرج وجود داشت که محوریت داشتند مانند بسیج مساجد. بسیج کارکنان هم که یکی از جایگاه های تقریبا اصلی جمعیتی بچه های کرج بود و بیشترین شهدا را در بر گرفته است از چندین محله شکل گرفته بود. خود ما مثلا محلمان کارخانه قند نبود اما از محل دیگر به آنجا می رفتیم.

بدین جهت در بین فرماندهان سپاه کرج یا بزرگوارانی که بیشتر در جنگ حضور داشتند در آن محل رفت و آمد بیشتری داشتند.

پیش از پیروزی انقلاب اسلامی من در مدرسه ملی درس می خواندم و اوضاع درسی ام هم خوب بود. در مباحث قرائت قرآن کریم هم در حد کشوری پیش رفته بودم. مقداری هم در حاشیه بحث مداحی حالا به سبک همان زمان، نوحه خوانی داشتم. از این جهت در سطح شهر کرج یک شناختی روی من بود. به همین دلیل بیشتر مراسماتی که در سطح کرج برگزار می شود من به اجرای برنامه می پرداختم. شهید کلهر هم در بعضی از این مراسم ها حضور داشتند و کم کم باب آشنایی ما ایجاد شد.

از طرفی هم شهید کلهر به جهت هیبت و ظاهر دارای قد و قواره بلندتری نسبت به دیگر فرماندهانی که در سپاه کرج حضور داشتند، او را جذاب تر کرده بود. البته قصد جسارت به دیگر دوستان را ندارم اما منظور این است که وقتی نام فرمانده برده می شود این تصویر در ذهن افراد ایجاد می شود که او باید یک شخصی با ظاهر متفاوت تر از بقیه به لحاظ جسمانی داشته باشد. هیکل و جسم شهید کلهر واقعا در این سطح بود و بیشتر جاذبه داشت. مسئله دیگر این است که شهید کلهر عادت داشت که به سمت دیگران برود.

یعنی الزامی نداشت که شما تلاش کنید تا به او نزدیک شوید؛ او آرزو شما را برآورده می کرد و شما را تحویل می گرفت. مثلا یک شوخی باهات می کرد و آن فاصله ای که به این صورت بین همه افراد وجود دارد را از میان می برد. از همان موقع همیشه سعی می کردیم که ما را به منطقه ببرند که نمی شد.

نبردن شما به منطقه علتی داشت؟

بستگی به دوطرف داشت. از طرفی سن و سال ما کم بود و بعد سماجت طرف مقابل هم بستگی داشت. افرادی که سماجت می کردند شاید موفق می شدند. از طرف دیگر حاج یدالله رعایت یکسری مسائل مانند خانواده ها، قد و هیکل ما را هم لحاظ می کرد.

پیش آمد که از شهید کلهر درخواست کنید تا شما را در اوایل جنگ تحمیلی به منطقه ببرند؟

همان روزها زیاد به ایشان می گفتم اما جواب حاجی این بود که می گفت: تو مال این حرفها نیستی. برو همان قرآن را بخوان. یا می گفت: برو تو نوحه و سرود بخوان.

یادم هست عملیات فتح المبین که در روزهای ابتدایی سال 61 انجام شد از طریق بسیج کرج به منطقه اعزام شدم. آن هم پنهانی که جلوی چشم حاج یدالله و دیگر فرماندهان نباشم. در اردوگاه مبارزان اهواز مستقر بودم که مرا نبینند. حالا در آن روزها میان دو حس قرار گرفته بودم. از یک طرف نباید جلوی چشم باشم؛ از طرفی هم دوست داشتم که حاج یدالله مرا ببیند که به منطقه آمده ام. اواسط عملیات بود که حاجی متوجه حضورم شد که اصلاً هیچ عکس العمل نسبت به من نشان نداد.

ارتباط شهید کلهر با نیروها به چه صورتی بود؟

نیروها با حاج یدالله ارتباط خیلی نزدیکی داشتند. حاجی خیلی تاثیر گذار بود. مثلا خبر شهادت نیروها در همان عملیات فتح المبین که در روزهای ابتدایی سال و ایام نوروز بود روحیه بچه ها را خراب کرده بود اما حضور حاج یدالله و نوع رفتارهایش برای نیروها قوت قلب شده بود. از طرف بسیج کارخانه قند هم جمعیت زیادی اعزام شده بودند. ما چند نفری بودیم که به خاطر سن و سال کم خود را گم و گور کردیم که زیاد به چشم نیاییم. من هم چون نوحه می خواندم، شاید یک جوری اصلاً نگاه به من فرق می کرد یا نظر این بود که حتی در منطقه باشم.

در میانه عملیات شما را شهید کلهر دید؟

بله. آن زمان به مستقیم در کنار شهید کلهر نبودم. اما بعد از عملیات دیگر به جهت اینکه این دیوار شکسته شده بود، راحت تر می توانستم تردد کنم. بعد از فتح خرمشهر من به کرج برگشتم. چون دوست داشتم این بار با اعزامی به منطقه بروم که شهید کلهر آن را فرماندهی می کند. اما مجددا موفق نشدم

حتی یکی دو عملیات بعدی هم موفق نشدم که مستقیم با شهید کلهر به منطقه بروم. شاید می خواست مرا امتحان کند. مثلاً وضعیت مرا با خانواده و با این حال با هم بسنجد که عشق علاقه من برای حضور در جبهه واقعاً هوسی نیست. ترس داشتم که مثلاً خیلی ما سوالات اینطوری کنیم. اما با این حال در اعزام ها به مناطق جنگی صورت می گرفت به صورت

مقطعی در جبهه حضور داشتم. تا بعد از عملیات والفجر یک. وقتی هم که حاجی به مرخصی می آمدند و من مطلع که می شدم دیگر او را رها نمی کردم. هر جا می رفت، همراه او بودم. وقتی به سپاه کرج می رفت، یا به هر خانه شهیدی که سرکشی می کرد شبانه روز با او بودم.


شهید کلهر به جهت هیبت و ظاهر دارای قد و قواره بلندتری نسبت به دیگر فرماندهانی که در سپاه کرج حضور داشتند، او را جذابتر کرده بود. البته قصد جسارت به دیگر دوستان را ندارم اما منظور این است که وقتی نام فرمانده برده می شود این تصویر در ذهن افراد ایجاد می شود که او باید یک شخصی با ظاهر متفاوت تر از بقیه به لحاظ جسمانی داشته باشد. هیکل و جسم شهید کلهر واقعا در این سطح بود و بیشتر جاذبه داشت.


به منزل ایشان هم رفت و آمد داشتید؟

بله. در میان افرادی که کنار حاج یدالله حضور داشتند، بنده از همه بیشتر با حاجی رفت و آمد داشتم و نزدیک تر بودم.

از چه زمانی با شهید کلهر در منطقه حضور داشتید؟

تقریباً بعد از عملیات والفجریک، شهید کلهر به همراه شهید شرع پسند و چند نفر از دوستان به دلایلی از لشکر محمد رسول الله(ص) جدا شدند و به تیپ نبی اکرم رفتند. البته والفجر مقدماتی در لشکر بودند. شهید شرع پسند هم به جهت اینکه آقای ناصح که از قدیم در سپاه کرج حضور داشتند و از این نظر به او نزدیک بودند به تیپ نبی اکرم رفتند. البته یکسری از بچه های کرج هم در سر پل ذهاب و قصر شیرین حضور داشتند.

از اینجا به بعد من هم به تیپ نبی اکرم رفتم و آنجا در کنار حاج یدالله و دیگر دوستان مستقر شدم. در چند عملیات هم مثل عملیات والفجر 5 حضور داشتم. در همین مقاطعی که در حالت پدافندی قرار داشتیم، اگر لشکر یا تیپی در عملیاتی وارد عمل می شد و حالت آفندی داشت حاج یدالله و دیگر بچه ها در آن عملیات حضور پیدا می کردند. مثلا حاجی در عملیات والفجر چهار حضور داشت و بعد از عملیات مجددا به تیپ نبی اکرم برمی گشتم.

این حضور حاج یدالله تا خرداد یا تیر سال 64 ادامه داشت. اما چون در این زمان تیپ سیدالشهدا دچار مشکلاتی مدیریتی شده بود؛ حاج یدالله از تیپ نبی اکرم به آنجا رفت.

اوضاع تیپ سیدالشهدا به گونه ای شده بود که دیگر به آن ماموریتی داده نمی شد. به قول معروف تشکیلات تیپ تقریباً از هم پاشیده شده بود. برای بازبینی تیپ و تبدیل آن به لشگر و ساماندهی جدید نیاز بود که یک گروه جدیدی وارد تیپ سیدالشهدا بشوند تا دوباره از آن در عملیات ها حضور فعال داشته باشد.

این گروه فرماندهی جدید چون از زمان تشکیل تیپ المهدی با هم بودند هماهنگی های لازم را با هم داشتند و این خود یک گام بزرگ به جلو بود تا تیپ سیدالشهدا جان تازه ای بگیرد.

با این حال من در تیپ نبی اکرم ماندم. اما در لشگر سیدالشهدا رفت و آمد داشتم. به خصوص در زمان انجام عملیات ها به لشگر می رفتم و دوباره به تیپ نبی اکرم برمی گشتم.

حاج یدالله ناراحت بود که از رفقایش جا مانده

نوع رابطه شما با شهید کلهر به چه گونه ای بود؟

رابطه من با حاج یدالله بسیار زیاد بود. به طوری که هر جا حاجی حضور داشت من هم قطعا حضور داشتم. حتی بین من و یکی از دوستانم که بعدها به شهادت رسیدند یک رقابت و مسابقه وجود داشت که کدام یک از ما دو نفر به حاج یدالله نزدیک تر است. ولی خب آن اصلاً با من قابل مقایسه نبود. او از خیلی جهات دوست داشتنی تر بود. با اینکه حاجی در آغوش من شهید شد و من در کنارش بودم و او نبود ولی وقتی که من آمدم و ماجرا را برایش تعریف کردم همان لحظه فهمیدم که کدام یک از ما به حاج یدالله نزدیکتریم. با اینکه من آنجا بودم و حتی با همان خمپاره که حاجی به شهادت رسید، زخمی شدم اما علی فردایش شهید شد. چون وقتی که داشت به خط مقدم می رفت به دیگر دوستانم گفتم که او دیگر برنخواهد گشت. تا این مقدار حاج یدالله بر ما تاثیر گذار بود. چون ما یک طوری بزرگ شده بودیم و یک طوری زندگی کرده بودیم که حاج یدالله برای ما همه چیز حساب می شد.

حاجی برادر، دوست و حتی جزو خانواده ما حساب می شد. ما احترام به حاجی را بیشتر از همه چیز رعایت می کردیم. این گونه یاد گرفته بودیم. مثلاً ما حرف بزرگ ترهای خانواده را گوش نمی کردیم، اما حرف حاج یدالله سمعا و طاعتا بود. مقابل خیلی از افراد می ایستادم اما یکبار مقابل حاجی نمی ایستادم. من پسر بزرگ خانواده بودم؛ پدرم توقع داشت حرفش او را گوش بدهم و به جبهه نروم اما خب من دلم در جای دیگر بود.

نزدیک های عملیات والفجر 4، خیلی وقت بود که به خانه برنگشته بودم. برای خانواده این کار خیلی غیرمنتظره بود. حالا برای دوری من یک عادت هایی کرده بودند اما نه تا این مقدار. می دانستند که من با حاج یدالله هستم. چون آن روزها من شاید 13 الی 14 ساله بودم. خب در عملیات والفجر 4 من به لشگر 27 محمد رسول الله(ص) رفته بودند و خانواده از ماجرا اطلاعی نداشت. به همین دلیل وقتی به دنبال من به پادگان ابوذر، مقر تیپ نبی اکرم رفته بودند نتوانستند مرا پیدا کنند. من هم هفت ماه که به خانه نرفته بودم حتی بین دو عملیات تماس تلفنی هم با خانه نگرفته بودم. آن روزها هم بازار شایعات داغ بود. به این صورت فکر کنم از طریق شهید کیان پور فهمیدم که پدرم برای دیدن من به منطقه آمده است. حاج یدالله وقتی از ماجرا مطلع شد کلی مرا دعوا کرد که چرا اینقدر بی نظمی هستی؟ از این تیپ به آن لشکر می روی. یک مرتبه گم و گور می شوی. در عملیات حضور داشتی و همه تو را دیدن اما یکدفعه هیچ کس اطلاع دقیقی از تو ندارد. آن وقت فکر می کنند که برایت اتفاقی افتاده است.

حالا هیچ چیز هم به من نمی توانست بگوید، چون در خط بودم که وقتی آمدم متوجه شدم که بابام پیش حاجی رفته است. شهید کلهر جلوی پدرم منو دعوا کردند و همان تشرهای همیشگی را زد.

حاج یدالله اهل تنبیه کردن هم بود؟

کلاً دو بار از حاج یدالله من سیلی خورده ام. هیچ وقت هم این موضوع یادم نمی رود. البته این سیلی ها هم برای تربیت بود و کاملاً جنبه تربیتی داشت. دو مرتبه هم به این دلیل بود که مرا با آدم های مختلف و گروه های مختلف دیده بود. مانند پدری که فرزندش را با یکسری از افرادی که در شان او نیستند دیده باشد و ناراحتی کند؛ حاج یدالله همان گونه بود. البته جلوی آن افراد مرا تنبیه نکرد. ولی مرا آن سمت برد و به صورتم سیلی زد. یک بار این اتفاق در سپاه کرج بود و مرتبه دوم زمانی

که در منطقه بودم. من با افرادی می گشتم که حاجی نمی پسندید. یا آن افراد را می شناخت و من شناختی نسبت به آنها نداشتم.

اما با این حال هیچ ناراحتی از دست حاجی پیدا نکردم. این هم به خاطر شدت علاقه ای بود که به حاجی داشتم. حالا شاید بهمان

یک جوری برمی خورد چون که سخت بود.

ولی اولاً جلو کسی سیلی نزد. البته در حالت شوخی بعضی مواقع ما را می زد. حاجی یک روش خاصی داشت. اکثر بچه ها هم این اخلاق حاجی دستشان آمده بود. به همین دلیل یک جوری از دم دست حاج یدالله فرار می کردند. مثلاً دوست داشتم پیشانی حاجی را ببوسم. این خودش یک قصه ای شده بود. چون هر کسی نمی توانست و زورش نمی رسید گردن حاجی را بگیرد و پایین بیاورد تا پیشانی او را ببوسد. برای ما آرزو شده بود که بتوانیم پشت سر حاج یدالله نماز جماعت بخوانیم. در نمازخانه آنقدر نزدیک دیوار می ایستاد که کسی نتواند پشت سرش نماز بخواند. که مدت باب شده بود که هر وقت یک نفر تا قامت نماز را می بست و نماز می خواند، سریع می دویدند و مهر می گذاشتند پشت سرش و نماز می خواندند.

حاجی خیلی از این کار اذیت و ناراحت می شد. بعد که نماز تمام می شد دو تلنگر با دست محکمش می زد. به همین دلیل وقتی بچه ها نماز را که می خواندند و تا سلام نماز را می دادند؛ زود فرار می کردند. حاج یدالله از یکسری کارها اجتناب داشت. حالا چند نمونه آن را گفتم و غیر از آن اهل عکس گرفتن آنچنانی نبود. یعنی یواشکی از او باید عکس می گرفتیم. مصاحبه که اصلا نمی کرد. سخنرانی رسمی هم انجام نمی داد. هر جا که قرار بود فرماندهان سخنرانی کنند؛ حاج یدالله، آقای فضلی را جلو می فرستاد. با اینکه البته حاج یدالله هفت سال از علی فضلی بزرگ تر بود.


حاج یدالله ناراحت بود که از رفقایش جا مانده

زمانی که حاج یدالله در تیپ المهدی حضور داشتند شما کنارشان بودید؟

تا بعد از فتح خرمشهر من هم در تیپ المهدی بودم. که برای عملیات رمضان دیگر در آن تیپ نبودم. در تیپ 27 محمد رسول الله(ص) هم حضور داشتم. اما روز قبل از آغاز عملیات کربلای 5؛ صبح زود تیپ نبی اکرم را ترک کردم و به سمت مقر لشگر سیدالشهدا رفتم.

وقتی آنجا رسیدم؛ حاجی بیمار شده بود. مشکل شان چه بود؟

از زمانی که حاجی در عملیات والفجر هشت زخمی شده بود و دستش و کلیه اش دچار مشکل شده بود؛ کلاً سیستم بدنش بهم ریخته بود.

در بیمارستان هم ابتدا خودم بالا سرش بودم. حاجی یکی دو ماه بیمارستان نجمیه بود. بدنش خیلی ضعیف شده بود. سیستم داخلی بدنش کاملا بهم ریخته بود. با کوچکترین چیزی مسموم می شد، عفونت به بدنش به راحتی وارد می شد. بدنش خیلی سریع تحت تاثیر قرار می گرفت. آن روز هم مسمومیت غذایی گرفته بود و زیر سرم بود. تصاویری از آن روز باقی مانده است. اما با این حال مقداری که احساس کرد حالش بهتر شد، به خط مقدم رفت.

با یکدیگر سراغ آقای رنجی که در خط بودند، رفتیم. بیشتر نگران این بودم که حال حاج یدالله خوب نیست.

اگر اجازه بدهید مقداری عقب تر برگردیم. یعنی زمانی که حاج یدالله به تیپ نبی اکرم پیوستند. به نظر شما دلیل این کار چه بود؟

زمانی که حاج یدالله و شهید شرع پسند به تیپ نبی اکرم رفتند بخش عمده ای از رزمندگان کرجی در لشگر 27 محمد رسول الله(ص) حضور داشتند. که اکثر آنها در تیپ سلمان فارسی مستقر بودند (یکی از تیپ های مطرح لشگر 27 محمد رسول الله). قبل از آن هم در تیپ المهدی حضور داشتند. این سوال شما در میان بچه های جبهه رفته هم مطرح بود که چرا این دوستان به غرب و تیپ نبی اکرم رفتند. و چرا اصلاً پخش و پلا شدند؟ یک سری جواب این سوال را داشتند؛ یک سری هم جوابش را نداشتند. مثلا برای خودم سوال بود اما جواب آن را هیچ وقت آن زمان پیدا نکردم. به خاطر اینکه سنم به این حرف ها نمی رسید و قدرت تشخیص نداشتم. اما برای دانستن علت آن خیلی کنجکاو بودم. حتی بعدها هم که به تیپ نبی اکرم رفتم خیلی به دنبال جواب این سوال بودم. این را هم می دانستیم که اگر در مورد علت این کار هم از حاج یدالله سوال بپرسیم هیچ جوابی نخواهیم گرفت. از طرفی هم منطقه ای که نبی اکرم حضور داشت کاملا یک منطقه پدافندی بود و به هیچ وجه از نظر روحی با دوستان و بچه هایی که همراه حاج یدالله بودند کاملا مغایرت داشت.

چون منطقه زیر نظر نبی اکرم غرب کشور بود که محدوده اش گیلانغرب تا سرپل ذهاب و ارتفاعات بمو بود. حتی بعد از عملیات بازی دراز دیگر آنجا عملیاتی انجام نشد وکاملا جبهه پدافندی بود. اتفاق خاص و برنامه ای هم نداشتند. اما چون سردار ناصح فرمانده تیپ بود و حاج یدالله و دوستانشان به او نزدیک بودن به آنجا رفتند. بعد که آنجا رفتیم، در این زمینه سوال می کردم اما جواب نمی گرفتم.

البته به گونه ای فهمیدیم که در ادامه مباحثی که از تیپ المهدی داشتند و در لشکر هم 27 محمد رسول الله(ص) هم ادامه پیدا کرد کار به اینجا کشیده شد. هر کسی یک طرف بر اساس تکلیفی که بهش شده بود در جنگ حضور پیدا می کردند. اما روحیات عملیاتی که داشتند نمی گذاشت که بیکار بمانند. در آن تیپ هم برنامه ریزی کردند که نبی اکرم را برای خود بچه های باختران درست کنند. چون بالاخره آقای کلهر و شرع پسند سابقه ای این کار داشتند که تیپ عملیاتی درست کنند و برای این کار برنامه داشتند. چون هدف این بود که کرمانشاه و باختران یک تیپ عملیاتی داشته باشد. این یکسری حُسن هایی داشت و یکسری ایراداتی.

حُسنش این بود که بالاخره در آن منطقه هم یک تیپ عملیاتی ایجاد می شد. از طرف دیگر محلی ها خیلی خوش شان نمی آمد این بود که افراد غریبه در آنجا حضور داشته باشند.

این دوستان در بحث عملیات های مختلف از زمانی که از تیپ المهدی صورت گرفته بود با هم همراه بودند. در عملیات های زیادی حضور داشتند. آن هم در سطح بالای فرماندهی کار را انجام داده بودند. مانند فرمانده و یا قائم مقام لشگر و تیپ مسئولیت داشتند. در بعضی از عملیات ها هم پیرامون نوع عملیات، مکان عملیات، زمان عملیات، نحوه انجام عملیات حرف برای گفتن داشتند اما هیچ گاه در مقابل فرماندهان بالا دستی خود نایستادند. یعنی بحث اطاعت پذیری را کاملا رعایت می کردند.

از طرفی هم این گونه اخلاقی نداشتند؛ که چون فرمانده از بقیه نیروها بالاتر هستند اما دوست داشتند که حرف های آنها پذیرشی داشته باشد. چون افرادی مانند شهید کلهر روحیاتشان این گونه بود که همراهی با نیروهای پایین دستی و نیروهای بسیج برایشان خیلی تاثیر گذار بود. اما بعضی از فرماندهان هم اینگونه نبودند. فرماندهانی داشتیم که شاید کمترین زمان را در خط مقدم به سر می برد.

اما فرماندهانی هم داشتیم مانند مرتضی قربانی که آنها معروف بودند که برای دیدن آنها باید به خط مقدم بروید. یا مثلاً در میان نیروها باید آنها را دید. وقت شان را بیشتر با بچه های بسیج می گذراندند. این نزدیکی با نیروها و این احساس با هم بودن طوری با روحیان آنها گره خورده بود که برایشان مهم بود که در کدام منطقه عملیات کنند. اعتراض داشتند که چرا در فلان مکان؛ یا چرا در فلان زمان؛ چرا با این استعداد نیرو؛ چرا با این امکانات و... .

این بحث ها را یکسری افراد برنمی تابیدند.

همین افرادی که به شکل های مختلف در حال حاضر در مورد قطعنامه صحبت می کنند. یا مثلا تعداد شهدایی که در عملیات ها داده می شد در روحیه نیروهایی که در رده های پایین تاثیر می گذاشت. خب این مسائل در این بحث های فرمانده را حس می کردیم. برای آن مسئله بود که کجا و چه وقت عملیات می شود. مثلا در بحث عملیات رمضان بحث های زیادی انجام شد. فردی مانند شهید کلهر این مسائل واقعا برایش مهم بود.

برای آنها خیلی مسئله بود و بحث و سوال داشتند. یکسری هم که در بالاتر حضور داشتند، لزومی نمی دیدند که به چنین سوالاتی پاسخ بدهند. مثلاً می گفتند شما در حدی که به شما گفته می شود، تکلیف دارید. اینها هم تکلیف را انجام می دادند. به همین دلیل گفتند که چرا در این منطقه کار کنیم؟ به تیپ نبی اکرم می رویم و تکلیف مان را انجام می دهیم.

به همین دلیل منطقه و یگان خود را تغییر می دادند و به جای دیگر می رفتند. اما یکسری دیگر بودند که وقتی اعتراض داشتند؛ کلاً جبهه را ترک می کردند. کسی مثل حاج یدالله به هیچ وجه اینگونه نبود که بخواهند ضدیت این مدلی داشته باشند؛ اما لزومی نمی دیدند که در آن منطقه هم باشند. حاجی تا زمان شهادتش این مسائل را با خودش همراه داشت.

چون می دانم که خیلی اذیت می شد و خیلی به او فشار می آمد.

حاجی این روحیه را داشت که وقتی می دید دوستانی که از ابتدا آغاز کارش در انقلاب و سپاه با او همراه و دوست بودند، حالا به جایی رسیده که تعداد آن کم و کمتر می شود.

یعنی دوستانش به شهادت می رسند و او هنوز در قید حیات است. این مسئله برای حاجی آنقدر اذیت کننده بود که دیگر تنها مثلاً یک نفر مانده بود و آن هم حسین میررضی است.

حالا همه دنیای رفاقت حاجی در این یک نفر باقی مانده بود. وقتی او هم شهید شد؛ حاج یدالله دیگر آن آدم طبیعی و معمولی چند سال پیش نبود. (آقای میررضی سه الی چهار روز زودتر از حاج یدالله به شهادت رسیده بود) یادم هست در روز آخری که با هم بودیم؛ زیر آتش دشمن دست حاجی را می کشیدم، گریه می کردم، فریاد می زدم که بیا از این منطقه برویم. او را می کشیدم چون یک دستش کار نمی کرد و از نظر جسمی ضعیف شده بود. یا باید هلش می دادم، یا باید می کشیدم. بعضی جاها کناری پرتم می کرد کنار. برایش سخت بود که از دوستانش جا مانده است.

یک وقت خط می رفتیم و موقع برگشت، من برای خودم وظیفه می دانستم که هر جور شده حاج یدالله را سالم برگردانم. حالا نحوه شهادتش هم چهار پنج بار به خط رفتیم و برگشتیم.

پس علت رفتن حاج یدالله به تیپ نبی اکرم همین مسئله بود. حاجی نمی توانست این وضع را تحمل کند به همین دلیل به آنجا رفتند و تیپ را تشکیل دادند. عملیات والفجر 5 را در محور چنگوله برنامه ریزی کردند که در آن هم حاج مهدی شرع پسند به شهادت رسیدند.

همان موقع که نبی اکرم بودند؟

بله. یک عملیات آنجا انجام شد که محوریتش دست همین جمع بود. فکر کنم در دی ماه سال 62 بود.

عملیات خیبر چه کارکردید؟

عملیات خیبر به همراه حاج یدالله در عملیات حضور داشتیم. اما دیگر نه به عنوان فرمانده تیپ و یا لشگر. بلکه به عنوان نیروی آزاد به جاهای مختلف سر می زدیم. بعد از اتمام آن عملیات هم مجددا یه تیپ نبی اکرم برگشتیم. سال 63 را بیشتر در همان محور چنگوله پدافندی داشتیم. عقبه هم در پادگان مستقر بود. در این مدت هم یکسری از افراد حاضر در تیپ نبی اکرم که اکثرا هم بومی بودند جو سازی می کردند. به همین دلیل حاج یدالله خیلی اذیت می شد. چون حاجی به نبی اکرم آمده بود تا از اینگونه صحبت ها به دور باشد. از طرف هم با شهادت مهدی شرع پسند اوضاع روحی حاجی بهم ریخته بود. توقعاتی شاید از سردار ناصح داشت که برآورده نشده بود. یادم هست یک روز که داشتیم از منطقه برمی گشتیم، مطلع شد که در کرمانشاه جلساتی برگزار شده است. ویا حرف هایی می شنید که اذیتش می کرد. نیتش هم این بود که به این صحبت ها دامن نزد. حرف اصلی این بود؛ کرمانشاه می گفت چون نیروهای تیپ نبی اکرم از طریق ما تامین می شود، پس کادر فرماندهی آن را هم باید تعیین کنیم.

اینگونه بحث ها باعث شده بود عرصه برای حاج یدالله تنگ شود. همیشه می خواست به یک جایی فرار کند و برود که راحت باشد.

یعنی یک جوری بود که دیگر نحوه رفتنش بر روی کار کردنش داشت تاثیر می گذاشت.

حاج یدالله ناراحت بود که از رفقایش جا مانده

منظورتان از این حرف چیست؟

یعنی حاج یدالله از اینکه نمی توانست شهید بشود، کلافه شده بود. عرصه بهش تنگ شده بود. شما حساب کنید خیلی از دوستانش که شهید شدند در همین عملیات ها به شهادت می رسیدند. عملیات هایی که هر شش ماه و یا هر سه ماه انجام می شد. حاجی همه را از دست داده بود. خودش هم از نظر سنی و هم از لحاظ مدیریتی بزرگ تر از رفقای شهیدش بود. به همین دلیل جا ماندن از رفقایش برایش خیلی سخت بود. خیلی از افرادی که فرمانده لشگر می شدند؛ همین جوری مراتب رو طی می کردند اما حاجی در همان حالت سال 60 باقی مانده بود. البته این موضوع برایش خیلی اهمیت داشت. خیلی از کسانی که کارشان را از فرماندهی گردانی شروع کرده بودند و به فرمانده تیپ و لشگر رسیده بودند و به قول معروف یک روز نیروهای زیر دست حاج یدالله بودند، آنها هم شهید شده بودند.

این تنگی عرصه روحی از یک طرف و بوجود آمدن مسائل کاری و حاشیه ای در تیپ نبی اکرم باعث ایجاد مشکلات زیادی برای حاجی شده بود و خیلی اذیت می شد. آدم به آن بزرگی، هیبت و ابهت نمی توانست کاری بکند و تمام این مشکلات را در خودش فرو می برد.

مثلا یادم هست در آن روزهای آخر من برای انجام کاری به باختران رفته بودم. از آنجا به حاجی زنگ زدم. او در ستاد تیپ واقع در پادگان ابوذر بود. حاجی به من گفت: لازمنیست که پادگان برگردی. خودم ساکت را برایت می آورم. تو فقط برو بلیط بگیر. گفتم: بلیط چی؟ گفت: سه عدد بلیط برای خودت، علی و من. گفتم: آقا بلیط برای چی؟ گفت: همین که بهت می گم؛ گوش کن. گفتم: چشم. جرات نمی کردم چیزی بگویم. رفتیم بلیط هم گیرم نیامد. بلیط تو بوفه گیرم آمد. حاجی به من گفته بود که وقتی بلیط ها را گرفتم به سپاه بروم. به آنجا رفتم و جریان را از علی پرسیدم. او هم گفت: هیچ سوالی نپرس. حالا او می دانست که چه خبر است و تنها من خبر نداشتم.

از کرمانشاه به کجا رفتید؟

به کرج آمدیم. من یک هفته ای ماندم. بعد که دوباره به منطقه برگشتم؛ فهمیدم که حاج یدالله به لشگر سیدالشهدا رفته است. آن زمان لشگر اوضاع خوبی نداشت. حاج علی فضلی هم فرمانده لشگر شده بود. قرار شده بود که دوباره بچه های کرج یکجا جمع بشوند و سپاه کرج، پشتیبانی لشگر سیدالشهدا را انجام دهد.


این دوستان در بحث عملیات های مختلف از زمانی که از تیپ المهدی صورت گرفته بود با هم همراه بودند. در عملیات های زیادی حضور داشتند. آن هم در سطح بالای فرماندهی کار را انجام داده بودند. مانند فرمانده و یا قائم مقام لشگر و تیپ مسئولیت داشتند. در بعضی از عملیات ها هم پیرامون نوع عملیات، مکان عملیات، زمان عملیات، نحوه انجام عملیات حرف برای گفتن داشتند اما هیچ گاه در مقابل فرماندهان بالا دستی خود نایستادند. یعنی بحث اطاعت پذیری را کاملا رعایت می کردند.

لشگر سیدالشهدا در کجا قرار داشت؟

ابتدا در همان پادگان ابوذر بود که بعدها به جایی روبروی پادگان دوکوهه رفت. اردوگاهی به همان نام لشگر یعنی سیدالشهدا ایجاد کردند. دو سه ساختمان هم داخل دوکوهه به عنوان مقر داشت. ولی اردوگاه اصلی لشگر در روبروی دوکوهه بود. در آنجا لشگر سیدالشهدا را دوباره بازسازی کردند. حالا به سبکی که بچه های کرج هم در آن حضور داشته باشند چون آن موقع تیپ سیدالشهدا وجود داشت و هنوز لشگر نشده بود. محوریت هم بچه های کرج نبودند.

حضور در تیپ نبی اکرم یک ناراحتی داشت و آن از دست دادن مهدی شرع پسند بود. چون خیلی از دوستان نگاهشان به مهدی شرع پسند یک جور خاصی بود. در جمع این بچه ها هم، آقا مهدی رو یک جور دیگری می دانستند. یعنی اصلاً برای همه یک معلم و روحانی بود. اگه نیاز عقیدتی از آن نظر داشتند، او معلم اخلاق بود. شرع پسند هم اصلا یک آدم زمینی نبود و یک چیز خاصی بود. شهید کلهر علیرغم اینکه از درجه و رتبه نظامی بالاتر بود اما چون سواد و بینش عقیدتی، سیاسی، اخلاقی، حاج مهدی بالا بود خیلی احترام برایش قائل بود.

غیر از حاج یدالله، مابقی بچه ها هم همین حس را نسبت به شهید شرع پسند داشتند.

شما بیشتر به شهید کلهر نزدیک بودید. خبر شهادت شهید شرع پسند را چگونه به حاج یدالله دادند؟

من در عملیات والفجر 5 مستقیم حضور نداشتم. آن روزها در پادگان دوکوهه بودم. دو الی سه روز بعد از ماجرا به آنجا رفتم. حاج یدالله خیلی ناراحت بود. شهادت شرع پسند برایش خیلی سنگین بود. یک همچین حالتی را شاید هم بیشتر زمانی داشت که حسین میررضی به شهادت رسیده بود داشت. حالا نه اینکه میررضی خیلی نزدیک تر یا عزیزتر برای حاج یدالله بود. یا اینکه مهدی شرع پسند چنین حالتی را نداشت. برای خودم هم سوال بود که چرا حاجی بی تابی آنچنانی ندارد. بعد خودم سوالم را جواب می دادم که حاج یدالله یک اطمینانی دارد که خودش هفته دیگر، یک ماه دیگر به شهادت می رسد. این موضوع بسیار ملموس بود. برایش خیلی راحت تر بود، انگار حالا از این جمع شرع پسند که رفته، نفر بعدی خود حاج یدالله خواهد بود. ولی وقتی این اتفاق نیفتاد و یکی دیگر از بچه ها که شهید شد، تاثیرگذاری بار روانی آن را بیشتر روی حاجی می دیدیم. حاجی انگار بیشتر می شکست، بیشتر خورد می شد. چون وقتی که به داخل شهر که می آمد، رفتارهایش کم کم داشت عوض می شد. انگار خسته شده بود.

با هم بر سر قبور شهدا می رفتیم. نسبت به قبل خیلی چهره اش خسته تر شده بود. هر چه جلوتر می رفتیم انگار تنهاتر می شد. رفتارهایش کاملا تغییر کرده بود. آن سرحالی و شادابی که قبلا در حاج یدالله بود، دیگر وجود نداشت. از طرفی هم من همیشه به یاد دارم که حاج یدالله در اوایل جنگ همیشه مسابقات فوتبال، والیبال و کشتی را برگزار می کرد و خودش هم در آن مسابقات حضور داشت. اما در این روزهای آخر دیگر خبری از این حرف ها نبود.

یا مثلا زمانی که حاج یدالله در عملیات والفجر هشت به شدت زخمی شد؛ پسر دایی اش (نادعلی رستمی) به شهادت رسید. وقتی حاج یدالله مجروح شد من در منطقه نبودم و بعد از آن تازه به فاو رسیدم. وقتی از ماجرا اطلاع پیدا کردم، خودنم را با هر مشقتی بود به تهران رساندم. پرسان پرسان فهمیدم که در بیمارستان نجمیه بستری شده است. آن روزها من بالای سر حاجی حضور مستمر داشتم. با اینکه باید به یگان خدمتی خود در تیپ نبی اکرم برمی گشتم اما این موضوعات برایم اصلا مهم نبود.

حاج یدالله از به شهادت رسیدن نادعلی اطلاعی نداشت. جراحتش هم خیلی زیاد بود و به راحتی نمی توانست صحبت کند. با همان حالت سراغ نادعلی را از من می گرفت. چون نمی خواستم از شهادت نادعلی اطلاعی پیدا کند به او می گفتم که از نادعلی خبری ندارم.

من در گوشش حرف می زدم و برای اینکه حرف های حاجی را متوجه شوم، گوشم را جلوی دهان او می گذاشتم. حالا من هم دو سه بار می توانستم ابراز بی اطلاعی کنم. تا اینکه بعدازظهر همان روز دوباره دستم را فشار داد و سراغ نادعلی را گرفت. من هم مجبور شدم جریان شهادت نادعلی را به حاجی بگویم. حاجی تا این خبر را شنید گریه اش گرفت.

اشک هایش را پاک کردم. رساندن خبر شهادت دوستان به حاج یدالله کار خیلی سختی شده بود. اما قبلا این گونه نبود. خیلی راحت می توانستیم خبر شهادت مثلا شرع پسند را به حاج یدالله داد. البته متاثر شد و اشک هم ریخت، اما این جریانات خیلی کوتاه بود. بعد کارش را ادامه داد و تاثیر آنجوری روی کارش نگذاشت. چون وسط عملیات به او گفته بودند که مهدی شهید شده. انتظار دیگری هم از مهدی نمی رفت. او باید شهید می شد. الان ما فکر می کنیم که اگر شرع پسند زنده بود خیلی از سوالاتمان بی جواب نمی ماند. مثلا یکی از سول ها این است که امثال مهدی شرع پسند و حاج یدالله کلهر اگر شهید نمی شدند در حال حاضر چه کار می خواستند انجام دهند. چون مطمئن هستم حتی یک روز هم نمی توانستند در هیچ تشکیلاتی دوام بیاورند. حاج یدالله انگار هیچ برنامه ای برای ماندن نداشت که مثلاً یک کوچکترین چیزی برای خود نگهدارد.

شاید این حرف را اگر به یک جامعه شناس و یا حتی افرادی که همه چیز را از دیدگاه مسائل شرعی نگاه می کنند؛ عنوان کنید شاید آنها خورده بگیرند. حاجی خیلی کم به خانه و خانواده سر می زد. به طوری که دخترش او را نمی شناخت. چون دوست نداشت کوچکترین وابستگی در این میان ایجاد شود. شاید واقعاً برای حاجی مانع بزرگی می شد و فاصله می اندخت که نتواند به آن آرزوی بزرگش برسد. چون حاج یدالله اگر شهید نمی شد حداقل برای بچه های کرج و یک بخشی از بچه های تهران، مساله بود. همین سوال الان در مورد حاج علی فضلی هم مطرح است که چطور زنده مانده است. اما برای کسی مثل حاج یدالله شاید زمان شهادتش دیر هم شده بود. ما هر لحظه منتظر شهادت حاج یدالله بودیم. حسودیم هم می شد که مثلا یک جوری خودمان را با او شریک می کردم که اگر او شهید نشده، مهدی شرع پسند که شهید شده.

یعنی همیشه در این حال و هوا سیر می کرد که مثلاً خب مهدی رفته، فلانی رفته، این هم کسی رو نداره. یعنی این آخریه من قشنگ یادم هست؛ حاجی می خواست ببرش قرارگاه. هرکاری کرد که بلند بشود تا او هم مثلا بلند بشود و با عزیز جعفری جلسه گذاشته بودند. من هم بودم. عزیز جعفری پشت تلفن گفته بود که حتما یدالله رو بیاورید. با اینکه نیمچه قولی داد ولی باز نرفت. اصلاً قرارگاه که می رفت اذیت می شد. یعنی مسئله ای که باعث می شد که یک مقدار از آن چیزی که در ذهن و آرزویش قرار داشت او را دور کند؛ پایش را اصلا در آن مسیر نمی گذاشت.

برعکس آن مسیر خود را قرار می داد. حالا اگر بحث عملیات بود، می رفت در خط مقدم قرار می گرفت.

یادم هست من پشت در بی ام پی ایستاده بودم. یک بنده خدایی از خط مقدم به عقب برگشت. او مسئولیتی داشت. با حاج علی فضلی بحث شان شد. حاج علی صدایش را بلند کرد و به آن طرف گفت: چرا عقب آمدی؟

من لای در بی ام پی را باز گذاشته بودم و بیرون هم آتش زیاد می آمد. حاج یدالله تا مرا دید گفت به علی قاضی بگو ماشین را آماده کند، به خط می رویم. یک لحظه گفتم: چه غلطی کردم، به اینجا آمدم. رفتم داخل سنگر و علی را صدایش کردم. ماشین را روشن کرد و رفتیم. در راه که به خط مقدم می رفتیم حاج یدالله داشت کیف می کرد. اصلا سرحال شده بود. آنجا هم که رفتیم قبل از پل یازینب در جزیره شلحه، ماشین را کنار جاده، لای نیزار گذاشتیم و به پشت خاکریز رفتیم. بقیه بچه ها هم نشسته بودند. دو سه بار می خواست به آن طرف خاکریز برود که ما مانع شدیم. گفتیم به هیچ وجه دیگر نمی گذاریم از این پل یازینب آن طرف تر بروید. چون اگر می رفتیم اصلا از قالب کار فرماندهی در می آمد. آنجا باید همه اسلحه دست می گرفتند. فاصله ای هم نبود حدود 50 - 60 متر بود. گفتم: حاجی حداقل سراین سه راه بایست. از اینجا دیگر جلوتر نرویم. اما به حرف ما گوش نمی داد. با بیسیم داشت کار خودش را می کرد. برای بچه ها هم خیلی مهم بود که خود حاج یدالله در خط است. در آنجا ماندیم تا صبح. کمرش خیلی درد می کرد. دستش هم تیر می کشید. چون یکسری از عصب های دستش قطع شده بود و دستش کار نمی کرد. درد زیادی را داشت تحمل می کرد.

تنها چیزی هم که در این مواقع می گفت این بود که بیا دستم را فشار بده. من هم مقداری دست و کمرش را ماساژ می دادم. یه جاهایی که اگر احساس می کرد اذیت می شود یا دوست ندارد که یک کلام می گفت. من جرات نمی کردم مثلاً ادامه بدهم. دو سه بار حتی به من گفت که می توانی تا پل یازینب بروی؟ اما من نرفته بودم. می گفت از رو نقشه دیدی می توانی این پل را بروی و به فلانی خبری را برسانی. می گفتم: نه؛ نمی روم. از دستم خیلی دلخور شد. من می خواستم ولش نکنم. به همین دلیل می گفتم اینجا دیگر من ولش نکنم. چون هر مقطعی که کنار او نبودم یک اتفاقی برای حاج یدالله افتاده بود. خب بالاخره آن موقع ها من روحیات جوان تری داشتم و سن و سالم کم بود. آن جنب و جوشی جوانی را داشتم. روی این حساب من این طرف و آن طرف می رفتم.

نه اینکه حالا بخواهم حتماً پیشش نباشم. اینجا هم هر کاری کرد؛ دو سه بار بهم گفت. اما من هر دفعه می گفتم که مسیر را بلد نیستم. به او نمی گفتم که نمی خوام شما را تنها بگذارم. به هر صورت حاجی مجبور شد که از همان جا با بیسیم پیام خود را بدهد.

حاج علی فضلی تماس گرفت و گفت: از آن منطقه ای که حضور دارید به عقب بیاید، در قراگاه جلسه گذاشته ایم. یعنی آنها هم از بی ام پی جلو آمده بودند و در مقری که از عراقی ها گرفته بودند، مستقر شده بودند. به حاج یدالله پیغام را رساندم. خوشحال بودم که حالا از اینجا می رویم. چون آتش دشمن به شدت زیاد بود. حاج یدالله مجددا بازی درآورد. می گفت: چند لحظه دیگر می رویم.

حالا بگیر سرجات بنشین. من هم مرتب غر می زدم. به رضاییان و غلامی (بیسیم چی های حاج یدالله) می گفتم به حاجی بگویید که حاج علی مرتب تماس می گیرد. آنها هم گوش می کردند. خلاصه تقریباً یک ربع ساعت با او کلنجار رفتیم تا اینکه از جایش بلند شد.

گفت: به قاضی بگویید ماشین را روشن کند. ماشینم که حالا چهار چرخش پنچر شده بود. چون زیر آتش بود. به هر دردسری بود ماشین را از جایش خارج کردیم. حالا از پشت خاکریز نمی توانستیم تکان بخوریم. کاملا در دید و تیررس دشمن بودیم. با هر دردسری که بود سوار شدیم. چون جیپم دوتا در بیشتر نداشت. از جلو دو بیسیم چی ها سوار شدند. علی قاضی هم پشت فرمان نشست.

چون ماشین در نداشت، من هم رفتم وسط نشستم که حاجی را نگه دارم. چون ماشین در نداشت و دست راست حاج یدالله کاملا از کار افتاده بود. داخل ماشین نشستیم. می دیدیم که نیروهای لشگر بدر در حال اعزام به خط مقدم هستند. به آنها گفته بودند که به خط می روید؛ آنجا حاج یدالله کلهر حضور دارد و شما را توجیه می کند. نام مسئول آنها را به یاد ندارم. اما دیدم یک کسی از همان جلو که داشت می آمد، فریاد می زد که حاج کلهر کیه؟ کلهر کیه؟ چون حاجی را نمی شناخت. من هی دعا دعا می کردیم که حاج یدالله صدا او را نشنود. یک مرتبه حاج یدالله گفت: بایستید. حالا زیر آتش دشمن بودیم. ماشین را نگه داشتند. من هم شانه حاج یدالله را گرفته بودم و نمی گذاشتم که پایین برود.


حاج یدالله ناراحت بود که از رفقایش جا مانده

با هر زوری که داشت از ماشین پیاده شد. یکسری گونی آنجا وجود داشت که کنار سنگر تخریب بود. حاج یدالله کالک عملیات را روی آنها گذاشت و شروع کرد منطقه را برای آن فرمانده توضیح دادن. هی توضیح می داد و من هم هی می رفتم جلو و می گفتم: وقت دیگر تمام شده است. حاجی باید برویم. حاجی هم با دستش به من اشاره می کرد که به داخل ماشین بروم. تو ماشین هم نمی شد نشست. همین طور خمپاره از آسمان می آمد. سه چهار بار این قصه همین گونه ادامه پیدا کرد. من کلافه شده بودم. با غُرغُر رفتم به سمت ماشین رفتم تا داخل آن بنشینم. دیدم پشت سرم حاجی هم می آید. به علی قاضی گفتم: سریع گازشو بگیر و از منطقه بیرون برویم. ماشین از این جیپ های چادر دار کوچک بود. بچه ها هم چون داخل ماشین بودند، خمپاره کنارشان زیاد می خورد.

یک خمپاره خورد زیر چرخ عقب که طرف راننده بود. یک لحظه دیدم یک چیزی رو شیشه ماشین پاشید. به کنارم که نگاه کردم، دیدیم ترکش به سر حسن رضاییان اصابت کرده و محتویات مغز او بود که روی شیشه ماشین پاشیده بود. غلامی هم که افتاده بود و دل و روده اش بیرون ریخته بود. ماشین جیپ به این حالت بود که باید صندلی جلو را تا می کردید تا نفرات صندلی عقب پیاده و یا سوار بشوند. به حاج یدالله که جلو نشسته بود، گفتم: حاجی پیاده شو من اینها را پیاده کنم.

ماشین هم ایستاد. چهار چرخش پنجر شده بود و روی رینگ ماشین حرکت می کرد. اما حاج یدالله هیچ عکس العملی نسبت به حرف من از خود نشان نداد. هر چه صداش کردم، جوابی نشنیدم. سرش رو گردنم بود. به علی گفتم: چرا حاجی جواب نمیده؟ علی از آن طرف پیاده شد. من هم تا آن موقع نفهمیده بودم؛ همان ترکشی که به دست من خورده بود، به سر حاجی اصابت کرده بود.

از سر حاجی هیچ خونی نمی آمد. برای من ابتدا سوال پیش آمد که ترکش به کجای حاجی خورده است. ترکش ریز به دست من خورده بود و چون دست مرا کنده بود و داخل دست من باقی نمانده بود. انتهای آن در داخل مغز حاجی گیر کرده بود.حالا تمام این مسائل را در اهواز فهمیدیم. حاجی را از ماشین پیاده کردیم. آنجا من فهمیدم که سر حاجی مقداری گرم شده است. فهمیدم که ترکش خورده است. ماشین هم نداشتیم. با یک دردسری از لشگر بدر یک آمبولاس پیدا کردیم. حاجی را داخل آن گذاشتیم و به عقب آمدیم.

از مقابل همان قرارگاهی که قرار بود برای جلسه به آنجا برویم، رد شدیم. نمی شد آمبولانس را نگه داشت. بیسیم چی هم که نداشتیم چون آن دو نفر شهید شده بودند. حاجی را به عقب بردیم. علی قاضی به همراه حاج یدالله سوار هلی کوپتر شدند تا به اهواز بروند؛ من هم برگشتم خط که این خبر را به دوستان بدهم. غروب همان روز ما هم به اهواز رفتیم. بدن حاج یدالله چند ساعتی را دوام آورده بود. چون فردای آن روز ساعت هفت و نیم صبح حاجی به شهادت رسید.

منبع: ماهنامه شاهد یاران
برچسب ها
غیر قابل انتشار : ۰
در انتظار بررسی : ۰
انتشار یافته: ۱
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۱:۲۲ - ۱۳۹۷/۱۱/۰۱
0
0
بزرگ مردان عالم هستی
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده