شهید گل محمد غزنوی ششم بهمن ماه 1365 در عملیات کربلای5 درمنطقه شلمچه بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید. شهید غزنوی همیشه خود را یک بسیجی معرفی می کرد در حالی که یک فرمانده بود.
«شهید غزنوی» ؛ یک بسیجی که فرمانده بود


گل‏ محمد غزنوى، فرزند غلامعلى، در دوم فروردين 1335 در دستجردان، از توابع شهرستان چناران متولد شد.

مادرش می گويد: «وقتى كه او به دنيا آمد، بعد از چند روز قابله او را ديدم كه خيلى ناراحت و گرفته بود. به او گفتم: بچه من عيب وايرادى دارد. گفت: نه. خيلى بچه خوب و شادابى است، ولى اين فرزند براى تو فرزندِ آخرت است. گفتم: چطور؟ گفت: در پيشانى او نوشته‏ اند كه او در راه خدا شهيد می شود.»

گل محمد هفت ساله بود كه به همراه خانواده از دستجردان به روستاى نيستان - در نزديكى چناران - نقل مكان كردند. در دبستان توكلى نيستان به تحصيل مشغول شد و در خرداد ماه سال 1347 تحصيلات ابتدايى او به پايان رسيد. به درس خيلى علاقه داشت.

بعد از تحصيل به كار مشغول شد. علف درو می کرد يا براى مغازه ‏ها برنج و روغن می خريد. در نوجوانى اوقاتش را در مسجد می گذراند.

او به همراه چند نفراز دوستانش در مسجد روستا كتابخانه ‏اى داير كرده بود. مادرش می گويد: «محمد به خواندن كتاب خيلى علاقه داشت و از كودكى كتاب می خريد و الآن بيش از هزار جلد كتاب دارد.»

قبل از انقلاب اطلاعيه‏ هاى امام(ره) را در روستا پخش می کرد. او هميشه از روستاى نيستان - كه چهل كيلومتر با مشهد فاصله داشت - براى راهپيمايى به مشهد مى ‏آمد.

با پيروزى انقلاب به مشهد نقل مكان كرد.

در سال 1357 با خانم زهرا رجبى ازدواج كرد و حاصل هفت سال زندگى مشترك‏ آنها چهار فرزند به نام هاى مليحه(متولد 1359)، وجيهه(1361)، زكيه(1363) و حمزه(1365) است.

همسرش در مورد خصوصيات اخلاقى محمد می گويد: «هميشه از پدر و مادرش به نيكى ياد می کرد و احترام زيادى به آنها می گذاشت. با آشنايان رابطه بسيار گرم و خوبى داشت و صله رحم را به جا مى‏ آورد و غمخوار همه بود. وقتى عصبانى می شد، سعى می کرد با صبورى و بردبارى بر اعصابش مسلط شود و آنگاه با نرمى مسائل را حل می کرد. و از مهم‏ترين خصوصيات او مى‏ توان به حسن خلق، تواضع و بذله گويى ايشان اشاره كرد.»

نورمحمد غزنوى - برادر شهيد - می گويد: «محمد در مشكلات بسيار بردبار بود و هميشه لبخند بر روى لبانش بود. او داراى تواضع عجيبى بود، من هيچ‏گاه نشنيدم كه بگويد: من فرمانده هستم. هميشه می گفت: من يك بسيجى هستم.»

او همواره راستگو و درستكار بود و كارى كه به او واگذار می شد با دقت انجام مى ‏داد.

مادر شهيد می گويد: «او حتماً بايد پنج شنبه و جمعه را به حرم مى ‏رفت. زيارت عاشورا را خيلى دوست داشت و هميشه آن را زمزمه می کرد.»

محمد ثابت - يكى از همرزمان او - می گويد: «محمدهيچ ‏گاه نمی گذاشت بچه ‏ها بفهمند كه نماز شبش را چه موقع و كجا می خواند. با اينكه من شب سه ‏چهار ساعت بيشتر نمی خوابيدم و اكثر بچه‏ ها هم در چادر نماز شب می خواندند، اما من اصلاً نمى‏ فهميدم كه او كى و كجا نماز می خواند!؟.

محمد در خاطرات خود از عمليات والفجر 8 مى ‏نويسد: «در عمليات والفجر 8 با سمت معاونت گردان روح‏ الله شركت داشتم كه در حين عمليات با نارنجك دو تا از سنگرهاى كاليبر عراق را منهدم كردم و يك سنگر ديگر مانده بود كه خاموش كنم. دشمن با حالت ضربدرى اجراى آتش می کرد. آرپى‏جى را برداشتم و بعد از آنكه شليك كردم، يك خمپاره بغل دستم به زمين خورد. تركش آن به پاى چپ و دست راستم اصابت نمود. نزديكيهاى صبح بود كه مرا به بيمارستان شيراز بردند و از آنجا به تهران و سپس به مشهد منتقل شدم.»

عصمت غزنوى - خواهر شهيد - می گويد: «در سال 1363 او مجروح شده و در بيمارستان قائم بسترى شده بود. من براى عيادت او به بيمارستان رفتم، اما او را در بيمارستان نديدم. از مسئولان بيمارستان پرسيدم. گفتند: آقاى غزنوى براى شركت در مراسم شهيدى به مسجد فاطميه رضاشهر رفته است و گفته يكى دو ساعت ديگر بر می گردد. من چند ساعتى در آنجا ماندم، اما محمد نيامد و بعد به خانه برگشتم. بعد فهميدم كه محمد از آنجا به جبهه رفته است. پانزده روز بعد محمد آمد، به او گفتم: شما با اين عصاى زير بغل كجا رفتيد. محمد گفت: بچه‏ ها در جبهه تنها بودند و من نمى ‏توانستم آنها را تنها بگذارم.»

گل محمد غزنوى در 6 بهمن 1365 در عمليات كربلاى 5 در منطقه شلمچه بر اثر اصابت تركش خمپاره به شهادت رسيد.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده