شنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۷ ساعت ۱۵:۰۷
سردار شهید علی تجلایی بیست و پنجم اسفند ماه 1363 در عملیات بدر به شهادت رسید و پیکر او در منطقه شرق دجله باقی ماند. زندگی نامه مشروح سردار شهید علی تجلایی به همراه وصیت نامه شهید را در ادامه بخوانید:
سردار شهیدی که جاویدالاثر شد

على تجلايى - فرزند مقصود - در سال 1338 از مادرى به نام حوريه انتظارفرج، در شهرستان تبريز به دنيا آمد. وى پس از سپرى كردن دوران دبستان، راهى دبيرستان تربيت تبريز شد و ديپلم خود را در رشته رياضى گرفت. تجلايى در همين دوران توسط ساواك احضار شد چرا كه از امضاء ورقه عضويت حزب رستاخيز امتناع ورزيده بود. با آغاز حركت مردم عليه رژيم پهلوى در سال 1357، تجلايى نيز فعاليت خود را شروع كرد. او در تمامى تظاهرات و اجتماعات مردمى عليه رژيم پهلوى حضور فعال داشت و به چاپ و پخش اعلاميه ‏ها مشغول بود.

پس از پيروزى انقلاب اسلامى، تجلايى در سال 1358، به عضويت سپاه پاسداران درآمد و يك دوره آموزشى نظامى پانزده روزه را زير نظر سعيد گلاب‏بخش - معروف به "محسن چريك" - در سعدآباد گذراند.

تجلايى كه در امر آموزش فنون رزمى مهارت زيادى كسب كرده بود پس از مدتى در پادگان سيدالشهداء به عنوان مربى آموزشى مشغول به كار شد.

سختگيرى وى در آموزش به حدى بود كه در ميان نيروها به "على رگبار" معروف بود.

على تجلايى پس از مدتى به كردستان اعزام شد و به مبارزه با ضدانقلاب منطقه پرداخت. بعد از آن مأموريت يافت به اتفاق چند تن راهى افغانستان شود تا عليه نيروهاى متجاوز شوروى، مردم مسلمان آن كشور را يارى كند. او براى ورود به افغانستان كه مرزهايش تحت كنترل شديد ارتش سرخ بود از شناسنامه افغانى استفاده كرد.

در افغانستان حدود سيصد نفر از مجاهدين افغانى كه اغلب سطح علمى بالايى داشتند زير نظر تجلايى آموزش ديدند. به ابتكار او در چندين نقطه افغانستان راهپيماييهايى عليه آمريكا ترتيب داده شد. او اغلب اوقات به مناطق پدافندى مجاهدين مى ‏رفت و چگونگى گسترش خط پدافندى، آرايش سلاح و نيرو و حدود آتش رابراى آنها تشريح مى ‏كرد. تجلايى و يارانش چهار ماه تمام به آموزش فرماندهان افغانى پرداختند و عاقبت به ايران بازگشتند چرا كه جنگ ايران و عراق آغاز شده بود.

تجلايى بلافاصله پس از ورود به ايران راهى جبهه ‏هاى جنوب شد و در نبردهاى دهلاويه شركت جست و پس از آن در حماسه سوسنگرد حضور فعالى داشت. در همين زمان، مرتضى ياغچيان و يارانش سه شبانه روز در بستان با سلاح سبك در مقابل نيروهاى زرهى عراق مقاومت كردند.با نزديك ‏ترشدن نيروهاى دشمن قرار شد شهر را تخليه كنند تا هواپيماهاى خودى شهر را بمباران كنند. چنين اتفاقى رخ نداد و شهر بستان به دست نيروهاى عراقى افتاد. رزمندگان پس از درگيرى با تانكهاى عراقى و منهدم كردن عده اى از آنها پياده به سوى سوسنگرد عقب‏نشينى كردند و عازم دهلاويه (يكى ازروستاهاى نزديك سوسنگرد) شدند تا در آنجا خط پدافندى ايجاد كنند تا دشمن نتواند از پل سابله عبور كند. با ورود على تجلايى و يارانش، نيروهاى رزمنده جانى دوباره گرفتند.

تجلايى ابتدا به ارزيابى موقعيت دشمن و نيروهاى خودى پرداخت و طرحهاى خود را ارائه كرد. ابتدا تصميم اين بود كه دشمن پيشروى كند و رزمندگان دفاع كنند اما على تجلايى طرح ديگرى داشت. بر طبق نظر او رزمندگان مى ‏بايست نظم و سازمان دشمن را بر هم زنند. همان شب با فرماندهى تجلايى اولين شبيخون به دشمن انجام شد و اين كار تا چند شب ادامه يافت. عراقيها با تمام ادوات سنگين خود دهلاويه را زير آتش گرفتند. تجلايى در فكر عقب ‏نشينى نبود و مى ‏خواست تا آخرين نفس بجنگد. عمليات عراقيها به دهلاويه در تاريخ 23 آبان 1359 آغاز شد. در طى اين عمليات، دشمن تا نزديكى پادگان حميديه پيش رفت و دهلاويه را در محاصره كامل قرار داد. در سوسنگرد هيچ نيروى كمكى وجود نداشت. هدف اصلى دشمن تصرف سوسنگرد بود. تجلايى پس از بررسى مجدد منطقه بر آن شد تا نيروها را به عقب برگرداند و به دستور او نيروها به سوسنگرد عقب‏ نشينى كردند. توپهاى عراقى آتش سنگين را روى شهر مى ‏ريختند. مرتضى ياغچيان به شدت زخمى شده بود با اين‏حال او رزمندگان را به مقاومت تا پاى جان دعوت مى ‏كرد و از آنها خواست اسلحه اى برايش فراهم كنند تا در لحظه ورود عراقي ها به شهر با تن زخمى دفاع كند. و تجلايى درصدد بود تا در اولين فرصت زخميها را از سوسنگرد خارج كند. سرانجام تمامى مجروحان با قايق به آن سوى كرخه منتقل شدند. از حميديه فرمان رسيد شهر را تخليه كنند. از 1800 نيروى مسلحى كه تجلايى سازماندهى كرده بود حدود 150 نفر باقى مانده بودند. تجلايى به آنها گفت: «هر كس مى ‏خواهد سوسنگرد را ترك كند همچون شب عاشورا مى ‏تواند از تاريكى استفاده كند و از طريق رودخانه و جاده خاكى به اهواز برود.» دشمن هر لحظه پيشروى مى ‏كرد و از بى ‏سيم اعلام عقب ‏نشينى مى‏ شد. نيروهاى عراقى تا كنار كرخه رسيده بودند كه تجلايى در عرض رودخانه طنابى كشيد تا نيروها از رودخانه عبور كنند. فقط چند تن باقى مانده بوند. تجلايى براى شناسايى مسير رودخانه از بقيه جدا شد و در كنار رودخانه به تكاوران عراقى برخورد. آنها مى‏ خواستند او را زنده دستگير كنند و براى گرفتن اطلاعات به آن طرف كرخه ببرند. وى به سوى آنها شليك مى كرد و يك نفر را كشت و بقيه فرارى شدند. در اين زمان تجلايى و نيروهايش تصميم مى ‏گيرند در سوسنگرد بمانند و به شهادت برسند. او با خونسردى و اطمينان به ساماندهى نيروها پرداخت. به دستور او نيروهايى كه در اطراف شهر پراكنده بودند، جمع شدند و در گروه هاى نه نفرى در مناطق مختلف شهر مستقر شدند. تجلايى براى نيروهايى كه سى و پنج نفر بيش نبودند، صحبت كرد و به آنها گفت: «آيا حاضريد امشب را بخريم؟ بياييد بهشت را براى خود بخريم.» رزمندگان از لحاظ آب در مضيقه بودند و به ناچار از آبهاى كثيف گودال ها استفاده مى ‏كردند و تانكهاى عراقى از سمت بستان و حميديه به طرف شهر در حال پيشروى بودند. از هر طرف باران خمپاره مى باريد. تجلايى دستور داد تا نيروها به حوالى دروازه اهواز بروند چرا كه دشمن وارد شهر شده بود. در يكى از كوچه‏ها با نيروهاى عراقى درگير شدند. پس از رهايى از اين درگيرى نيروهايى باقيمانده از يكديگر حلاليت طلبيدند. عراق با چهار تيپ زرهى و پياده وارد شهر شده بود در حالى كه تعداد رزمندگان مدافع شهر به دويست نفر نمى‏رسيد. در اين حين، تجلايى از ناحيه كتف زخمى شد، ولى با بستن يك تكه پارچه سفيد روى زخم به فعاليت خود ادامه داد و عملاً فرماندهى عمليات شهر سوسنگرد را به عهده داشت. با ادامه درگيرى موشكهاى آرپى‏جى و مهمات رزمندگان تمام شد، به طورى كه رزمندگان روى زمين در جستجوى فشنگ بودند. تجلايى گفت: «شهر در آتش مى‏سوخت... صداى ناله زخميها از مسجد و خانه‏ ها در شهر می پيچيد.» تانكهاى عراقى بسيار نزديك شده بودند. تجلايى سه راهى و كوكتل درست می کرد. مقدارى مهمات در ساختمانهاى سازمانى وجود داشت و رسيدن به آنجا با توجه به آتش دشمن امرى غير ممكن مى‏ نمود.

تجلايى، تويوتايى را كه لاستيك نداشت و بسيار آهسته حركت می کرد، سوار شد و به وسط چهارراه رفت. سيل رگبار دوشكا به طرفش سرازير شد. نيروهاى عراقى به داخل خانه‏ هاى سازمانى نفوذ كرده بودند. وى پس از رسيدن به آنجا چهل دقيقه يك تنه با آنها جنگيد و مهمات را برداشت و به سوى رزمندگان بازگشت. همرزمانش می گويند:

با چشم خود عنايت و لطف خدا را ديديم. گويى حايلى نفوذناپذير از هر طرف ماشين را حفاظت می کرد.

تجلايى وقتى از ماشين خارج شد، غرق در خون بود. گلوله كاليبر 75 به رانش خورده بود. وى را به مسجد انتقال دادند و گلوله را از رانش بيرون آوردند. تجلايى با زخمى كه در بدن داشت دوباره به راه افتاد. تلفن سالمى پيدا كرد. به تبريز زنگ زد و با آيت الله سيداسدالله مدنى صحبت كرد و از كوتاهى فرمانده كل قواى وقت (بنى‏صدر) و تنهايى نيروها سخن گفت. آيت الله مدنى كه پشت تلفن می گريست بلافاصله خود را به امام(ره) رساند و به دنبال آن فرمان داد سوسنگرد هر چه سريع‏تر بايد آزاد شود و نيروهايى كه در آنجا هستند از محاصره خارج شوند. تيپ ارتش به دستور بنى‏صدر وارد عمل نمی شد. نيروهاى رزمنده در حالى كه بسيار خسته بودند و در شرايط سختى به سر مى‏بردند شش روز تمام مقاومت كردند به گونه اى كه عراقي ها را به شدت خسته و عصبانى كرده بودند. از نيروهاى حاضر تنها سى نفر باقى مانده بود. در 26 آبان 1359 توان رزمى رزمندگان به پايان رسيد تا اينكه نيروهاى سپاه وارد عمليات شدند و به همراه هوانيروز و توپخانه ارتش به نيروهاى عراقى يورش بردند. نيروهاى خسته همپاى نيروهاى تازه‏نفس شهر را از عراقيها پاكسازى كردند. بدين ترتيب سوسنگرد آزاد شد. زخمهاى تجلايى عفونت كرد و او را به تهران اعزام كردند. وى‏زدر عمليات محور دهلاويه فرمانده و در عمليات سوسنگرد معاون عمليات سپاه بود.

تجلايى در سال 1360 با خانم نصيبه عبدالعلى‏ زاده ازدواج كرد اما تحول در زندگى هم نتوانست او را از حضور در جبهه دور سازد. همسر تجلايى می گويد: به دستور فرمانده سپاه استان، او را جهت رسيدگى به امور آموزش نيروها از جبهه بازگردانيده بودند، اما على كه طعم حضور در جبهه را چشيده بود، حاضر به ماندن در شهر نبود به همين خاطر از نظر روحى معذب بود.

"يك روزى می گريست... گريه اش از آن گريه‏ه اى آسمانى بود و به شدت مى ‏لرزيد و آرام نمی گرفت و گفت: «خواب ديدم در خيابانى كه مقر سپاه است با ماشين مى ‏روم ولى برگ مأموريت ندارم. در اين حين ديدم، حضرت سوار بر اسب سفيد آمدند و شال سبز بر كمر بسته بودند. به من اشاره كردند تا از ماشين پياده شوم. حضرت برگ كاغذى به دستم دادند و فرمودند: "اين برگ مأموريت شماست، مى‏توانيد برويد."» تا صبح نماز خواند و دعا كرد و صبح به سپاه رفت.

وى به عنوان فرمانده گردان هاى شهيد آیت الله قاضى‏ طباطبايى و شهيد آیت الله مدنى (نيروهاى اعزامى آذربايجان) به جبهه اعزام شد. ابتدا در جبهه‏ هاى نبرد پيرانشهر مسئول عمليات بود. پس از آن در عمليات فتح ‏المبين در فروردين 1361 با سمت فرماندهى گردانهاى آیت الله مدنى و آیت الله قاضى طباطبايى شركت جست. تجلايى پيش از عمليات با نيروها بسيار صحبت می کرد و از تشكيل محافل دعا و توسل غافل نمی شد. وى مدام نگران اين بود كه مبادا پيش از عمليات، نيروها بمباران شوند. لذا به شدت مسئله استتار را براى همه رزمندگان توجيه می کرد. گردان تجلايى در عمليات فتح‏المبين در ارتفاعات ميش‏داغ موضع رفت تا هنگام درگيرى ديگر گردانها، نيروهاى احتياط دشمن را در هم بكوبند. اين طرح توسط تجلايى ريخته شده بود. نيروهاى دشمن با ديدن گردان تجلايى آتش سنگين را به روى آن ريخت. با اين حال دشمن نيروهاى تازه‏ نفس خود را به منطقه اعزام كرد. تجلايى تصميم گرفت براى ايجاد رعب و به هم ريختن سازمان نيروهاى دشمن يك سرى كارهاى ايذايى انجام دهد و براى اين منظور با دو دسته نيروها به خاكريز عراقيها زد. اين كار تجلايى در آن روزها بسيار با اهميت بود. در يكى از اين عمليات هاى ايذايى، تجلايى مورد اصابت گلوله قرار گرفت و از ناحيه پا مجروح شد. ولى با آنكه زخمش كارى بود تا اتمام مدت مأموريت گردان در منطقه ماند. تجلايى و يارانش پس از بازگشت به تبريز مورد استقبال مردم قرار گرفتند. او مدتى بعد دوباره عازم جبهه شد و در عمليات بيت‏المقدس با سمت جانشين تيپ عاشورا شركت جست. در طى اين عمليات على تجلايى خاكريزى طراحى كرد كه به هنگام يورش دشمن مانع از پيشروى آن می شد. پس از عمليات بيت‏المقدس، عمليات رمضان آغاز شد. تيپ عاشورا مأموريت خود را به شايستگى در منطقه پاسگاه زيد به انجام رساند. بعد از آن در تير ماه 1361 مأموريت يافت كه در اجراى مرحله اى ديگر از اين عمليات در شلمچه وارد عمل شود. تجلايى به همراه برادر كوچك‏ترش - مهدى - در بهمن 1361 در عمليات والفجر مقدماتى شركت داشت و مهدى در منطقه عملياتى در ميدان مين به شهادت رسيد. على بر آن بود كه پيكر برادر را برگرداند، همانطورى كه اجساد بسيارى از شهدا را برگردانده بود.

پس از شهادت برادر، به اصغر قصاب عبدالهى گفت: اين چه سرّيست كه برادران كوچك‏تر، برادران بزرگ خود را اصلاً در شهادت مراعات نمی کنند، سبقت می گيرند و زودتر از برادران بزرگشان به مقصد مى‏رسند.

و اين در حالى بود كه اصغر قصاب عبداللهى نيز از پيشدستى برادر كوچك‏ترش - مرتضى - گله‏ مند بود.

على براى آوردن جنازه برادر كه در منطقه دشمن افتاده بود، شبانه راهى شد. وقتى كه با زحمات و خطرات زياد جنازه شهيد را آورد متوجه شد نامش مهدى است و بسيار به برادرش مهدى شبيه است اما خود او نيست. با اين حال خوشحال شد و گفت: «او را كه آوردم انگار برادر خودم مهدى را آوردم.»

على تجلايى در سال 1362 به سمت معاونت آموزشهاى تخصصى سپاه منصوب می گردد و در تنظيم و تدوين دستاوردهاى عملياتها كوشش بسيار می کرد. سردار غلامعلى رشيد - معاون اطلاعات و عمليات ستاد كل نيروهاى مسلح - می گويد:

على تجلايى اگر چه خيلى جوان بود ولى هر چه را كه ياد گرفته بود و آموزش ديده بود مثل يك نظامى مسن و كاركشته و با تجربه به كار مى بست. با آن سن كم، تخصص، فهم و مباحث او در طرح‏ ريزى عملياتها انسان را به شگفت وا می داشت. جلسه اى در دزفول بود كه فرماندهان و سرداران قرارگاه ها و لشكرها در آن حضور داشتند. آقاى هاشمى رفسنجانى به عنوان مسئول و فرمانده عالى جنگ و سردار رضائى هم حضور داشتند. درباره عملياتى بحث بود. همه حرف زدند و هر كس گوشه اى از عمليات را تفسير كرد ولى وقتى نوبت به على تجلايى رسيد بعد از دو دقيقه كه حرف زد همه چشمها متوجه ايشان شد و به قدرى جامع عمليات را تشريح كرد كه همه احسنت و آفرين گفتند. تجزيه و تحليل تجلايى در آن جلسه منجر به يك تصميم ملى شد و در آن جلسه بود كه ارزش نهفته ايشان براى ما آشكار شد. سردار رضائى و سردار صفوى و ساير فرماندهان لشكرها بسيار خوشحال شدند و در آنجا بود كه همه به ارزش تجلايى پى بردند.

در سال 1362 در عمليات والفجر 2 شركت كرد و بعد از آن به تهران اعزام گرديد تا دوره دافوس را بگذراند. در همين زمان دخترش حنانه به دنيا آمد. با وجود كار بسيار و تحصيل و مباحث فشرده، همه وظايف خانه را خود انجام می داد. تيمسار صفارى می گويد:

خداوند دخترى به او عنايت كرده بود. براى نماز صبح كه بلند می شديم، می ديديم لباسهايش را می شويد. كهنه‏هاى نوزاد را می شست و نمی گذاشت همسرش با وضع نقاهت بشويد. اغلب اوقات مدت خواب او را محاسبه می کرديم و می ديديم بيشتراز دو يا دو و نيم ساعت نمی خوابد.

تيمسار اميربيگى‏كرامت درباره چگونگى تحصيل وى می گويد:

در دوره دافوس دانشجوى نمونه بود. در مسائل، بسيار تيز بود و خيلى سريع مطالب را می گرفت. در منطقه هر چه ديده بود در دانشكده مطرح می کرد و مديريت خيلى خوبى داشت.

در عمليات خيبر نيز شركت كرد. پس از آن مسئوليت طرح قرارگاه خاتم الانبياء(ص) به وى واگذار شد. همسرش می گويد:

به او گفتم محال است شما را بگذارند به جلو برويد. گفت: «اين بار با اجازه بسيجيها به عمليات مى ‏روم.» گفتم: حالا چرا لباسهاى سوسنگرد را با خود مى ‏بريد؟ با لحن خاصى گفت: «می خواهم حالا كه پيش خدا مى ‏روم بگويم، خدايا اينها جاى گلوله است. بالاخره ما هم در جبهه بوده ايم.»

على تجلايى، صبحدم روز 29 بهمن 1363 عازم جبهه شد و قبل از حركت همسرش را به حضرت زهرا(س) قسم داد و حلاليت طلبيد.

هميشه می گفت: «خدا كند جنازه من به دست شما نرسد.» گفتم: چرا؟ گفت:

برادران، بسيار به من لطف دارند و می دانم كه وقتى به مزار شهيدان می آيند اول به سراغ من خواهند آمد اما قهرمانان واقعى جنگ، شهيدان بسيجى ‏اند. دوست ندارم حتى به اندازه يك وجب از اين خاك مقدس را اشغال كنم. تازه اگر جنازه ام به دستتان رسيد يك تكه سنگ جهت شناسايى خودتان روى مزارم بگذاريد و بس.

در اين مرحله از اعزام، تجلايى به سمت جانشين قرارگاه ظفر منصوب شد. قبل از عمليات بدر به يكى از همرزمانش گفت كه ديگر نمی خواهد پشت بی سيم بنشيند و می خواهد همچون يك بسيجى گمنام در عمليات شركت كند. او همچون يك بسيجى گمنام همراه ساير بسيجيان راهى خط مقدم شد. تصور می کردند وى به خاطر مسائل امنيتى با شكل و شمايل يك بسيجى ساده براى ارزيابى كيفيت نيروها يا به خاطر يك سرى مسائل محرمانه در خط مقدم حضور يافته است غافل از اينكه او آمده بود تا مثل يك بسيجى در عمليات شركت كند.

تجلايى سوار بر پشت كمپرسى با گروهان 3 گردان امام حسين(ع) با فرماندهى گروهان شهيد خليلى نوبرى، عازم هورالعظيم شد. در جنگ از خود رشادتهاى بسيار نشان داد به گونه اى كه آنهايى كه او را نمى شناختند نام و نشانش را از هم می پرسيدند و آنهايى كه می شناختند از جرئت و جسارتش به شگفت آمده بودند. از قرارگاه خاتم‏الانبياء(ص) گروهى را فرستاده بودند تا هر طور شده او را پيدا كرده و برگردانند اما او را نيافتند.

نيروهاى اصغر قصاب عبداللهى فرمانده گردان امام حسين از لشكر عاشورا تصميم داشتند اتوبان بصره - العماره را تصرف نمايند. تجلايى با آنها به راه افتاد. اصغر قصاب براى بچه‏ها صحبت كرد و پس از او على تجلايى به سخن آمد:

امشب مثل شبهاى گذشته نيست. امشب، شب عاشورا را به ياد بياوريد كه حسين چگونه بود و يارانش چگونه بودند... امشب من هم با شما خواهم رفت و پيشاپيش ستون حركت خواهم كرد.

اصغر قصاب تلاش بسيار كرد تا او را بازگرداند، اما او رضايت نداد. همه با آب دجله وضو ساختند و از دجله گذشتند. اتوبان از دور نمايان شد. عده اى از رزمندگان و پيشايش همه على تجلايى به خاكريز دشمن زدند و از آن گذشتند و به آن سوى اتوبان رفتند. يكى از نيروهاى گردان امام حسين می گويد نيروهاى دشمن در كانال مستقر بودند. با فرمان تجلايى رزمندگان به جاى پنهان شدن به سوى آنها يورش بردند و همه را از پا در آوردند. تجلايى بى‏ امان مى‏ جنگيد و پيشاپيش همه بود. گردان سيدالشهدا قرار بود از طرف روستاى القرنه پيشروى كند، اما خبرى از آنها نبود. عده اى به سوى روستا روان شدند اما بازنگشتند و عده اى ديگر اعزام شدند كه از آنها هم خبرى نشد. اصغر قصاب و على تجلايى تصميم گرفتند به طرف روستا حركت كنند. تانكهاى دشمن از اتوبان می آمدند و نيروهاى رزمنده عملاً در محاصره دشمن قرار گرفته بودند. به طرف روستاى القرنه حركت كرديم. خاكريزى بلند در نزديكى روستا بود، در پشت آن پنهان شديم و مدتى بعد درگيرى آغاز شد. روستا پر از نيروهاى عراقى بود كه در پشت ‏بامها مستقر بوده و بر همه جا مسلط بودند. نيروهاى عمل‏كننده تمام شد. اصغر قصاب در شيب خاكريز تيرى به دهانش اصابت كرده و از پشت سرش در آمده و به شهادت رسيد. تجلايى بسيار ناراحت بود اما با اطمينان كار می کرد. بی سيم ‏چى گردان سيدالشهدا از راه رسيد و گفت: «گردان نتوانست از روستا عبور كند و فقط من رد شدم.» صداى تانكهاى دشمن از طرف اتوبان هر لحظه شنيده می شد. تعداد نفرات خودى تنها شش نفر بودند و با خاكريز بعدى حدود پانزده متر فاصله داشتند. تجلايى به سوى خاكريز بعدى رفت. او لحظه اى بلند شد تا اطراف را نگاه كند كه ناگهان تيرى به قلبش اصابت كرد. خيلى آرام و آهسته دراز كشيد بى ‏آنكه دردى از جراحت بر رخسارش هويدا باشد. با دست اشاره كرد كه آن اشارت را در نيافتيم. تجلايى پيش از حركت به همه گفته بود: «با قمقمه ‏هاى خالى حركت كنيد چون ما به ديدار كسى مى ‏رويم كه تشنه لب شهيد شده است.» آرام چشمانش را بست و صورتش گلگون شد.

على تجلايى در 25 اسفند 1363 در شرق دجله در طى عمليات بدر به شهادت رسيد و جنازه او در منطقه شرق دجله باقى ماند. در سال 1373 جنازه مهدى تجلايى كشف و به زادگاهش انتقال يافت اما جنازه على تجلايى تاكنون مفقوداست.

از على تجلايى وصييت ‏نامه اى به يادگار مانده كه در آن آمده است:

اى امام، اى رهبر امت، و اى پدر روحانى كه با بيان خود نفوس طغوتى ما را تزكيه نمودى، بدان، تا آخرين قطره خونى كه در بدن دارم و تا آخرين دم حياتم، مقلد و مأموم تو هستم. به خدا سوگند، يك لحظه از اين عهد و پيمانى كه با تو بسته ام، نظرم برنخواهد گشت و آخرين قطره خونى كه از بدنم بيرون ريزد، نقش "خمينى رهبر" خواهد بست. زيرا كه من اين وفادارى را از مكتب كربلا از پرچمدار اباعبدالله(ع) آموخته ام و عينيت اين وفادارى را از سيدمان و مولايم شهيد آیت الله بهشتى آموخته‏ ام...

پدر و مادر عزيزم كه غم و اندوه شهادت برادرم مهدى از دل شما بيرون نرفته، مبادا از شهادت من و برادرم متاثر شويد و هر چه گريه می کنيد، گريه بر مصيبتهاى سرور شهيدان و اهل بيت او بكنيد...

خوشحال باشيد كه در سايه برنامه‏هاى تربيتى اسلام، توانستيد فرزندانى را در خط ولايت و امامت بپرورانيد... نه تنها براى مهدى و من و ديگر شهيدان گريه نكنيد، بلكه گور و مزار ما را هم جستجو مكنيد. به اين بيانديشيد كه ما براى چه شهيد شديم و چه راهى را براى رسيدن به مقصود و معبود خود برگزيديم... دعا كنيد كه خداوند متعال از گناهانم درگذرد.

همسرم! می دانم پس از من بايستى مشكلات زيادى را در تربيت و بزرگ كردن فرزندان بدون پدر متحمل گردى... بشارت بزرگى است براى شما كه خداوند رحمان - اگر توفيق شهادت نصيب اين بنده گناهكار بنمايد - آنچنان كه وعده فرموده، سرپرست اصلى شما خواهد بود كه اين نعمت و رحمت، شامل كمتر خانواده اى می شود... شكرانه اين نعمت، صبر و استقامت در برابر مشكلات و عبوديت كامل به درگاه خداوند متعال مى‏باشد. به جامعه نشان بده كه چگونه مى‏توان در عمل، پيرو حضرت فاطمه زهرا(س) و دخترش زينب(س) بود و هم مادرى خوب بود و هم پيام‏رسانى آتشين كه پيامش تاريخ بشريت راتكان دهد.

دخترم... می دانم كه حالا كوچكى و مرا به ياد نمی آورى و ليكن دخترم، وقتى كه بزرگ شوى حتماً جوياى حال پدرت و علت شهادت پدرت خواهى بود. بدان كه پدرت يك پاسدار بود و تو نيز بايد پاسدار خون پدرت باشى.

دخترم! می دانم يتيمانه زندگى كردن و بزرگ شدن در جامعه مشكل است وليكن بدان كه حسين و حسن و زينب يتيم بودند. حتى پيامبر اسلام نيز يتيم بزرگ شد. دخترم! هر وقت دلت گرفت، زيارت عاشورا را بخوان و مصيبتهاى سرور شهيدان تاريخ، حسين(ع) را بنگر و انديشه كن... اميدوارم كه در آينده وارث شايسته اى براى پدرت باشى. پروردگارا مرا و فرزندانم را بر پادارنده نماز قرار ده و دعايم را بپذير.

برادران پاسدارم ... اميدوارم با بزگوارى خودتان اين بنده ذليل خدا را عفو و حلال كنيد... سفارشى چند از مولايمان على(ع) براى شما دارم، باشد كه راهنماى شما باشد در امر پاسداريتان.

- در همه حال پرهيزگار باشيد و خدا را ناظر بر اعمال خود بدانيد

- ياور ستمديدگان و مستمندان جامعه و ياور تمامى مستضعفين باشيد. مبادا يتيمان و فرزندان شهدا را فراموش كنيد...

- در راه تحقق اهداف اين انقلاب آزاديبخش از جان و مال خود دريغ نكنيد.

- سلسله مراتب و اطاعت از مسئولان را با توجه به اصل ولايت رعايت كنيد.

- در هر زمان و هر مكان، با دست و زبان و عمل، امر به معروف و نهى از منكر كنيد...

برادران مسئول! كه به طور مستمر در جهت پيشبرد اهداف انقلاب، شبانه روز فعاليت می کنيد، عدالت در كارهايتان و تصميم‏ گيري هايتان به عنوان يك مرز ايمان داشته باشيد... اگر اين مرز شكسته شود و پاى انسان به آن طرف مرز برسد، ديگر حد و قانونى را براى خود نمى شناسد... عدالت را فداى مصلحت نكنيد. پرحوصله باشيد و در برآوردن حاجات و نيازهاى آنها (زيردستان) بكوشيد. در قلب خود، مهربانى و لطف به مردم را بيدار كنيد... طورى رفتار نكنيد كه از شما كراهت داشته باشند... موفقيت شما در جهاد درونى و جهاد آزاديبخش از خداوند متعال خواهانم. رفتن به جبهه‏ها و دفاع از كيان اسلام و قرآن، براى مردان خدا تكليف و امتحان بزرگى محسوب می شود. زيرا جبهه آزمايشگاه مردان خداست... براى اين آزمايش، بايستى از تمام وابستگى مادى و غيرخدا گسست و عاشقانه به سوى خدا شتافت...

از بدو انقلاب، رسيدن به لقاء الله و ريخته ‏شدن خونم در پاى درخت اسلام برايم اصل بوده و هست. جبهه آسان‏ترين و نزديك‏ترين صراط براى رسيدن به اين اهداف است. همه وقتى فهميده اند كه می خواهم به عنوان تك‏ تيرانداز در عمليات شركت كنم، مرا نصيحت می کنند و مشكلات زندگى و فرزندانم را به من گوشزد می کنند و سعى می کنند، تجربه ‏ام و مسئوليتم را برايم بزرگ جلوه بدهند و القا كنند كه براى سپاه و انقلاب و جنگ لازم تر هستم. ولى، همه بايد بدانند كه حرف من چيز ديگرى و هدفم، هدف والايى است. زيرا توفيق شركت در مدرسه عشق و بسيج باارزش و نتيجه‏ بخش خواهد بود، زيرا ارزشهايى كه از شركت در جنگ، به دور از مسئوليتهاى دنيوى براى يك فرد رزمنده ساده نصيب می شود، خارج از بحث و فكر و عقل بشر خاكى است و بدانيد كه جبهه براى مردان خدا خيلى زيباست، زيرا هر چه در آن بينى، نور خداست و صحبت شهادت و ايثار. حرف، حرف شهادت. و آنچه بينى چهره مردان مصمم و جوانان معصوم كه با تمام وجودشان براى انجام تكليف الهى، در رفتن به خط مقدم، سعى می کنند بر يكديگر پيشى گيرند. حال، قضاوت كنيد كه انسان چگونه مى‏تواند مصاحبت و برادرى چنين انسانهايى را ناديده بگيرد؟

و اما نهايت سخنم، طلب رحمت از خداوند متعال براى شما، خانواده ‏ام، همسرم و پدر و مادرم است و درخواست حلالى اين بنده گناهكار...از تمام رزمندگان، بخصوص برادران لشكر عاشورا و سپاه منطقه پنج و قرارگاه خاتم الانبياء(ص) می خواهم كه مرا حلال كنند، زيرا ديگر برايم قلباً الهام شده كه اين بار - اگر خداوند رحمان و رحيم بخواهد - به فيض شهادت نايل خواهم آمد. لذا ديگر منتظر من نباشيد چون من به ديدار معشوق خود و... ديدار سرور آزادگان اباعبدالله الحسين(ع) و شهداى كربلاى حسينى ايران شتافته ام...

والسلام عليكم و رحمةالله و بركاته‏

على تجلايى

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده