شهید یدالله قلی پور دهم دی ماه 1364 در عملیات والفجر9 در منطقه سلیمانیه به شهادت رسید.

زندگی نامه شهید یدالله قلی پور

يدالله قلی پور، فرزند سيفعلى و حليمه زربخش، در سال 1331 در روستاى باقرآباد شهر رشت به دنيا آمد.

دوران دبستان و راهنمايى را در مدرسه رودكى رشت به پايان رساند و سپس در رشته بازرگانى در دبيرستان رضا جعفرى رشت ادامه تحصيل داد و در سال 1353 موفق به اخذ ديپلم بازرگانى شد.

به گفته عبدالرضا - برادرش - يدالله به كتابهاى ادبى و اشعار شعرايى همچون حافظ، عطار و سعدى علاقه‏مند بود و به فوتبال نيز علاقه زيادى داشت. در طول دوران تحصيل به منظور كمك به معيشت خانواده در كفاشى و سلمانى كار می کردرد. پدرش در اثر حادثه‏اى زمينگير شده بود و پس از شش سال زمينگيرى از دنيا رفت.

در سال 1354 به عضويت سپاه دانش در آمد و دوران سربازى را در سنندج گذراند. دراين دوران توسط دوستانش با افكار و آرمانهاى امام خمينى(ره) آشنا شد. اين آشنايى او را به صف مبارزين با رژيم پهلوى كشاند. به گفته برادرش در ابتداى پيروزى انقلاب، يدالله به خانواده‏هاى نيازمند و افرادى كه شغل خود را در اثر وقوع انقلاب از دست داده بودند كمك می کردرد. همچنين در دستگيرى عناصر ساواك و استقرار آرامش در شهر و سركوبى اشرار و عناصر منافقين نقش داشت. قلی پور در 7 شهريور 1358 به سمت مسئول دفتر فرماندهى سپاه رشت منصوب شد.

با شروع جنگ، به همراه برادرش فتح‏الله در اوايل مهرماه 1359 عازم جبهه شد. در همين سال، برادرش فتح‏الله در مأموريتى به شهادت رسيد و خود وى نيز از ناحيه دهان و فك به شدت مجروح شد. پس از بهبودى نسبى، مدت كوتاهى در واحد پشتيبانى و تداركات و پس از آن در اكيپ عملياتى شهرى مشغول بود.

از فروردين 1360 به مدت يك سال فرماندهى سپاه رشت را به عهده داشت. با وجود داشتن سمت فرماندهى، در امور نگهبانى، آب دادن به باغچه‏ ها، نظافت محوطه و حتى تميز كردن دستشويي ها به كمك ديگران مى‏ رفت؛ به جاى نيروهاى تحت امر نگهبانى مى ‏داد و از واكس زدن كفش هاى آنها هم ابايى نداشت. ساعت استراحت او بسيار كم بود و سحرگاهان را به نماز شب و راز و نياز با خدا می گذراند. هيچگاه بين‏الطلوعين نمى‏خوابيد و در اين امور هيچ توجهى به ظواهر و قضاوتهاى اطرافيان نداشت. تكيه كلامش الله‏اكبر بود و بسيار قرآن تلاوت می کرد. كم حرف مى‏ زد و پاسخ سؤالات را مختصر و مفيد مى ‏داد. نسبت به غيبت كردن و سوءاستفاده از بيت‏ المال بسيار حساس بود. اخلاق و رفتار نيكوى او باعث جذب همگان می شد تا آنجا كه نقل است يكى از منافقان كه دستگير شده بود پس از برخورد با قلی پور، مجذوب رفتار او شد و آرزو كرد كه اى كاش مى‏توانسته هميشه با او باشد.

در سال 1360 با همسر برادر شهيدش، خانم ام ‏البنين افشارى با مهريه يك سفر كربلا و 5 سكه بهار آزادى ازدواج كرد و سرپرستى برادرزاده ‏اش را كه بسيار دوست مى‏ داشت، به عهده گرفت. اولين ثمره ازدواج او دخترى بود كه در سال 1361 به دنيا آمد و او را معصومه نام نهادند.

قلى‏ پور از فروردين سال 1361 به مدت هفت ماه مسئول اكيپ گشت شهرى واحد اطلاعات و عمليات و مدتى نيز فرمانده سپاه كوچصفهان و لشت نشاء بود. در همين ايام هدف ترور نافرجام منافقين قرار گرفت. در يكى از روزهاى اين سال بود كه ده نفر از زندانيان زندان رشت را كه توسط منافقين به آتش كشيده شده بود از ميان آتش نجات داد.

در اواخر مهرماه سال 1361 بار ديگر عازم جبهه شد و به مدت شش ماه معاونت گروهان زرهى لشكر 25 كربلا را به عهده گرفت و در عمليات محرم شركت كرد. على مجد باقرى از همرزمانش می گويد:

در عمليات محرم در پشت خاكريز بوديم كه يدالله تانك خود را در جايى كه نه حفاظى داشت و نه آشيانه‏ اى مستقر كرد. او بعد از هر شليك نيروهاى خودى، دوربين به دست روى تانك مى ‏ايستاد و نگاه می کرد كه آيا گلوله شليك شده به هدف خورده است يا نه. ناگهان گلوله‏ اى به تانك اصابت كرد. وقتى گرد و غبار فروكش كرد يدالله را ديديم كه فقط سرش زخمى شده است. به اورژانس رفت و پانسمان كرد اما يك روز هم نگذاشت سرش بسته باشد.

پس از مدتى در تيپ قدس در گردان زرهى به سمت معاونت منصوب شد و در اين سمت به مدت هفت ماه در مريوان خدمت كرد. سپس در گردان روح ‏الله مسئوليت گروهان ذوالفقار 2 را پذيرفت و تا اسفند 1362 دراين سمت بود. در اين تاريخ به سمت مسئول اكيپ شهرى در واحد اطلاعات و عمليات سپاه گيلان منصوب شد و تا فروردين 1363 اين سمت را به عهده داشت. سپس مسئول گروهان عملياتى جنگل سپاه گيلان شد و تا تير ماه 1363 در اين سمت فعاليت می کردرد. از 1 تير 1363 در واحد بسيج در واحد آموزش و سازماندهى سپاه ناحيه گيلان فعاليت خود را ادامه داد كه تا 19 شهريور همان سال ادامه داشت.

در تاريخ 19 شهريور 1363 به عضويت بسيج در آمد و با عضويت در تيپ نبى اكرم عازم مناطق جنگى شد. در طرح تلفيق نيروهاى ارتش و بسيج، يدالله به همراه يكصد و پنجاه نفر از دوستان خود به پايگاه ارتش در باختران منتقل شد. در اين پايگاه از قبول سمت فرماندهى امتناع ورزيد و به همراه گروهى به منطقه عملياتى دارخوين مأمور شد و در واحد شناسايى به كار پرداخت. پس از جدا شدن از ارتش با حضور در تيپ نبى اكرم به جزيره مجنون منتقل شد و فرماندهى گروهان حمزه از گردان حنين را به عهده گرفت. او در عمليات والفجر 9 در منطقه غرب كشور در منطقه سليمانيه شركت كرد و در همين عمليات به درجه رفيع شهادت رسيد.

حسين خوش‏نيت و ابراهيم وحدى - از همرزمانش - درباره چگونگى شهادت يدالله می گويند: نيمه شب... 8 اسفند 1364 عمليات آغاز شد. بعد از فتح چند قله به قله بسيار حساسى رسيديم كه عراقيها در آنجا كمين كرده بودند و يك كاليبر دوشكا در آنجا كار گذاشته بودند. عمليات لو رفته بود و عراقيها شروع به كوبيدن محل استقرار ما كردند. چون منطقه زير ديد مستقيم عراقيها بود امكان جابه جايى نداشتيم. نيروها در اثر شليك مداوم كاليبر دوشكاى عراقيها زمين‏گير شده بودند و بچه‏ ها يكى پس از ديگرى نقش به زمين می شدند.

ساعت چهار صبح بود كه قلى‏ پور به كمك يكى از بچه ‏ها شتافت كه تيرى به شكمش اصابت كرد و به حالت سجده بر زمين افتاد. تير دوشكا روده ‏هايش را پاره ‏پاره كرده بود و درد شديدى داشت. با ذكر يا زهرا خود را تسلى مى ‏داد. او را از تيررس دشمن دور كرديم اما مسير صعب ‏العبور بود و انتقال او به راحتى امكان نداشت. يكى از بچه ‏ها رفت تا كمك بياورد. هوا روشن شده بود ولى او نيامد.

انفجار خمپاره‏ هاى عراقى هم يك لحظه قطع نمی شد. با روشن شدن هوا عراقيها اقدام به پيشروى كردند. يدالله گفت: «خوش ‏منش ديگر كارى از دستت ساخته نيست كارى را كه می گويم انجام بده و برو. سردم است، زيپ كاپشنم را ببند، كلاهم را هم پايين بكش و چند نارنجك در دستم بگذار تا زنده به دست عراقيها نيفتم.» پيشانى‏ اش را بوسيدم و دستورش را اجرا كردم. دستش را از زمين بلند كرد و محكم مشت كرد. ديدم توان مشت كردن ندارد. گفت: «برو، من نمى ‏توانم بيايم.» با او خداحافظى كردم و به پايين كوه دويدم. واحدى را ديدم كه تنها و مضطرب است و عراقيها هم منطقه را تصرف كرده‏ اند.

به اين ترتيب، يدالله قلی پور پس از سى و شش ماه حضور در جبهه و چهل و هفت ماه خدمت در پشت جبهه در سن سى و چهار سالگى به شهادت رسيد. بعد از هشت سال كه استخوانهايش را به زادگاهش باز گرداندند يك قطعه عكس امام خمينى كه مشخصات خود را پشت آن نوشته بود و يك جلد قرآن جيبى همراه آن بود. پيكر قلی پور را در روستاى باقرآباد شهر رشت به خاك سپردند.

از او دو دختر به نام هاى معصومه (5/3 ساله) و صديقه (5/1 ساله) به يادگار مانده است.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده