چهارشنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۷ ساعت ۰۹:۳۶
«زندگیمان را می کردیم، سر زمین بیل می زدیم، شوروی که آمد مملکت مان را گرفت، بلند شدیم یک تکه نان پر لباس افغانی بستیم و رفتیم در کوه و کمر با روس ها جنگیدیم. روس ها را بیرون کرده و نکرده خبر آمد که در ایران جنگ شده...

ما را مدافعان حرم آفریده اند



«زندگیمان را می کردیم، سر زمین بیل می زدیم، شوروی که آمد مملکت مان را گرفت، بلند شدیم یک تکه نان پر لباس افغانی بستیم و رفتیم در کوه و کمر با روس ها جنگیدیم. روس ها را بیرون کرده و نکرده خبر آمد که در ایران جنگ شده. عراق به ایران حمله کرده و کل دنیا هم پشت سرش جمع شده و سرزمین اسلام در خطر است. تکه نانمان را زدیم پر شال و راه افتادیم. لب مرز که رسیدیم گفتند: کجا؟ گفتیم: «آمدیم جنگ ». باور نکردند. مثل همانی که برایمان پلاک می ساخت می گفت: از کجایید؟ سرمان را بالا گرفتیم و گفتیم: افغانستان و با تعجب نگاه کرد و بعد هم در آغوشمان گرفت ...
بعد از جنگ خیلی ها اذیتمان کردند، می گفتند:
بروید سرزمین خودتان! سرزمین خودمان ؟! سرزمین ما هرجاست که از اسلام دفاع کنیم و خود را فرزندان امام خمینی (رحمه الله) می دانیم.
این جملات بخشی از درد و دل های سردار سرافراز فاطمیون شهید علیرضا توسلی است. شاید برای خیلی از ما که تا کنون از شهدای افغانی در 8 سال دفاع مقدس مان چیزی نشنیده ایم، امروز وصف دلاوری های بچه های افغانی در لشگر فاطمیون و تقدیم 300 شهید، ده ها جانباز و اسیر در کشوری دیگر و برای دفاع از مقدسات شیعه، غیر قابل تصور باشد .
امید است که این مصاحبه که با خانواده یک شهید نوجوان 17 ساله افغانی تیپ فاطمیون که جان  خود را فدای دفاع از ناموس اهل بیت کرد، بخشی از فداکاری های این شیعیان مخلص را نشان دهد ...

نام شهید : رمضان میرزایی
سال تولد : 1/ 10 / 1376
سال شهادت : 22 / 8/ 1393


قبل از اینکه سوالات مصاحبه را شروع کنیم. پدر شهید، خواهش می کند که عکس هایشان در مصاحبه درج نشود. وقتی علت را جویا شدیم، متوجه شدیم که دلیلش تهدیدهایی است که عناصر نفوذی داعش در افغانستان برای خانواده های بچه های مدافعان حرم دارند. پدر شهید: در افغانستان وهابی ها خیلی شیعیان را مورد آزار قرار می دهند. همین حالا که من برای مصاحبه آمدم، در منطقه ای که ما در افغانستان هستیم، 20 شیعه افغانی را ربوده اند. خانواده من هم، یعنی دو برادر کوچکتر شهید رمضان، که به دلیل خرج بالای سفر نتوانستم آنها را همراه خود بیاورم، الان در افغانستان هستند و من از طرفی نگران آن ها هستم و از طرفی باید از کنار مزار فرزندم دل بکنم و بروم... در تمام این روزهایی که ایران بودم هرروز سر مزارش می آمدم و دلم آرام نمی شد که یک روز هم به زیارتش نیایم.

ما را مدافعان حرم آفریده اند


- رمضان چند برادر و خواهر دارد و فرزند چندم خانواده بود؟
ایشون 3 خواهر و 4 برادر دارد. رمضان فرزند سوم بود. بقیه خواهرها و برادرانش ازدواج کرده اند.

- از دوران کودکی و نوجوانی اش بگویید.
رمضان خیلی بچه خوبی بود. شغل ما در افغانستان کشاورزی بود. رمضان هم در خیلی کارها کمک می کرد. بعد هم که آمدیم ایران در کنار من به سنگبری مشغول بود. درآمد خوبی هم داشت و واقعاً به آن حقوقی که جبهه مشخص کرده بود نیازی نداشت. ما در این مدتی که ایران بودیم چند بار از طرف برخی افراد جاهل که تحت تأثیر تبلیغات دشمنان بوده اند، حرف های ناراحت کننده ای شنیدیم. یک نفر به من می گفت: شما بچه هایتان را به خاطر پول پیش مرگ بشار اسد و مردم سوریه کرده اید! این تصور نسبت به مدافعان افغانی خیلی ما را آزار می دهد. در صورتی که اولاً رمضان نیازی به پول نداشت ثانیاً چه کسی حاضر است به خاطر پول بچه خود را به قتلگاه بفرستد!؟
- به چه دلیل شهید میرزایی تصمیم رفتن به سوریه را گرفتند؟
از وقتی ماجرای اهانت به قبر حجر ابن عدی پیش آمد، خیلی ناآرام شده بود. می گفت اگر چنین جسارتی به حرم حضرت زینب سلام الله علیها بشود چه جوابی داریم؟ این اواخر هم از مجتهدی که اکثر افغان ها از او تقلید می کنند، آیت الله محقق کابلی نقل می کرد که ایشان فتوای جهاد کفایی برای شیعیان افغانستان صادر نمودند.

- ایشان برای رفتن به سوریه از شما اجازه گرفتند؟
رمضان به هیچ کدام از ما نگفت که می خواهد به جبهه برود. چون فکر می کرد که ما مانع رفتنش می شویم. البته اگر به من می گفت به او اجازه می دادم. چون اگر اجازه نمی دادم روز قیامت جواب حضرت عباس علیه السام را نمی توانستم بدهم. بعد از چند روزی که از او خبری نداشتیم یک روز زنگ زد و گفت که برای جهاد به سوریه رفته است... خیلی گلایه کردم که لااقل به من می گفتی، اما خب دیگه رفته بود.

- شهید میرزایی از وقتی که اعزام شدند، مرخصی هم آمد ؟
بله دفعه اول که رفت 2 ماه بعد آمد.
- زمانی که در سوریه بودند مجروح شدند؟
بله همان سری اول که آمده بود دچار موج گرفتگی شد و 15 روز در بیمارستان بوده است.

- این شهید بزرگوار زمانی که مرخصی می آمد از وقایع و اتفاقات جبهه برای شما چیزی تعریف می کرد؟
هر 10 روز یک بار تماس می گرفت. سعی می کرد خیلی از جبهه و جنگ حرفی نزند. در مواقعی هم که پیش ما بود سعی می کرد به ما قوت قلب بدهد. اما کاملاً مشخص بود دلش همراه دوستان شهیدش است. خیلی تو دار شده بود. فقط از لابه لای حرف هایش می شد روزهای سختی را که گذرانده اند را حدس زد . یک بار می گفت که تکفیری ها که از 4 طرف به سمت حرم یورش برده بودند احدی نمی توانست در محدوده زینبیه پا بگذارد و آنقدر مقاومت کردند که حالا حرم امن شده است .

ما را مدافعان حرم آفریده اند


- آخرین اعزامش چه زمانی بود ؟
تیرماه 1393
بزرگترین علاقه و آرزویش چه بود ؟
بزرگترین علاقه اش خدمت به اهل بیت بود. یادم است یک بار خیلی سرمان شلوغ بود. ایام شهادت یکی از اهل بیت علیهم السلام هم بود. من گفتم: من می روم هیأت و تو بمان کارها را انجام بده. گفت: عمو جان درسته شما بزرگتری و اوستای ما هستی، اما ما هم با اهل بیت کار داریم. دیگه نتوانستم چیزی بگویم. با هم رفتیم هیأت و بعداً با کار بیشتر جبران کردیم.

- شما خبر داشتید که در سوریه چه خطراتی هست؟
ما می دانستیم اما نمی توانستیم مانع بشویم. اگر گنبد حرم حضرت زینب سلام الله علیها هم خراب می شد ما روز قیامت سرافکنده بودیم. الان هم اعتراضی نداریم راضی هستیم به رضای خدا. اعتقادم این است که لطف خدا شامل حال ما شده که برای فرزند ما شهادت مقدر شده است. اصلاً ناراحت نیستیم. شهید 70 نفر را شفاعت میکند. إنشاءالله شاید من را هم شفاعت کند.

- در چه تاریخی و در چه منطقه ای به شهادت رسید؟
در منطقه حلب و در تاریخ 22 آبان 93 به شهادت رسید ولی در آذرماه به ما خبر دادند.

- وقتی خبر شهادت را شنیدید چه حسی داشتید؟
مسئول اعزام فاطمیون از مشهد تماس گرفت و گفت می خواهم بهتون تبریک و تسلیت عرض کنم. گفتم: چی؟ گفت: شما با رمضان چه نسبتی دارید؟ گفتم: عمویش هستم. گفت: رمضان به شهادت رسیده است. این را که گفت تلفن از دست من به زمین افتاد. قرار شد فردایش برای شناسایی به معراج الشهدا برویم. خیلی فکر و خیال به من آن شب هجوم آورد. شنیده بودم که خیلی از شهدای مدافع حرم سر در بدن ندارند! نه فقط آن شب تا مدت ها شب ها از خواب می پریدم و قدم می زدم و فکر می کردم که در آن شهر غریب سر این بچه چی آمده؟ حتی کسی نبوده یک ذره آب بدهد به این بچه! رمضان سنی نداشت.
ولی وقتی به این فکر می افتادم که به خاطر حضرت زینب سلام الله علیها رفته و یقین دارم که فاطمه زهرا سلام الله علیها بالای سرش بودند آرام می گرفتم. مخصوصاً اینکه رمضان مادر خود را هم در کودکی از دست داده بود... وقتی جنازه را دیدم پایش خیلی ورم کرده بود. گردنش هم تیر خورده بود و صورتش خیلی معلوم نبود. اما از روی خال سینه و مشخصات دیگر او را شناختم.

- شما چه انتظاری از مسئولین دارید؟
ما انتظار مادی ای نداریم. ما در راه خدا قربانی دادیم و چیزی در عوض آن نمی گیریم. ما چه در سوریه چه در ایران چه در افغانستان و هرجا که احساس کنیم دین خداوند مورد تهدید است راه می افتیم و آ نجا می رویم. این حرف همه ماست. آرزوی ما این است که خود اهل بیت علیهم السلام تحویل مان بگیرند. دیگران تحویل مان گرفتند تشکر می کنیم ولی آنچه نزد خداست برای ما بهتر است...

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده