چهارشنبه, ۰۹ آبان ۱۳۹۷ ساعت ۱۱:۳۰
يك شب تابستاني من محافظ بيت حضرت امام خميني بودم، پست نگهباني من پشت بام خانه ي حضرت امام بود، هنوز يكي دو ساعت به اذان صبح مانده بود

شبي كه دلبر من مثل قرص ماه مي تابيد



يك روز آقاي سبزيكار خاطره اي برايم تعريف كرد و گفت:
يك شب تابستاني من محافظ بيت حضرت امام خميني بودم، پست نگهباني من پشت بام خانه ي حضرت امام بود، هنوز يكي دو ساعت به اذان صبح مانده بود كه ديدم حضرت امام از اندروني آمدند توي حياط، وضو گرفتند و همان جا زير آسمان مشغول عبادت شدند.
 در آن شب من فقط محو نماز شب حضرت امام شده بودم، از روحيه ي عبادي ايشان با آن شرايط سني و جسمي كه ايشان داشتند تعجب كرده بودم، با خودم مي گفتم:
خدايا! ما كه جوان و سالم هستيم، وقتي نيم ساعت نگهباني مي دهيم خسته مي شويم و بايد به ديواري تكيه بدهيم، اما حضرت امام!...
سپس آهي كشيد و مي گفت: اگر روزي قرار شود برگردم پشت جبهه، باز مي روم جماران ! جان ارزشي ندارد و چيز قابلي نيست كه براي اين جور آدم ها بدهيم !

راوي: محمدحسين عيدي زاده، همرزم شهيد
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده