دوشنبه, ۰۷ آبان ۱۳۹۷ ساعت ۱۰:۰۳
مي خواهم بچه ها را جمع كنم و درس اخلاق يادشان بدهم . علي اصغر بچه هارا جمع مي كرد، اول توي درس ها كمكشان مي كرد

دوشنبه ها خانه را بدهيد به من



زندگي ما خيلي ساده بود و يك روي خانه 1 داشتيم يك روز اصغر به من گفت:
- مامان! اين خانه را روزهاي دوشنبه بدهيد به من .
- خودم كجا برم ؟
- شما برويد خانه ي خاله.
- مي خواهي چيكار بكني؟
مي خواهم بچه ها را جمع كنم و درس اخلاق يادشان بدهم . علي اصغر بچه هارا جمع مي كرد، اول توي درس ها كمكشان مي كرد بعد از اصول دين و فروع دين برايشان مي گفت، نصيحتشان مي كرد. شب ها هم خودش مي رفت مجالسي كه اين طرف و آن طرف شهر برگزار مي شد، هميشه پاي قرآن و پاي كتاب و پاي مسئله بود! علي اصغر پيش آقاي خوش بيان درس عربي مي خواند و نصف شب مي آماد خانه، غذايش را گرم مي كرد، مي خورد و بعد مي خوابيد.

راوی: مادر شهید علی اصغر سبزیکار
منبع: کتاب داماد اروند - خاطرات سردار شهید علی اصغر حاجی غلام زاده سبزیکار
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده