شهید شوشتری در قامت یک پدر در گفت و شنود شاهد یاران با روح الله شوشتری، فرزند شهید
چهارشنبه, ۰۲ آبان ۱۳۹۷ ساعت ۱۳:۵۲
آن چه می خوانید متن گفت و شنود شاهد یاران با روح الله شوشتری، فرزند این شهید عزیز و بزرگوار است كه به كوشش زهرا عبد به سامان رسيده است:

مبدع، مبتکر و مجری بسیاری از طرح ها بود


نوید شاهد:

شهید شوشتری در خصوص نوع دوستی، برای انسان های دور و برمان، کارهای خیر فراوانی می کرد اما نمی خواست دیگران متوجه این کارها شوند و این ویژگی حاج آقا برای من خیلی جالب بود، کارهایی مثل کمک های مادی و دستگیری کردن از دیگران و سر زدن مداوم به آن ها و همیشه هم تأکیدشان این بود که شناخته نشوند.

شما چند سال دارید و چندمین فرزند شهید شوشتری هستید؟

بنده متولد 1358 و حدوداً 32 ساله هستم. من فرزند سوم خانواده و در واقع در بین پسران شهید، دومین پسر ایشان به شمار می آیم.

برای ما از اولین روزهایی بگویید که پدر بزرگوارتان را به خاطر می آورید.

طبعاً از زمان کودکی ام است که آقاجان را به یاد می آورم، دوره قبل از شروع تحصیل در دبستان که مقارن با زمان جنگ بود. یادم است در سال های دفاع مقدس، معمولاً ما به اتفاق کل خانواده می رفتیم به نزدیکی جبهه باخترانِ آن روز و کرمانشاه امروز و همچنین شهر اهواز، پیش پدرمان می ماندیم. حاج آقای شوشتری در قرارگاه نجف در باختران فرمانده بودند.

در اهواز چطور؟

در اهواز هم مجموعه ای متعلق به سپاه بود که ایشان آ نجا مسئولیت داشتند. بر طبق رسم آن زمان اوایل انقلاب جاهایی مصادره شده و بعضاً به قرارگاه یا پادگان تبدیل شده بود؛ در محله کیان پارس اهواز.

اولین جذابیت های پدر عزیزتان که به چشم شما آمد و متوجه شدید که ایشان انسان ویژه ای است، در چه چیزهایی بود؟

شاید اولین چیزهایی که جذبم کرد، بحث اخلاص حاج آقا بود؛ البته ما فرزند ایشان هستیم و بالطبع بهتر است که این مباحث را دیگران مطرح کنند. حاج آقا به کشاورزی علاقه داشت و ابتدا در این زمینه فعالیت میکرد. همچنین در خصوص نوعدوستی، برای انسان های دور و برمان کارهای خیر فراوانی م یکرد اما نم یخواست دیگران متوجه این کارها شوند و این ویژگی حاج آقا برای من خیلی جالب بود. کارهایی مثل کمک های مادی و دستگیری کردن از دیگران و سر زدن مداوم به آ نها. همیشه هم تأکیدشان این بود که شناخته نشوند و به طریقی کمک م یکردند که کسی حتی خود طرف هم متوجه نشود.


یادم است در سا لهای دفاع مقدس، معمولاً ما به اتفاق کل خانواده میرفتیم به نزدیکی جبهه باخترانِ آن روز و کرمانشاه امروز و همچنین شهر اهواز، پیش پدرمان می ماندیم. حاج آقای شوشتری در قرارگاه نجف در باختران فرمانده بودند

با تأسی به سیره مولا یمان حضرت علی)ع(رفتار میکردند.

اساساً اتکای ایشان همواره به مولاعلی)ع( و حضرت ابوالفضل)ع( بود.





مبدع، مبتکر و مجری بسیاری از طرح ها بود


برای ما جالب است که خانواده شما جنگ را از نزدیک تجربه کرده اند. به ویژه آ نکه خود شما این تجربه را در سنین خیلی پایین از سر گذرانده اید.

ما حول و حوش سا لهای 1364 آن حادثه معروف انفجار زاغه مهمات باختران را در این شهر بودیم. ما تمام عملیات مرصاد را نیز در پادگان بودیم. چون حاج آقا آن جا بودند، ما هم با ایشان بودیم و در واقع محل اقامت مان باختران بود. حاج آقا در بحبوحة عملیات و مسئولیت شان قرار داشتند و در مقطعی به دلیل حساسیت شرایط و سمت شان در وضعیتی نبودند به این موضوع که خانواده ایشان هم در وضعیت جنگی هستند رسیدگی کنند. البته بعداً که کمی فرصت کردند، به یکباره فرستادند دنبال ما؛ در شرایطی که مردم عادی داشتند می گریختند؛ کل شهر خالی بود و تقریباً کسی از مردم در شهر نبود و ما نیز از آن جا دور شدیم و آمدیم نیشابور. حاج آقا یکی از دو فرمانده این عملیات بود و بالطبع مسئولیت سنگینی بر عهده داشت. یادم است که بعد از پایان عملیات مرصاد و در واقع پایان واقعی جنگ ما برگشتیم باختران.

چه مدت آن جا ماندید؟

بعد از انقلاب، ابتدا محل اصلی اقامت ما در نیشابور بود، روستای ینگجه از توابع بخش سرولایت شهرستان نیشابور، که گاهی به اشتباه م ینویسند: «روستای سرولایت » و ما چنین روستایی نداریم؛ چون آن جا بخش است. بعد هم که جنگ شد، به ترتیب و گاه به گاه، در شهرهای باختران و اهواز و غیره ساکن می شدیم.

در واقع حاج آقا به هر جا که برای مأموریت و رزم می رفتند، شما را هم با خود م یبردند.

بله، البته هر وقت آن جا بودیم، در آن شرایط جنگی، ایشان که پیش ما نبود، فقط حُسن کار در این بود که ما و آقاجان به همدیگر نزدیک تر بودیم. بعد از جنگ هم مدت کوتاهی در نیشابور بودیم و سپس آمدیم مشهد مقدس. در مشهد حاج آقا مد تها مسئول لشکر پنج و قرارگاه ثامن الائمه)ع( بودند، ولی در مناطق جنگی به سر می بردند. وقتی جنگ تمام شد، حدود یک سال بعد، کل لشکر، همراه با سازماندهی همه لشکرها، منتقل شد به مشهد و فرمانده لشکر پنج نصر و همچنین فرمانده قرارگاه ثامن الائمه (قرارگاه شمال شرق کشور) کماکان حاج آقا بود که در واقع فرمانده ارشد سپاه و ارتش در استان خراسانِ آن روز محسوب می شد.

شهید شوشتری برای شما چگونه پدری بود؟

مثل بقیه پدرها بود، با این تفاوت که ما ایشان را کمتر می دیدیم. بعد از جنگ، حدوداً آن ده سالی را که آقاجان مشهد بود، تقریباً هر روز ایشان را م یدیدیم. هر چند که هر روز ساعت پنج صبح از خانه م یرفت و آخر شب می آمد و به ندرت ناهار و شام را با ایشان م یخوردیم. اکثراً وقت شهید شوشتری در آن زمان به سرکشی م یگذشت، چون تشکیلات و مجموعه سپاه تازه داشت بازسازی م یشد و نیروها داشتند متمرکز می شدند. رسیدگی به خانواده شهدا، آزادگان، جانبازان و ایثارگران همه وقت ایشان را می گرفت و تقریباً نمی رسیدند به خانه بیایند. همچنین اوقات شان به رسیدگی به مسائل رفاهی سپاهیان و آینده نگری در همه موارد می گذشت، که همه دوستان ایشان نیز بر این ویژگی شهید تأکید دارند. همین حالت دیدارهای گاه و بیگاه ما هم، وقتی که حاج آقا از مشهد به قرارگاه حمزه(ع) منتقل شدند از بین رفت. مقر قرارگاه حمزه(ع) در ارومیه است و کل آذربایجان غربی و شرقی و بخشی از کردستان را دربرم یگیرد و به همین دلیل به آن، قرارگاه شمال غرب کشور می گویند. از آن پس ما دیگر هفته به هفته یا حتی دو هفته یک بار و سه هفته یک بار ایشان را م یدیدیم. اگر هم می توانست بیاید اکثراً پنج شنب هها را نزد خانواده می آمد و جمعه آخر شب، یا شنبه ساعت 4 صبح برمی گشت.

با این وضعیت سختیِ رفت و آمد و همچنین تنگی وقت به سبب تراکم مسئولیت ها و دوری راه، شهید شوشتری چگونه وقت میکردند به خانواده شان رسیدگی کنند؟

نکته مهم این است که پدر ما در چهار نقطه مهم کشور و چهار سوی میهن عزیزمان فرماندهی کرده است. جنوب غرب در زمان جنگ، و همچنین شمال شرق و شمال غرب و جنوب شرق، از دوران بعد از جنگ، تا زمان شهادت.

خب، مادرم درک درستی از شرایط حساس نظام و انقلاب و جنگ داشتند و در همه حال، می کوشیدند برای ما خلأ دوری پدر را جبران کنند. در تمامی آن شرایط، مادرمان بار همه مسائل خانواده را به دوش می کشیدند. گذشته از این ها بنده جایی گفته ام ما را خدا بزرگ کرده است.

از نکاتی برای ما بگویید که تا کنون در جای دیگری آن ها را نگفته اید.

خب، م یدانیم که تربیت پسر، بیشتر زیر نظر پدر است چون خیلی از مسائل را به مادر نمی توان گفت ولی مادر ما کلاً این وظیفه را به دوش کشید و الحمدلله و به تصدیق همگان، ما فرزندان شهید شوشتری، بچه هایی ولایی و حزب اللهی هستیم.

حالا که پدرتان شهید شده اند، شخصیت ایشان را خارج از این که فرزندشان هستید چگونه می بینید؟

الان همه مسائل به صورت 180 درجه برای ما فرق کرده است. تازه بعد از شهادت پدرمان ما خیلی از مسائل را متوجه شدیم؛ مثل کارهای مهمی که حاج آقا این طرف و آن طرف انجام داده بودند. تازه سختی های کار ایشان را متوجه شدیم، اینکه ایامی که پیش ما نبودند کجاها بوده اند. اینکه اهل پشت میز نشستن و دستور دادن نبودند و خود به شخصه می رفتند در قلب کوه و بیابان و زحمات طاقت فرسایی میکشیدند. ما همه این ها را بعداً فهمیدیم. حتماً می دانید که پدرم این اواخر، حدوداً به مدت پنج سال، از زمان قبل از انتصاب شهید احمد کاظمی به فرماندهی نیروی زمینی، جانشین نیرو بودند و بعد هم تا زمان شهادت خود در این سمت ماندند، ضمن این که فرمانده قرارگاه قدس در جنوب شرق کشور نیز بودند.

حرف آخر؟

حاج آقای شوشتری بعد از شهادت حاج احمد آقای کاظمی، کلاً روحیاتش عوض شد، یعنی هر وقت که آقای اصغر نیکخو راننده ایشان را می دیدیم، میگفت حاج آقا مدام دیوان حافظ می خواند و گریه می کند؛ البته ما هم متوجه تغییر رفتار و بروز روزافزون آن حالات عرفانی در حاج آقا شده بودیم. هفت های یک بار هم که ایشان را در جمع خانواده می دیدیم، متوجه می شدیم کیفیت نماز خواند نشان روز به روز بیشتر ارتقاء م ییابد بلکه از ارتقاء هم بالاتر فقط باید می دیدید و خودتان آن نمازهای عارفانه و آن سجد ههای طولانی را توصیف می کردید. بعضی وقت ها هم که من می رفتم تهران و ایشان را می دیدم، تقریباً میشود گفت که خواب دیگر برایش معنی نداشت. آقاجان در تهران شبها در همان پادگان نیروی زمینی می خوابید. در دفتر نیروی زمینی، اتاقی کنار اتاق کارش بود و دوستان آن جا تختی زده بودند و همان جا استراحت می کرد؛ البته بیشتر وقتش به سرکشی به پادگان ها و قرارگاه های کشور می گذشت. خب، سپاه هم مهم ترین نیرویش نیروی زمینی است و وظیفه سرکشی نیرو معمولاً با جانشین فرمانده است. به ویژه با طرح های مبتکرانه ای که خود حاج آقا در همه سا لها ارائه می کرد، طبعاً مسئولیت خودش نیز روز به روز بیشتر و بیشتر می شد، آن هم در مانورها که شامل تجهیز نیرو در چند ساعت میشود که در دنیا بینظیر است. بی نظیر از نظر اینکه در طی چند ساعت شما بتوانید چندین لشکر را به صورت هم زمان تجهیز کنید و آقاجان خود مبدع، مبتکر و مجری بسیاری از این طرح ها بود.

منبع: ماهنامه شاهد یاران شماره 79 صفحه 63

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار