در گفتگو با امير سرتيپ دوم بازنشستة جانباز عباس رمضاني، مشاور فرماندهي نيروي هوايي و از همرزمان شهيد
شنبه, ۰۵ آبان ۱۳۹۷ ساعت ۱۷:۱۷
چون درجه هاي ما با هم فرق مي كرد متوجه نمي شديم، اما دلش هميشه با مردم بود. نفراتي داشتيم كه بي تفاوت بودند و البته نفراتي هم دوآتشه و انقلابي بودند. ايشان يك انسان بسيار شريف و با سواد بود. درباره هر چيزي كه صحبت مي كرديم علم آن را داشت
دلش هميشه با مردم بود... (منتشر نشود)


نوید شاهد: «آقاي اقبالي يكي از باسوادترين و متخصص ترين نفرات ما بود. واقعا از پرواز كردن با ايشان لذت مي برديم چرا كه همه چيز ياد مي گرفتيم. در رابطه با جغرافيا هم از ايشان مثلا درباره شاخ آفريقا مي پرسيديم پاسخ مي داد كه چرا به آ نجا شاخ آفريقا مي گويند و در نقشه ترسيم مي كرد كه چرا اينجا قرار گرفته است. در كل اطلاعات عمومي گسترده اي داشت و البته افراد ديگري هم مثل ايشان داشتيم... » امير سرتيپ دوم بازنشستة جانباز عباس رمضاني، مشاور فرماندهي نيروي هوايي و از همرزمان شهيد در گفت و شنود پيش رو به بيان ناگفته هايي از زندگي شهيد عزيزمان مي پردازد:


لطفاً خودتان را كامل معرفي كنيد.

بسم الله الرحمن الرحيم. «و قل رب ادخلني مدخل صدق واخرجني مخرج صدق و اجعل لي من لدنك سلطاناً نصيراً؛ پروردگارا، مرا در هر كار، با صداقت وارد كن و با صداقت خارج ساز و از سوي خود، حجتي ياري كننده برايم قرار ده. » [سوره مباركه اسرا، آيه شريفه 80 ]. بنده سرتيپ دوم خلبان جانباز عباس رمضاني هستم. در سال 1352 به نيروي هوايي پيوستم و در سال 1390 بعد از سي و هشت سال و اندي خدمت بازنشسته شدم. در حال حاضر هم جزو مشاورين فرماندهي نيروي هوايي در دفتر مطالعات و پژوهش هاي نظري و مطالعات راهبردي نيروي هوايي انجام وظيفه مي كنم. سال 1352 كه به نيروي هوايي رفتم آموزش را شروع و سپس تمام كردم، تا بالاخره رفتم براي پرواز ايران...


منظور از «پرواز ايران » چيست؟

منظورم پروازهايي است كه در قلعه مرغي مي كرديم. قلعه مرغي اولين فرودگاه ايران بود. در واقع به آمريكا رفتم و پس از اتمام دوره آموزش به ايران آمدم. سال 1356 هم در دزفول دوره تاكتيكي را سپري كردم و به عنوان خلبان تاكتيكي هواپيماي شكاري بمب افكن اف.پنج به تبريز منتقل شدم. در تبريز سه گردان 21 ، 22 و 23 بود كه من در گردان 22 با شهيد اقبالي آشنا شدم. ايشان افسر عمليات پايگاه تبريز بود. افسر عمليات يعني كسي كه اكثر كارهاي گردان را برنام هريزي مي كند و توجيه و كارهاي مختلف بر عهده او است. آقاي اقبالي يك افسر عملياتي خيلي قوي و پرقدرت بود كه چهره بسيار دوست داشتني و شادابي داشت. ايشان از نظر سني جوا نترين معلم خلبان اف.پنج بود. وقتي جنگ ايران و عراق آغاز شد اين بزرگوار سرگرد بود و قبلش در سال 1356 به درجه سرواني رسيده بود. ايشان در گردان مسئوليت داشت و ما هم احترا مشان را نگه مي داشتيم. به هر حال چون اين عزيز داراي اخلاقي خوب و دوست داشتني بود راجع به كارهاي دوستان ديگر با هم صحبت مي كرديم و با ايشان صميم يتر بوديم.

گردان هاي پروازي ديسيپلين خاصي دارد و دو «انضباط » به غير از انضباط هاي ديگر؛ يكي پروازي و ديگري نظامي مطرح است. انضباط پروازي خيلي سخت تر از انضباط نظامي است و شوخي بردار نيست. شما حتي اگر پنج كيلومتر آ ن طرف تر هستيد بايد دستور را اجرا كنيد. در انضباط نظامي هم به همين شكل است، ولي اگر آن را اجرا نكند و فقط بپرسد تمام است. اگر بگويند به راست بگرد، نبايد بگويد چرا و بايد اجرا كند. در انضباط نظامي مي گويد براي چه به راست بگردم در حالي كه دشمن سمت چپ است، خب دليلش هم اين است كه اين جا سرعت كم است، ولي در «پروازي » سرعت زياد است.


دلش هميشه با مردم بود... (منتشر نشود)

در واقع احتمال صميميت كم است...

صميميت وجود دارد ولي براي پس از پرواز است. در پرواز، ديسيپلين خيلي سفت و سخت است. ممكن است با يك نفر رفت و آمد خانوادگي داشته باشيد، حتي هم دوره باشيد و همسران تان با هم دوست باشند، ولي موقع پرواز شوخي بردار نيست.

در محيط آنجا همديگر را با درجه و عنوان صدا مي كنند؟

بله، خيلي شديد اين گونه است. در انضباط پروازي، درجه، حرف اول نيست و تجربه و ليدري پروازي حرف اول را مي زند. مثلاً در طول جنگ بنده ستوان يك بودم و با يك سرگرد پرواز مي كرديم و ايشان در بال بنده بود، به دليل اينكه من قديمي تر و باتجربه تر بودم. در بال بودن يعني در هواپيماي كناري.

اگر در يك هواپيما باشيم بحث كابين عقب و جلو مطرح است. در هواپيما يك خلبان 1 و يك خلبان 2 داريم. پرواز شكاري مثل پرواز ترابري نيست كه خلبان 1 و 2 كنار همديگر بنشينند. در شكاري ممكن است هواپيما، يك كابينه باشد - مثل هواپيماي اف.پنج - ولي آن هواپيمايي كه در بال شماست شماره دوِ شمايي است كه شماره 1 محسوب مي شويد. حال اگر هم تغييرات كيفي تان در كار پرواز بيشتر باشد ولي ممكن است درجه تان كمتر باشد. زماني با توجه به اين كه درجه شهيد اقبالي سروان بود ليدري اش بالا بود و اين امكان وجود داشت كه تا 16 فروند هواپيما را در بال ايشان بگذارند و رژه اي هوايي را انجام دهند. در آن 16 فروند ممكن بود حتي يك سرگرد يا سرهنگ هم در بال شهيد اقبالي باشند. ليدر پروازي مهم است و حرف اول را مي زند. خلاصه ما با ايشان خيلي صميمي بوديم و در گردان 22 زندگي مي كرديم. با هم توي بال، زياد پرواز مي كرديم و آقاي اقبالي استاد چك بود. ما در طول سال بايد دو چك انجام مي داديم؛ يكي 29 و يكي تي.آر كه چند چك را با ايشان گذرانديم و تجربه زيادي از ايشان كسب كرديم. يادم است سا لهاي 1356 و 1357 زماني كه هنوز انقلاب پيروز نشده بود، بنده قصد ازدواج داشتم و با خانمي نامزد كرديم. ما بايد به بالادستان گزارش مي نوشتيم كه مي خواهيم با فلان شخص ازدواج كنيم و درخواست مي داديم تا نامه نگاري انجام شود. در واقع به سلسله مراتب بالاتر اطلاعات همسرمان را مي داديم كه به ما بگويند مي توانيم ازدواج كنيم يا نمي توانيم كه الان هم اين روند هست. البته مدتي اين شيوه تعطيل شد و فكر كردند مهم نيست، اما بعداً فهميدند كه خيلي مهم است پدر و مادر فرزنداني كه به نيروي هوايي مي آيند چه كساني باشند. آن موقع حتي روي عمو و عمه هم حساسيت بود، حالا هم هست.

در نهايت شايد كساني باشند كه به دليل علاقه به يك دخترخانم، نظامي گري را رها مي كنند و مي روند.

ممكن است، البته بسياري هم بودند كه به آن ها رسماً مي گفتند نمي توانيد با اين خانم ازدواج كنيد كه بعداً هم وقتي آن شخص ازدواج كرد، در دست انداز افتاد. به هر حال از دفتردارمان خواستم نامه را بنويسد تا امضاء شود و از گردان بيرون برود. اتفاقاً در گردان بودم كه شهيد اقبالي بنده را صدا كرد و گفت داستان چيست؟ نامه ام را در دست ايشان ديدم و گفتم قرار است ازدواج كنم. گفت مي خواهم نامه ات را امضاء كنم، مراقب باش بعداً كه ازدواج كردي يك وقت به بنده بد و بيراه نگويي!

البته شوخي مي كرد. من گفتم نه. هميشه از شما به خوبي ياد مي كنم خدا رحم تشان كند خلاصه اين بزرگوار امضاء كرد و ما نيز ازدواج كرديم و شكر خدا خيلي هم راضي هستيم. آن زمان اين گونه نبود كه خانواده در تهران باشد و خود ما - مثلاً - در جبهه باشيم. ما با هم در پايگاه بوديم، زندگي م يكرديم و جلوي چشم خانواده به پرواز مي رفتيم كه بسيار دلهره وجود داشت. همسران خلبانان شكاري، صدمات روحي زيادي ديدند...


شهيد اقبالي فعاليت انقلابي هم داشت؟

چون درجه هاي ما با هم فرق مي كرد متوجه نمي شديم، اما دلش هميشه با مردم بود. نفراتي داشتيم كه بي تفاوت بودند و البته نفراتي هم دوآتشه و انقلابي بودند. ايشان يك انسان بسيار شريف و با سواد بود. درباره هر چيزي كه صحبت مي كرديم علم آن را داشت. مثلاً راجع به موشكي كه زير هواپيما مي بنديم و شليك مي كنيم، ما خلبا نها معمولاً به سيستم داخل موشك كاري نداريم چون به تسهيلات و مهندسي مربوط مي شود، ولي ايشان كامل چنين جزئياتي را مي دانست، يا مسأله نظامي هواپيما و موتور و پرواز كه جاي خود دارد... آقاي اقبالي يكي از باسوادترين و متخصص ترين نفرات ما بود. واقعاً از پرواز كردن با ايشان لذت مي برديد چرا كه همه چيز ياد مي گرفتيد. در رابطه با جغرافيا هم از ايشان مثلاً درباره شاخ آفريقا مي پرسيديد پاسخ مي داد كه چرا به آن جا شاخ آفريقا مي گويند و در نقشه ترسيم مي كرد كه چرا اين جا قرار گرفته است. در كل اطلاعات عمومي گسترده اي داشت و البته افراد ديگري هم مثل ايشان داشتيم.

كلاً نيروي هوايي جايگاه چنين افراد كارآ و باهوشي است.

همين طور است. شهيد اقبالي در نيروي هوايي شاخص بود. هميشه در توجي ههاي عملياتي يا روزانه شركت مي كرديم و خيلي چيزها از صحبت هاي ايشان ياد مي گرفتيم. به هر صورت انقلاب پيروز شد و يك سري به تهران رفتند. اين بزرگوار از نيروهاي قديمي بود و فكر كنم آن زمان سرگرد هم شده بود. ايشان سال 1357 يا 1358 از تبريز به تهران رفتند. در 31 شهريورماه عراق به ايران اسلامي حمله و قرارداد صلح الجزاير را فسخ كرد. اشتباه صدام اين بود كه فكر مي كرد نيروي هوايي جمهوري اسلامي توانايي ندارد. به دليل شرايط انقلاب، مستشاران آمريكايي رفته بودند و هواپيماها پروازهاي كمي مي كردند و امكانش كم بود تا خلبانان آپديت و طبق دانش و توان فني روز شوند. اما وقتي صدام در تاريخ 31 شهريورماه به ما حمله كرد، بعد از ظهر، به فاصله چند ساعت، نيروي هوايي اولين پاسخ را محكم داد. دو تا فلاك )پروازي( 405 اف.چهار از همدان و بوشهر رفتند و اولين سيلي را به صدام زدند كه از خواب غفلت بيدار شد. فرداي آن روز در يك ساعت 140 فروند هواپيما با طلوع خورشيد پرواز كردند.

شهيد اقبالي در پرواز 140 فروند حضور داشت؟

بله، حتم ا هم ليدر بود.

از حماسه 140 معروف همه سالم بازگشتند؟

نه، سه فروند از پايگاه تبريز كه بيشترين پرواز را داشت بازنگشتند.

تبريز براي ما يك پايگاه عمده بود؟

بله، همين طور است. اين 140 فروند از كل پايگاه هاي تبريز، همدان، بوشهر، دزفول و شايد تهران و بندرعباس حضور يافتند. در اول مهرماه سال 1359 در طول روز باز هم مأموريت هاي برون مرزي بمباران انجام شد و از روز قبل شروع به حراست از آسمان كشور كرديم. نيروي هوايي در تمام عمليات هاي مهم و كوچك شركت داشت.

نيروي هوايي در اين فرصت كم كه كمتر از بيست ماه از پيروزي انقلاب مي گذشت چطور توانست خود را به آن خوبي بازسازي كند؟

درست است كه مستشاران آمريكايي رفته بودند، ولي نفرات فني و خلبانان ما هم آدم هاي زبده و قابلي بودند. ما كساني مثل شهيد اقبالي داشتيم كه چشم و چراغ نيروي هوايي بودند. استادان ما خيلي قوي بودند. در سال 1358 كه بنده ستوان يك شدم، شهيد اقبالي سروان بود. منظورم اين است كه از نظر پروازي ما ايراني ها فعال بوديم و از نظر فني مستشاران كارهاي پشت پرده را انجام مي دادند. اگر قطعه اي باز مي شد و نمي توانستيم آن را تعمير كنيم بايد به آمريكا فرستاده مي شد تا درست شود و برگردد، اما بعد از آن خود ما اين كارها را انجام مي داديم. در روزي كه پرواز 140 انجام شد گروه فني ما از شب تا صبح نخوابيدند و در تبريز و پايگاه هاي ديگر هواپيماها را از نظر هيدروليك، بنزين و خود هواپيما آماده كردند تا به موشك و راكت مسلح و بارگيري )لودينگ( شود كه ما جزو اسكرم بل بوديم.

اسكرم بل يعني چه؟

پروازي است كه نگهباني پايگاه به عنوان اسكرم بل آمادگي پريدن يك، دو يا سه هواپيما را دارد. البته بستگي به نوع هواپيما و پايگاه دارد. اسكرم بل به عنوان پرواز آلرت )هوشيار( است، يعني در آشيانه خلبانان آماده با لباس پرواز مي نشينند و گروه فني آماده است كه اگر متخاصم به آسمان كشور حمله كرد تيك آف كرده و سريع با متخاصم هوايي مبارزه كنند. اسكورت هوايي مسلح ممكن است آسمان را امن كند تا زميني ها كارشان را انجام دهند تا دشمن نتواند از هواپيما يا هواپيماهايش - در طول زمان حمله - پشتيباني كند. بعضي اوقات هواپيماي اف.پنج و اف.چهار براي عمليات برون مرزي مي روند. هواپيماي جنگي تنها بايد بمب هاشان را بزنند و بازگردند چرا كه با وجود بمب، سنگين هستند. پس هواپيماي اف.چهار كه رهگير كامل است و بمب نمي زند با يك سري پدافندها آسمان تمام ايران را امن نگه مي داشتند و رادارها وجود هر متخاصمي را گزارش مي دادند. همان طور كه اشاره كردم آقاي اقبالي از خلبانان قديمي و جزو ليدرهاي پروازي بود كه اكثراً در پروازهاي مخصوص برون مرزي شركت مي كرد. در مهرماه سال 1359 و آغاز جنگ تحميلي با ايشان پروازي براي پادگان سليمانيه كرديم. بنده شهيد اقبالي را خوب مي شناختم. چند نفر از خلبانان باتجربه ما مثل شهيد اقبالي، مرحوم دانش پور، آقاي آغاسي بيك، آقاي بهروز سليماني و آقاي جوادپور كساني بودند كه به علت نقل و انتقالات به تهران رفته بودند. وقتي ستاد متوجه شد كه عراق م يخواهد به ايران حمله كند يك سري را زودتر يا بلافاصله به عنوان ستون اصلي به پايگاه ها فرستادند.

دلش هميشه با مردم بود... (منتشر نشود)

آن ها براي چه به تهران رفتند؟

زماني كه به سبب انقلاب تغيير و تحولاتي صورت گرفت برخي درجات بالا اعدام يا فراري شدند. ما تا سال شصت و خرده اي سرتيپ نداشتيم و همه سرهنگ بودند. آن ها از تهران به عنوان خلبانان قديمي به آن جا آمدند تا به عنوان ليدر چهار فروند هواپيما به خاك دشمن بروند و بمب بزنند. اگر اين ها نبودند تلفات ما بيشتر مي شد. مثلاً مرحوم دانش پور براي خودش يك دانشمند بود. آقاي هوشنگ آغاسي بيك، مرحوم دانش پور، آقاي بهروز سليماني، شهيد اقبالي و آقاي جواد پور از طرف فرمانده نيروي هوايي، شهيد فكوري، انتخاب شدند و تعدادي به تبريز و بقيه به بوشهر، دزفول و همدان رفتند. اين پنج نفر هم جزو ستون اصلي پايگاه دوم بودند. اگر اين آقايان اول جنگ نبودند ممكن بود پايگاه ما، نفرات و هواپيماها خسارت بيشتري ببينند. با توجه به تجربه اي كه آقايان داشتند تصميم گرفتند به پايگاه برگردند. آ نها به دليل روحيه و تجربه، هدايت و ليدري كردند. ما واقعاً از اين افراد ممنون هستيم و دست شان را مي بوسيم. خلاصه، قرار شد ما با اين شهيد عزيز به پرواز برون مرزي برويم. در پست فرماندهي، ايشان مرا توجيه عملياتي كرد.

در اين گونه مواقع حدوداً يك ساعت حالات و اتفاقات پروازي را توضيح مي دهند، زيرا در بالا جاي هي چگونه بحثي نيست. ما براي چك هواپيما رفتيم تا پرواز كنيم. به ما گفتند پاي هواپيما منتظر باشيد تا زمان حمله را به شما اعلام كنيم. ما هم آماده بوديم و بنده در اين فكر كه شهيد اقبالي در چه فكري است. خب ايشان از بنده قديمي تر بود. همسر من شش ماهه باردار بود كه جنگ شروع شد ولي ايشان يك پسر داشت كه به دنيا آمده بود و بنابراين نسبت به همسر و فرزندش وابست هتر بود. در فكر بودم كه چه چيزي فكر آقاي اقبالي را مشغول كرده و چه حال و احوالي دارد. البته من هم مي ترسيدم كه بازنگرديم و اگر ما را بزنند چه مي شود، ولي در آن جا فرصت پيدا كردم كه

به اين موضوع فكر كنم. ما معمولاً كارمان را سريع انجام مي دهيم، اما اين جا ما را نگه داشتند و به چنين چيزهايي مي انديشيديم. در همين افكار بودم كه ايشان از زمين بلند شد. ما در پايگاه تبريز منتظر بوديم كه زمان حمله را به ما بگويند، چون بنزين هواپيما حساب شده است و تايم مشخصي مي توانيد پرواز كنيد، به همين دليل نمي توانيد در آسمان منتظر بمانيد، زيرا بنزين كم و كمتر مي شود. ممكن است ده دقيقه يا يك ربع طول بكشد. بنزين پارامتر بسيار مهمي است. ايشان از زير بال هواپيما بلند شد؛ جايي كه سايه بود و به سمت بالي رفت كه بمب ها را «ست » كرده بودند.

بمب ها را يك طرف هواپيما قرار مي دهند؟

نه، دو طرف كار مي گذارند. باري، به يكباره بنده ديدم كه ايشان به سمت بالي رفت، از جيب سمت چپش ماژيكي درآورد و شروع به نوشتن روي بمب ها كرد. با خود گفتم ما كه چك ها را انجام داده ايم، پس ايشان چه كار مي كند كه ما انجام نداده ايم. جلو رفتم و ديدم روي بمب ها به اين صورت براي صدام هديه مي فرستد كه مي نويسد: «براي صدام »! در اين زمان اگر ما تقريباً شصت هفتاد درصد روحيه داشتيم به نود تا نود و پنج درصد ارتقا يافت. حالت عجيبي به بنده مستولي شد كه ايشان در فكرش چقدر راحت براي صدام هديه هم مي فرستد و چه آرامش فكري دارد. آقاي اقبالي با اين كار آرامش را به بنده هم منتقل كرد. البته ايشان مي دانست كه چه كار مي كند و لبخند شيريني زد. به ما اعلام كردند كه از زمين بلند شويد. ما سوار هواپيما شديم، تيك آف كرديم، در بال ايشان بلند شديم و به سليمانيه رفتيم. پادگان سليمانيه نظامي بود و از زمين هم تيراندازي مي كردند به خصوص زماني كه ما يك دور روي پايگاه سليمانيه زديم. ما چهار بمب پانصد پوندي و پانصد تير و فشنگ داشتيم كه بايد چهار بمب را يك جا مي زديم و سبك مي شديم تا راحت بازگرديم، ولي ايشان گفت دو تا دو تا مي زنيم، يعني يك جا را مي زنيم و با دو تا بمب ديگر نيز پايگاه بعدي را مي زنيم. من گفتيم هر كاري شما انجام دهيد ما هم انجام مي دهيم. دو تا از بمب ها را ست كرديم، آن را زديم و بازگشتيم. اين كار شجاعت خاصي مي خواهد و فقط صحبت كردن درباره آن راحت است.

زيرا هر لحظه ممكن است شما را بزنند.

مثل اين است كه شما در دريا باشيد و كوسه سراغ تان بيايد. هرچند خيلي دلهره داشتيم ولي «پَسِ » ]گذرِ[ قبلي را ساده آمديم، دو بمب را زديم و در پَسِ بعدي آرايش حمله گرفتيم. دوباره دو بمب را زديم و آن جا را به آتش كشيديم. گذر دوم را كه رفتيم آقاي اقبالي گفت براي زدن فشنگ ها آماده شويم.

شما لو رفته بوديد؟

خير، ما در پايگاه بوديم و تا بخواهيم به آن جا برسيم مهم بود كه هواپيماهاي دشمن به سمتمان نيايند. آن ها هم براي خود اسكرم بل دارند. از اين مي ترسيديم كه ما را از پشت بزنند. خيلي ها را اين طور زدند. ما كه در روز سقوط هواپيماي شهيد اقبالي نبوديم اما ممكن است اين هواپيما را به شكل هوا به هوا زده باشند تا نتواند پرواز كند و مجبور شود پرش اضطراري انجام دهد. باري، آن

روز هم ما براي مسلسل )استرپ( گويي دوباره به لانه زنبور بازگشتيم. تقريباً سه «پَس » هم فشنگ زديم. آن جا پنج پَس انجام داديم. ايشان واقعاً انسان شجاع و نترسي بود. روحيه از اين نظر كه مهمات، هواپيما و ماكسيمم استفاده را براي نابودي هدف انجام دهيم بسيار مهم است. اگر موشك ها را بزنيد و با پانزده فشنگ بازگرديد كسي به شما ايراد نمي گيرد. اين ها براي ما درس بود كه بعداً در طول هشت سال دفاع مقدس آن را اجرا كرديم. كارهايي كه ياد گرفتيم الگو شد و خجالت مي كشيديم كه انجام ندهيم. مثلاً وقتي مي گويند خوب نيست قند بخوريد و چهار نفر هم نخورند، اتوماتيك وار شما نيز پيروي مي كنيد.

منظورتان اين است كه در نيروي هوايي عرف شد كه هر كسي مي رود تمام فشنگ و بمبش را مصرف كند.

بله و اين واقعاً يك ايثار كامل بود. به همين دليل نيروي هوايي ما در ابتداي جنگ برتري هوايي را از آن خود كرد. صدام فكر نمي كرد نيروي هوايي ما اين قدر قدرتمند باشد. حتي بعضي از نفرات ما زياد آگاه نبودند، ولي جايگاه هاي بزرگي داشتند در كتاب نوشتند اف.چهار ما تعدادشان اين قدر بود و هيچ كدام شان كار نمي كرد...

يعني اين ها را دقيق نمي دانستند؟

خير، بايد به آن 140 فروند نگاه مي كردند...

عمليات موسوم به «حمله به اچ.سه » چگونه انجام شد؟

در جهان سوم مي گويند هر چه رئيس گفت همان درست است. صدام نيز با اين عمليات حرفش را پس گرفت. واقعاً در ابتداي جنگ تحميلي نيرو هاي فني ما اين قدر با لياقت و شايستگي كار كردند كه صدام متحير شد. شايد اولين ضربه اي كه كمر صدام را شكست پرواز 140 فروند بود.

يادم است روز دوم مهرماه بود كه به پايگاه اربيل رفتيم و مأموريت مان را انجام داديم. در بازگشتِ ما، عراقي ها باند را زده بودند و مسير بسته بود. من در «تاكسي وي » نشسته بودم. اولين هواپيمايي كه روز دوم جنگ در تاكسي وي نشست بنده بودم كه گفتند بقيه هم مي توانند بنشينند.

منظور از تاكسي وي چيست؟

باند كوچكي با پهنا و عرض كم كه فقط براي تاكسي كردن و نشستن است.

باند ما را در مهرآباد زده بودند؟

خير. در روز اول و دوم جنگ عراقي ها مرتب پايگاه هاي ما را مي زدند و ما هم همين طور پايگاه هاي آن ها را مي زديم. اولين حمله كننده هم در 31 شهريورماه آن ها بودند. به ما گفتند پايگاه بسته است و به اروميه برويد. من چون بنزينم كم بود در تاكسي وي تبريز نشستم كه عرض آن به اندازه اي كه الان است نبود. چون در تاكسي وي نشستيم از باند اصلي تاكسي كرديم، برگشتيم و پنچر شديم چرا كه هنوز تركش بمب هاي عراقي ها در باند بود. بمب هايم را خوب زده بودم و سيم ها آويزان بود. شهيد اقبالي به بنده اوكي داد كه بمب ها را خوب زديد و روحيه مضاعفي به من داد. ما پايين آمديم و همديگر را بغل كرديم. ما براي پايگاه دزفول انتخاب شديم تا به مأموريت برويم. هفته به هفته مأموريت مي رفتيم. بنده ده روز به دزفول رفتم كه جانشينم نيامد و كمي بيشتر ماندم كه داستان خاص خود را دارد. در تاريخ 1/ 8/ 1359 آقاي اقبالي شهيد شد. مي گويند ايشان را به جيپ بستند و دو نيم كردند تا به شهادت رسيد.

شما روايت تان را از شهادت ايشان بگوييد.

اين طور استنباط مي كنم كه چون هواپيما با سرعت حدود هزار كيلومتر پرواز مي كند، اگر بخواهيد در منطقه بايستيد خطرناك است و با پانصد تا سرعت نيز ]توي بال ايشان[ خيلي سخت است كه ببينيد ايشان چند گلوله خورده و با چتر چطور پايين آمده است. بنابراين مشخص نمي شود زنده هست يا نيست.

اين ماجرا را كه ايشان را به جيپ بستند، اسيران عراقي تعريف كردند؟

بله، ما هم شنيده ايم. در طول جنگ 2864 بار جزيره خارك بمباران شد، ولي صادرات نفت ما يك روز قطع نشد، اما اوايل جنگ صادرات نفت عراق را قطع كرديم و همه تلمبه خانه هاي شان را زديم. يكي از كساني كه اين كار را كرد شهيد اقبالي بود.

شهيد اقبالي دقيقاً 33 روز در جنگ حضور داشت...

و بسيار هم مثمر ثمر حاضر شد. يك نمونه را كه با ايشان بوديم برا يتان تعريف كردم كه به جاي يك پَس، پنج پَس رفتيم كه به جاي يك مأموريت، پنج مأموريت است.

ديگر اين كه ايشان بمب هاي شان را دقيق زده بودند، مورد اصابت قرار گرفتند و به خاك و خون كشيده شدند. سال 1365 با خلبان آزاده آقاي سمندريان به سليمانيه رفتيم كه سال 1359 با شهيد اقبالي رفته و آن جا هدف را زده بوديم.

يكي از بمب ها پشت ديوار پادگان خورد. شامگاه بود. تا از آن منطقه بيرون بياييم دويست نفر كشته شدند كه صد و چهل نفرشان درجا تلف شدند.

شما چطور متوجه اين ماجرا شديد؟

چون ما به دست عراقي هاي مخالف صدام افتاديم. فيلم «عقاب ها » را از روي زندگي بنده و آقاي شريفي راد ساختند. سال 1359 بود كه چنين اتفاقي افتاد و من را پنهان كردند. سپاه پاسداران انقلاب اسلامي تنگاتنگ با اينها كار مي كرد. نير وهاي سپاه پاسداران بنده را تحويل گرفتند و آقاي سمندريان اسير شد. تا زماني كه از مرز خارج شويم عراقي ها براي من جايزه تعيين كرده بودند كه اين قدر پول و خودرو مي دهيم.

به هر حال پرواز لو رفته بود. اگر ما آن جا ايجكت مي كرديم به دست عراقي ها اعدام مي شديم. اگر يك چاقو به رفيق ما بخورد مي خواهيم طرف مقابل را از بين ببريم چه برسد به اينكه دويست نفر با همان يك بمبي كه پشت ديوار خورد كشته شوند. شامگاه و عصر بود و آن ها لباسهايشان را شسته بودند. شهيد اقبالي هدف را خوب زده بود. حتي اگر ايشان نه، هر كسي ديگر هم ايجكت مي كرد چون آن ها عصباني و ناراحت بودند معلوم بود كه اين كار را با او مي كردند. يك خلباني ايراني در خاك ايران ايجكت كرد او را با بيل كتك زدند. وقتي همسر آقاي اقبالي پيكر ايشان را از پلاتين دستش شناسايي كرد. استنباط ما اين است حادثه اي كه براي شهيد اقبالي پيش آمد بسيار سخت است. در آن مأموريت آخر آقاي شفيع حسينپور نيز همراه ايشان بود.

شهيد اقبالي با 33 روز خدمت در طول هشت سال، يكي از برجسته ترين خلبانان دفاع مقدس است كه منشأ اثر شد. دليل اين توفيق چيست؟

ما خلباناني داريم كه در همان پرواز اول شهيد شدند. در 31 شهريورماه هم دو شهيد اف.چهار داديم؛ شهيد صالحي و شهيد خادم حيدري كه اولين شهداي خلباني بودند كه به خاك عراق رفتند. آيا مي توانيم بگوييم شهيد صالحي كه يك خلبان پا به ركاب بود و در همان اولين پرواز افتاد خلبان خوبي نبود؟! حال كسي مثل شهيد اقبالي 33 روز جنگيد. يكي كه روز اول جنگ اسير شده و ده سال اسارت كشيده مگر آدم كمي بوده است؟! يكي هم هشت سال جنگيده و هيچ اتفاقي برايش نيفتاده است. همه خوب بودند و لرزه بر اندام دشمن انداختند. آقاي اقبالي از همان ابتدا به عنوان يك خلبان پا به ركاب، خط شكن و صف شكن قابل قبول و به عنوان ليدر چهار فروندي بود. ما در آغاز جنگ ليدر چهارفروندي مي رفتيم. كمي كه از جنگ گذشت فهميديم خطرناك است و نفر چهارم را خيلي راحت مي زنند، چرا كه نفر اول دشمن را هوشيار مي كند. پس بايد دوفروندي مي رفتيم. ايشان در همان 33 روز اول جنگ از خود شجاعت نشان داد.

ويژگي هاي شهيد اقبالي در ميان خلبانان شهيد دفاع مقدس چگونه است؟

ايشان داراي سواد، تجربه و جواني بود.

چه كساني شاگرد ايشان بودند؟

آقاي حسين پور كه بنده شاگرد ايشان بودم. ممكن است شهيد بابايي هم شاگرد شهيد اقبالي بوده باشد چرا كه از نظر درجه پايين تر از ايشان بود. همين طور شهيد دوران.

ايشان يكي از اساتيد جوان، معلم خلبان جوان اف.پنج، بسيار باسواد، شجاع، با شخصيت و از همه نظر الگو بود.

آقاي اقبالي از نظر اخلاقي و شخصيتي چگونه بود؟

ايشان اخلاق خوبي داشت و با ما خيلي صميمي بود. ما جوا نتر و از نظر درجه پايين تر از اين بزرگوار بوديم، اما به راحتي مي توانستيم حر فهاي مان را به هم بزنيم. شهيد اقبالي مناعت طبع داشت و اگر سؤالي علمي و پروازي سخت هم داشتيم با ايشان مطرح مي كرديم. بنده چند چك پروازي با اين شهيد عزيز رفتم كه موتورم خاموش كرد. ايشان مي توانست ايراد بگيرد كه چرا فلان كار را نكرديد يا دير انجام داديد ولي به نرمي برخورد كرد، براي ايشان آموزش و پختگي شاگردانش مهم بود. ما زير نظر چنين افرادي پخته شديم و توانستيم جنگ را اداره كنيم. ما يك ثانيه آسمان جمهوري اسلامي ايران را بدون محافظ نگذاشتيم كه اين خيلي مهم است. نيروي هوايي مظلوم واقع شده به دليل اين كه كسي در خاك عراق نبود تا از شهيد اقبالي فيلمبرداري كند. ايشان سوار هواپيمايي شد كه يك كيسه شني با خود نبرده بود و در باران گلوله از ميان ما رفت. اگر يك سنگر بخواهيم بگذاريم، كيسه شني برايش مي گذاريم. ما تمام مأموريت هايي را كه مي دادند اجرا كرديم بدون اينكه بگوييم مأموريت براي اين هواپيما نيست يا هست. اگر كيسه شني را مي گويم به اين دليل است كه فردي كه گلوله م يزند سنگر درست مي كند، ولي هواپيما كه سنگري ندارد، پر از بنزين و بمب هم هست و هر جا كه گلوله بخورد منفجر مي شود. اين كه سوار هواپيما شويد شرطش عاشقي است. اين ها وطن پرست هايي بودند كه در دهان شير يا اژدها رفتند كه واقعاً خطرناك است.

خلاصه هواپيما شوخي بردار نيست. بايد هزار كيلومتر سرعت برويد. به هر حال اين ها الگوهاي ما بودند و ما زيردست چنين افرادي آموزش ديديم.

چرا شهيد اقبالي تا به حال گمنام مانده است؟

خيلي ها گمنام هستند. نيروي هوايي از شهيد اقبالي ها زياد دارد. شهيد سيروس حاتمي كه همسر و فرزند نداشت، پدر و مادرش دنبال كارش را گرفتند و با پول خودش مدرسه اي در شهرشان در شمال كشور ساختند تا يادش را زنده نگه دارند. ما شهداي ارتشي و سپاهي گمنام زياد داريم. شهيد اقبالي يكي از آن هاست كه چنين اتفاقي برايش افتاد. به هر حال نسبت به خصلت هاي حق و ممتازي كه براي شهيد اقبالي قائليم، نمي توانيم حتي به پنجاه درصد از زواياي اخلاقي و شجاعت ايشان بپردازيم. ان شاءالله خلأ وجود ايشان جبران شود. با كاري كه انجام مي دهيد اين خلأ پنج تا ده درصد جبران مي شود. خدا به شما كه در اين راه قدم برمي داريد توفيق دهد و ان شاءالله موفق باشيد.

منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره 121

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده