دوشنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۵:۴۵
اوايل زندگي مان بود، هنوز اصغر را نداشتيم، يك روز پادرش بیمارشد، آن وقت ها كه مثل حالا ماشين زياد نبود، سوار درشكه اي شديم و رفتيم پيش دكتر، ساعت چهار بعد از ظهر بود كه از دكتر برگشتيم خانه

برو، يك بار ديگه مي آيي كربلا


اوايل زندگي مان بود، هنوز اصغر را نداشتيم، يك روز پادرش بیمارشد، آن وقت ها كه مثل حالا ماشين زياد نبود، سوار درشكه اي شديم و رفتيم پيش دكتر، ساعت چهار بعد از ظهر بود كه از دكتر برگشتيم خانه، نه خودم ناهاري خورده بودم و نه اين بچه ( اقدس)، اين بنده ي خدا هم كه بیماربود، راستش توي خانه هم چيزي نداشتيم. با خودم گفتم؛ خدايا ! چه كار كنم، رفتم از گاوداري پنج سير شير گرفتم و آوردم گذاشتم روي چراغ پريموس، يك ذره هم آرد گندم زدم توش كه فرني درست كنم در حين پختن غذا، متوجه شدم كه شوهرم گريه مي كند، پرسيدم؛

- براي چي گريه مي كني، خواب ديدي؟

سرش را تكاني داد ولي چيزي نگفت، دوباره پرسيدم ؛

- چي خواب ديدي؟

- حالا برو به كارت برس بعداً مي گم.

بعد از غذا بهش گفتم:

- خب حالا بگو مرد! چي خواب ديدي؟

- توي خواب يك نفر آمد سراغم و پرسيد:

- غلامزاده، مي خواهي برويم كربلا؟

- بله.

- چشماتو ببند.

چشم هايم را كه بستم ديدم توي حرم علي ابن موسي الرضا ( ع ) هستم ! اول

برايم زيارتنامه خواند و بعد دوركعت نماز خوانديم.

دو مرتبه گفت: چشماتو ببند . چشم هايم را بستم، ديدم حرم حضرت معصومه( ع ) هستيم. آن جا هم زيارت كرديم و نماز خوانديم ! باز گفت : چشماتو ببند. چشم هايم را بستم، بعد ديدم كاظمين هستيم، توي حرم موسي بن جعفر ( ع ) نماز خواندم و زيارت كردم. بعد به همين منوال رفتيم سامرا، كربلا، نجف و كوفه و حرم حضرت مسلم ابن عقيل ( س ) زيارتنامه خوانديم و نماز خوانديم، دربرگشت از همان مسيري كه رفتاه باوديم با همان آدابي كه زيارت كرده بوديم زيارت كرديم و برگشتيم تا رسيديم به حرم علي بن موسي الرضا (ع) آن جا هم دو مرتبه زيارت كارديم و آماديم توي صحن ! وارد صحن كه شديم گفت:

- مي خواي بري يا مي خواي با من بيايي؟

- مي خوام با شما بيام ولي زن و بچه ام تنهايند!

- حالا برو اما يك بار ديگه مي آيي كربلا.

حالا كه بيدار شده ام گريه ام گرفته، با وضعي كه ما داريم كجا ميتوانيم بريم كربلا، معلوم نيست كي قسمت بشه و يك بار ديگه بريم كربلا !

حرف هاش كه تمام شد من هم گريه ام گرفت و دلم هوايي شد، پرسيدم:

- مي آيي بريم كربلا؟

- با كدوم پول بي بي !

- من خفتي ام را مي فروشم،

- نه! خفتي ات را نفروش، من با اون پول نمي رم كربلا.

چند روز بعد شوهرم از حرم كه برگشت، گفت:

- بي بي جان! بيا پول كربلا هم جور شد!

- با تعجب پرسيدم؛ از كجا؟

- ديگه خدا جور كرد.

- چه طوري؟

بعد از نماز توي حرم نشسته بودم يه آقايي آمد پهلوم نشست و گفت: آقاي غلامزاده بيا با اين پول برو كربلا، هر وقت پول دستت آماد، پول مارا بياور، من توي مغازه ي آهنگري.... هستم. بعدها شوهرم، بنده ي خدا، چند بار رفت پيش همان آهنگري كه نشاني داده بودند و برگشت اما ديگه اون آقا را نديد كه نديد!

راوی: مادر شهید

منبع: کتاب داماد اروند

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده