شهید حسین شفائیه چهل و پنج ماه حضور مستمر - از شانزده تا بیست و یک سالگی- در جبهه های نبرد داشت. شفائیه در بیست و دوم دی ماه 1365 در منطقه عملیاتی کربلای 5 به شهادت رسید.
نگاهی زندگی سردار شهید حسين شفائيه (مهرداد نجار)


نوید شاهد: حسين شفائيه در روز جمعه 15 تير 1344 در محله "گذر فرخ" شهر رشت‏ در يك خانواده مذهبى به دنيا آمد. پدرش - يوسف - در ميدان بار رشت مغازه ميوه‏ فروشى داشت و فردى متدين و مقيد به فرايض بود.

اول مهر 1351 - در هفت سالگى - وارد مدرسه ابتدايى شد.

به فوتبال علاقه بسيار داشت و همواره نام ايران را براى تيم خود انتخاب مى ‏كرد. تحصيلات دوره پنج ساله ابتدايى را در دبستان شهريار رشت با موفقيت به اتمام رساند. از همان دوران كودكى به مسائل عبادى علاقه‏مند بود و از سن نُه سالگى در ماه رمضان روزه مى ‏گرفت ولى به دليل صغر سن اجازه نمى‏يافت تمام ماه را روزه بگيرد. سال تحصيلى 1356 را در مدرسه راهنمايى نظام‏ الملك رشت آغاز كرد و سال اول را با موفقيت به پايان رساند. با شروع نهضت اسلامى در سال 1357 به مردم پيوست. خود در اين باره مى‏گويد:

سال دوم راهنمايى بودم. انقلاب اسلامى شروع شد و چون خانه ما نزديك مسجد محمودآباد (گذر بازار) بود به آنجا مى‏ رفتيم. در آنجا با آقاى كاظمى آشنا شدم و او بود كه مرا با مسجد و امام خمينى و انقلاب اسلامى آشنا كرد. از اين سال شروع به فعاليت سياسى كردم . با شروع انقلاب به مسجد مى‏ رفتم و در كلاسهاى آموزش قرآن و مسائل عقيدتى شركت مى ‏كردم. در راهپيماييها و تظاهرات و چسباندن پوستر هميشه شركت داشتم.

در چهارده پانزده سالگى بيشتر اوقات خود را صرف فعاليتهاى مذهبى و سياسى می کرد و در بسيج و انجمن اسلامى مسجد رودبارتان ساغريسازان رشت شركت فعالانه داشت. شش ماه هم - از 30 شهريور 1359 تا 29 اسفند 1359 با كميته امداد امام خمينى رشت براى رسيدگى به محرومان جامعه همكارى می کرد. به علت همين فعاليت مستمر در بسيج و انجمن اسلامى، دو سال از تحصيل باز ماند. بعد از تأسيس انجمن اسلامى مسجد رودبارتان به آنجا رفت و در تشكيل كتابخانه آن نقش مؤثرى داشت. ولى چون محل كتابخانه تنگ و محقر بود با همكارى دوستانش آن را به مسجد آقا سيد عباس منتقل كردند و در كنار آن نوارخانه مذهبى را سازمان دادند.

مادرش مى‏ گويد: از سيزده سالگى به كشيك شبانه مى ‏رفت؛ كتاب مى ‏خواند و از آنها يادداشت برمى ‏داشت؛ شعر جمع‏ آورى می کرد و اگر كسى حرفى عليه انقلاب مى‏زد بحث می کرد و جواب انتقادات را مى‏داد.

در اوايل نهضت اسلامى كه بازار شايعه رونق داشت و ضدانقلابيون اقدام به تخريب شخصيتهاى مذهبى از جمله شهيد مظلوم دكتر بهشتى می کردند و كمتر كسى جرئت می کرد علناً از اين گونه افراد دفاع كند حسين در همه حال از دكتر بهشتى دفاع می کرد و اگر توجيه منطقى براى حرفهايش نداشت، مجلس را ترك می کرد. علاوه‏برآن وقتى كه ضدانقلابيون اقدام به درگيرى و جنگ مسلحانه در استانهاى شمالى كردند، حسين نيز در اكثر درگيريها با ضدانقلابيون حضور داشت.

در جنگهاى مسلحانه و سركوبى منافقين، با اطلاعات عمليات سپاه رشت همكارى نزديك داشت. در اين زمان به محافل مذهبى انسى خاص داشت؛ نماز را هميشه اول وقت و به جماعت به جا مى ‏آورد و روزهاى دوشنبه و پنجشبنه روزه مستحبى مى‏ گرفت. علاوه براين، پايبند مسائل شرعى و دينى بود و به شخصيتهاى سياسى و مذهبى كه در پيروزى انقلاب نقش داشتند به خصوص به امام خمينى عشق مى ‏ورزيد. از فرصت به دست آمده در سايه انقلاب اسلامى به خودسازى و تهذيب نفس مى ‏پرداخت. مشكلات زندگى تأثيرى در او نداشت و با سعه صدر و بردبارى با آنها مقابله می کرد. در زمان ترورهاى منافقين كه بسيارى از بزرگان انقلاب به شهادت رسيدند، سعى می کرد به كسانى كه روحيه ضعيفى داشتند دلدارى داده و به آنان روحيه دهد.

همگام با فعاليتهاى اجتماعى به ورزشهاى رزمى نيز علاقه داشت. در سال 1359 در كلاسهاى كنگ‏ فو زير نظر رضا خوش ‏دل شركت كرد و تا سال 1361 به اين ورزش ادامه داد. چند ماهى بعد از شروع جنگ تحميلى عراق در سال 1359 براى آموزش نظامى به پادگان آموزشى منجيل اعزام شد.بعد از يك ماه و نيم آموزش دوره عمومى‏ در اول ارديبهشت 1360 به جبهه جنوب رفت.

بعد از سه ماه حضور در جبهه به زادگاهش بازگشت و در 19 آذر 1361 بار ديگر به جبهه اعزام گرديد و حدود هشت ماه - تا 21 مرداد 1362 - در تيپ كربلا مشغول بود.

اگر كسى مى‏آمد نمى‏توانست او را بشناسد زيرا هميشه در كنار نيروهايش در كار و تلاش بود. در بين اشخاص، تبعيض قايل نمى ‏شد و در كارهاى سنگين نيز همدوش ديگران فعاليت می کرد. اگر رزمنده‏ اى را مى ‏ديد كه در حال سنگرسازى است به او كمك می کرد. بارها مهمات را به دوش مى ‏گرفت و به داخل سنگرها مى ‏برد تا از تيررس دشمن دور باشند. از جاذبه و دافعه خوبى برخوردار بود.

در عمليات والفجر مقدماتى - در 18 بهمن 1361 - و عمليات والفجر 1 - در 21 فروردين 1362 - شركت داشت و در 21 مرداد 1362 از جبهه به زادگاهش مراجعت كرد. در اول آذر 1362 به عضويت رسمى سپاه پاسداران انقلاب اسلامى درآمد و در واحد اطلاعات عمليات لشكر 25 كربلا بكارگيرى شد.

حسين، انگيزه ورود خود به واحد اطلاعات و عمليات را اينگونه بيان می کند:

بعد از عمليات محرم با چند تن از بچه‏ هاى اطلاعات نظامى آشنا شدم و با آنها صحبتهاى زيادى داشتم. از آن وقت علاقه زيادى به واحد اطلاعات پيدا كردم و تصميم گرفتم بعد از شش ماه وارد اطلاعات شوم.

بعد از شروع مأموريتش در واحد اطلاعات عمليات ماههاى متوالى در جبهه حضور داشت. در عمليات والفجر 6 در منطقه عملياتى دهلران - در تاريخ 3 اسفند 1362 - بر اثر انفجار نارنجك از ناحيه پاى راست مجروح شد و روانه بيمارستان گرديد. اما بعد از بهبودى نسبى به منطقه جنگى بازگشت.

برادرش - حسن - مى‏ گويد:

نسبت به شهدا احساس مسئوليت می کرد و وقتى به مرخصى مى ‏آمد، احساس می کردم كه در دلش غمى دارد. گاهى مى ‏ديدم، گريه می کند. با او صحبت می کردم، مى‏ گفت: «به شهر كه مى ‏آيم و برخوردهاى نامعقول اجتماعى را مشاهده می کنم، برايم بسيار مشكل است. وقتى كه پشت جبهه مى ‏آيم احساس می کنم گناهانم زياد مى ‏شود و مايلم به جبهه بازگردم. در اينجا احساس پوچى می کنم.»

از 1 آذر 1362 تا 21 بهمن 1363 به طور مستمر در جبهه‏ هاى نبرد حضور داشت. سپس به ستاد ناحيه مازندران اعزام و تا 24 ارديبهشت 1364 در آن ستاد مشغول خدمت بود. اما در 25 ارديبهشت، بار ديگر به سوى جبهه‏ هاى نبرد شتافت و بيش از ده ماه ديگر به طور مستمر در لشكر 25 كربلا به عنوان مسئول دسته شناسايى در منطقه عملياتى بود. ابراهيم جوادى - از همرزمانش - درباره خصوصيات حسين مى ‏گويد:

روحى پاك و مهذب داشت و در خودسازى بسيار كوشا بود. در دل شب بدون اينكه كسى متوجه شود چراغ را خاموش می کرد و به نماز شب مى ‏ايستاد. او معمولاً نيم ساعت قبل از اذان صبح بيدار مى‏ شد و به عبادت و قرائت قرآن مى ‏پرداخت. درباره ازدواج اساساً فكر و صحبت نمی کرد. در روابط اجتماعى بسيار صميمى بود و با بچه‏ هاى گردانهاى عملياتى به سرعت دوست مى‏ شد. در عمليات والفجر 8 و فتح شهر فاو در 20/11/1364 به عنوان نيروى غواص اطلاعات عمليات همراه با گردانهاى عمل‏كننده و خطشكن شركت داشت.

در اين زمان تيپ قدس گيلان تشكيل شد و او در بين بچه ‏هاى مازنداران بود كه از طرف سپاه گيلان به او ابلاغ شد بايد به لشكر قدس ملحق شود والا حقوق او قطع خواهد شد. با امتناع از رفتن، حقوق و پاداش عيدى آن سال وى پرداخت نشد. در نتيجه از لشكر 25 كربلا به گيلان بازگشت و از 18 اسفند 1364 در قسمت اطلاعات نظامى سپاه گيلان به كار گماشته شد.

مدتى در واحد اطلاعات سپاه رشت مشغول خدمت بود كه مى‏ گويد حوصله اينجا را ندارد و بايد به جبهه برود. ولى با اعزام او موافقت نمى ‏شود. با مشكلات فراوان توانست موافقت مسئولان را جلب كند و برگه اعزام را دريافت نمايد.

حسين، بعد از اعزام به منطقه جنگى در اطلاعات و عمليات لشكر 16 قدس حضور يافت و به عنوان مسئول تيم گشت و شناسايى منصوب شد. ابراهيم جوادى مى ‏گويد:

آقاى املاكى (مسئول واحد اطلاعات) خيلى به وى علاقه‏مند بود، چون او با آرامش قلبى و قدرت شناسايى كه داشت قادر بود هفت الى هشت نفر را به خط دشمن نزديك كند و بعد از شناسايى مواضع آن به مواضع خودى برگرداند. حدود هفتاد الى هشتاد عمليات شناسايى برون‏مرزى داشتيم (و هر شب شناسايى براى ما مثل شبهاى عمليات دشوار بود). حتى به عقبه دشمن مى ‏رفتيم و او گاهى دسته ‏اى را رهبرى می کرد. هر شب كه از خطوط خودى به سمت دشمن مى ‏رفتيم - با توجه به خطراتى كه در شناسايى مواضع دشمن و ميادين مين به خصوص در شب وجود دارد و گاهى در ميدان مين كوچك ‏ترين اشتباه جبران‏ ناپذير است - اما ايشان هيچ وقت گله يا شكايتى از كارها نمی کرد. در مأموريت برون‏مرزى كه با ايشان داشتيم هيچگاه وارد شهرهاى دشمن نمى ‏شديم؛ از كنار روستاها عبور می کرديم و از بالاى كوهى كه مشرف بر روستا بود مى ‏رفتيم و داخل روستا نمى‏ شديم و خريد نمی کرديم حتى حق درگيرى با دشمن را نداشتيم.

هادى رمضانى نيز مى‏گويد:

روابطش با ديگر دوستان، گرم و صميمى بود اما در شبهاى گشت و عمليات برخوردش جدى بود. آنجايى كه لازم بود دستور مى‏داد تا به هدف برسيم اما بعد از مأموريت بسيار متواضع بود. كمتر حرف مى‏زد و بيشتر عمل می کرد و با دوستان، بااحترام خاصى برخورد می کرد.

در منطقه حاج عمران در مأموريتى او مسئول تيم بود. روال اين بود كه بعد از شناسايى مواضع دشمن، در شب عمليات يكى از بچه‏ هاى اطلاعات همراه فرمانده گردان مى‏ ماند و نيروها را هدايت می کرد. من هم در كنار او بودم. فرماندهان چون از روحيه او اطلاع داشتند و قدرت او را مى ‏دانستند مسئوليت هدايت گردان را به او محول نمودند. او از همه جلوتر حركت می کرد؛ خصوصيت او اين بود كه اول خودش را به خطر نزديك می کرد و راه را براى ديگران باز می کرد... قبل از اينكه عمليات كربلاى 2 آغاز گردد براى شناسايى منطقه‏ اى در حاج عمران رفتيم. هنگامى كه در مواضع و سنگرهاى عراقيها حركت می کرديم و مشغول شناسايى بوديم، چند نفر از نيروهاى عراقى در سمت راست مى‏ رفتند. به سرعت به نفر جلو گفتيم كه به آقاى شفائيه بگويد از سمت ما عراقيها در حركتند. به او اطلاع مى ‏دهند و او در پاسخ مى‏گويد: «اشكال ندارد و بگذار عبور كنند، كارى با ما ندارند.» من تازه‏ كار بودم و مى ‏لرزيدم، اما او خونسرد بود. بعد از مأموريت، ما را دور خودش جمع كرد و گفت: «اگر عراقى را ببينيم و از كار خود دست بكشيم ديگر كار ما اطلاعاتى نمى ‏شود؛ مأموريت ما اين مسائل را دارد؛ مگر اينكه عراقيها به طرف ما بيايند، آن وقت كار را تعطيل می کنيم.» من اين درس را در عملياتهاى ديگر به كار بستم و برايم بسيار سودمند بود.

يك بار با گروهى به شناسايى رفتيم. فردى پرحرفى می کرد و مكرر مى ‏گفت: «اينجا مين است. آنجا خطرناك است.» و از اين‏گونه حرف ها زياد مى‏ زد. حسين ناراحت شد و گفت اين حرفها باعث انحراف مأموريت ما خواهد شد. شما ديگر از فردا شب با من به شناسايى نياييد چون دشمن هيچگاه منطقه را صاف نمی کند كه ما نزد او برويم.

حسين شفائيه خود را وقف جبهه كرده بود و در سال فقط سه بار به مرخصى مى‏ آمد. از حضور در پشت جبهه متنفر بود و مى‏ گفت: «شهر براى من مثل قفس است. نمى‏توانم در قفس بمانم.» وقتى از او سؤال مى ‏شد چرا ازدواج نمی کنى؟ مى‏گفت: «ازدواج و عروسى من در جبهه است. هر وقت جنگ تمام شود ازدواج می کنم.» در همه حال توكل به خدا داشت و هميشه خونسرد بود. در يكى از گشتهاى شناسايى، فردى از همراهانش با مشاهده دشمن از ترس مى ‏لرزيد كه حسين به او مى ‏گويد: «آرام باش، چيزى نشده، آنها هم مثل ما آدم هستند و كارى به ما ندارند. توكل به خدا داشته باش.»

حسين، روزى به همراه نيروهاى گردان در پشت ميدان مين در منطقه عملياتى زمين‏گير شده بود. در اين هنگام دو ركعت نماز به جاى آورد و شروع به خنثى ‏سازى مين ها كرد و معبرى براى عبور رزمندگان و اجراى عمليات باز شد. وقتى كه نيروها وارد معبر شدند سجده شكر گذاشت.

در جبهه مجروح مى‏شد اما خانواده‏اش هيچگاه خبردار نمى‏شدند.

در منطقه عملياتى به عنوان كسى كه كارگشاى امور است، معروف بود. در شب عمليات كربلاى 7 نيروهاى گردان ميثم با هدايت او به بالاى قله "اروس" رسيدند و آنجا را فتح كردند. ولى نيروهاى عمل‏كننده سمت راست و چپ موفق به دست ‏يابى به اهداف خود نشدند. در نتيجه، حسين و نيروهايش در محاصره دشمن قرار گرفتند. هلى‏كوپتر دشمن با دادن وعده‏ هاى كذايى در بالاى سرشان آنها را تشويق به اسارت می کرد. اما آنها كه حدود سى و پنج نفر بودند تشنه و خسته در منطقه سرگردان ماندند ولى تسليم دشمن نشدند.

ابراهيم جوادى مى‏ گويد: تقريباً دو روز و نيم در محاصره بوديم اما او سعى می کرد به بچه ‏هاى گردان روحيه بدهد و آنهارا تشويق به صبر و بردبارى می کرد. سرانجام بعد از دو روز تشنگى و بى ‏آبى و خستگى مفرط به بركه آبى رسيديم. صبر كرد تا همه بچه‏ ها آب نوشيدند. بعد خودش از آن آب نوشيد. در بين نيروها فقط من و او راه را بلد بوديم. روزها به خاطر ديد دشمن زمين‏ گير مى‏ شديم و شبها در ميدان هاى مين حركت می کرديم. چون تخريب‏چيهاى ما - رضائى و خاكپور - در رأس قله اورس به شهادت رسيده بودند به كمك حسين، مينها را خنثى كرديم و بعد از دو روز به مقر نيروهاى خودى برگشتم.

بعد از آن به جبهه رفت در حالى كه مسئولين سپاه اجازه نمى‏ دادند كه مجدداً اعزام شود. مادرش نقل می کند: قبل از تشييع جنازه شهداى كربلاى 2، شبى در خواب ديدم كه به باغى سرسبز وارد شدم كه دو اطاق داشت كه تمام وسايلش سبز بود. كسى به من گفت وارد شو اينجا متعلق به پسرت حسين است. از خواب برخاستم. فهميدم كه او شهيد مى‏ شود ولى دعا كردم كه لااقل يك بار برگردد تا او را دوباره ببينم.

محمد سيار - يكى از دوستانش - مى‏گويد: قبل از عمليات كربلاى 5 عمل جراحى داشتم و قرار بود تركشى را از گردنم بيرون بياورند. حسين به مرخصى آمده بود. به او گفتم صبر كن با هم به جبهه برويم. به شوخى گفت: «تو ديگر پير شده‏اى، ماشين از كار افتاده ‏اى و من به جاى تو خواهم رفت.»

حسين رفت و در عمليات كربلاى 5 شركت كرد اما در حين عمليات، مجروح شد و به بيمارستان منتقل گرديد، ليكن از پنجره بيمارستان فرار كرد و به جبهه رفت و خود را به همرزمانش رساند و در ادامه عمليات شركت كرد. دشمن وجب به وجب منطقه را با توپ و خمپاره می کوبيد. املاكى - مسئول اطلاعات و عمليات - به نيروهاى اطلاعات اعلام می کند چون مأموريت نيروهاى اطلاعات به پايان رسيده به عقب برگردند. حسين به همراه چند نفر ديگر از نيروهاى اطلاعات كه بعضى از آنها مجروح بودند، براى استراحت به سوى عقبه حركت می کند. آنها سوار ماشين تويوتا مى‏ شوند و حسين مى ‏گويد: «خودم رانندگى می کنم.» آنها حركت می کنند و به ميدان امام رضا در شلمچه مى ‏رسند. هواپيماى دشمن منطقه را بمباران می کرد. ناگهان موشكى در نزديكى ماشين حامل آنها اصابت كرد و در اثر انفجار، ماشين واژگون شد. در نتيجه دو نفرى كه در جلوى ماشين در كنار حسين نشسته بودند، مجروح شدند و دو نفر ديگر از همراهان به شهادت رسيدند و حسين دچار موج گرفتى شديدى شد. همراهانش تعريف می کنند كه او سرش را بلند می کرد و زيارت عاشورا مى‏ خواند و آرام به اطراف نگاه می کرد. هنگامى كه آنها را از ماشين واژگون شده بيرون آوردند متوجه شدند كه حسين شهيد شده است. جنازه آنها را در كنار جاده مى ‏گذارند. در منطقه عملياتى خودروهاى زرهى در تردد بودند دود و غبار غليظى روى جنازه‏ها نشست به طورى كه چهره آنها سياه شده و شناسايى آنها مشكل بود. آقاى حضرتى - نماينده سابق مردم رشت در مجلس شوراى اسلامى - جنازه او را در معراج ‏الشهدا شناسايى كرد و اسم او را روى جنازه‏ اش نوشت. پس از مدتى جنازه ‏اش به رشت منتقل شد. به اين ترتيب، حسين شفائيه مسئول محور يك اطلاعات عمليات كربلاى 16 قدس گيلان كه بعد از چهل و پنج ماه حضور مستمر در جبهه‏ هاى نبرد - از شانزده تا بيست و يك سالگى - در 22 دى 1365 در منطقه علمياتى كربلاى 5 به شهادت رسيد.

پيكر شهيد حسين شفائيه با حضور گسترده مردم رشت تشييع و در گلزار شهداى رشت به خاك سپرده شد. از شهيد حسين شفائيه، سيصد جلد كتاب به يادگار باقى مانده بود كه خانواده او چند جلد را به رسم يادگارى نگه داشته و بقيه را به كتابخانه مسجد هديه كرده ‏اند.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده