شهید حمیدرضا امیری شادمهری:
دوشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۰:۱۶
شهید شادمهری در چهارم اسفند 1362 در منطقه پاسگاه زید عراق بر اثر انفجار نارنجک در حالی که ندای «یاحسین یاحسین» بر زبان داشت، به شهادت رسید.
«یا حسین گویان» به استقبال شهادت رفت

نوید شاهد: حميدرضا اميرى شادمهرى فرزند برات ‏الله، در سال 1338 در شهرستان تربت حيدريه به دنيا آمد.

از كودكى بسيار دوست‏ داشتنى و مورد علاقه بود. خانواده، وى را براى فراگيرى قرآن به مكتبخانه فرستاد و او قرآن را در كودكى فرا گرفت. معلمانش از او به عنوان كودكى مهربان و ساكت ياد می کردند. در سال 1345 و در هفت سالگى، وارد مدرسه ابتدايى همت - در مشهد مقدس - شد و دوره راهنمايى را نيز در مدرسه پارس گذرانيد. علاقه ‏اش به شغل پدر، او را وارد هنرستان نظام كرد و در هنرستان داورپناه مشغول به تحصيل شد. در سال 1357 موفق به گذراندن دوره كامل هنرستان نظام شد. اين ايام و قبل از آن مصادف بود با مبارزات انقلابى و مردمى ايران عليه استبداد داخلى و استعمار خارجى.

شركت فعال در تظاهرات و راهپيماييهاى مردمى و پخش اعلاميه ‏هاى انقلابى بخشى از برنامه وى محسوب می شد.

فعاليتهاى حميد بعد از انقلاب تغييرات اساسى يافته بود، نظرات گروه‏هاى التقاطى را نقد می کرد و با آنها وارد بحث می شد كه اين بحثها حاكى از مطالعات عميق او بود. شهيد خطر اين گروه‏ ها را درك كرده بود و اصرار داشت كه همگى تنها در خط امام حركت كنند.

سال 1358 در امتحان ورودى دانشكده افسرى شركت كرد و بعد از قبولى، وارد دانشكده افسرى نيروى زمينى شد. دوران تحصيل در دانشكده افسرى، دوره تفكر و شكل‏گيرى پايه ‏هاى فكرى او بود. شهيد حميدرضا شادمهرى در مجموعه نوشته ‏هايش ايجاد اين تحول را اين گونه می گويد: «تا چند سال پيش در يك جامعه شاهنشاهى زندگى كرده‏ ام و حال بايد دوباره بينديشم، چون عمر دارد می گذرد و ديگر باز نمی گردد و بايد حداكثر استفاده را از آن برد، چون من دارم زندگى می کنم و انسانم و موجود زنده‏ ام، عقل دارم، شعور دارم، درك دارم، فهم دارم، احساس دارم، اصلاً وجود دارم و مرده متحركى نيستم كه همين طور بخوابم و بلند شوم و بخورم و خالى كنم و بعد باز پيش بروم و بالأخره بايد جاى خود را پيدا كنم. بايد از خود سؤال كنم كه حميد تو كى هستى؟ چرا هستى؟ هدفت چيست؟ چه كار دارى می کنى؟ بالأخره آن چيزى كه درست يافتى، بايد عمل بكنى، چون زندگى هدف دارد.»

شهيد اميرى پس از كشمكش هاى درونى و احساس مسئوليت نسبت به جامعه خويش و با روح بلند و ديدگاه عقلانى نسبت به مفاهيم و تحولات اجتماعى، جواب را مى ‏يابد و می گويد: «همراه همه مردم در من كم كم سؤال هاى تازه ‏اى مطرح شد و به دنبال جواب می گشتم و اينكه جوابها را از كجا بايد آموخت؟ خودِ لغات به كمك رهبرى، معنى خودشان را به من نشان دادند و شروع به حركت كردم كه ما خيلى خواب بوديم، اصلاً چرا بگويم خواب؟ چون ما مرده متحركى بوديم كه حركت می کرديم و جان نداشتيم و متوجه شدم كه الآن هم جايى ندارم، ولى خدا كمكم كرد و در واژه ‏ها و ارزشهاى مكتب فرو رفتم و تازه فهميدم كه تازه متولد شده ‏ام. اين واژه‏ ها را خيلى زودتر از من، مردم فهميده بودند و با آن آشنا بودند و يكى از اين واژه ‏ها، واژه امام بود و مردم در پى آن بودند كه با عمل خود، تمامى مستضعفان جهان را بيدار كنند و به حركت وادارند و به سوى اين واژه الهى سوق دهند و من هم همراه مردم حركت كردم.»

حميدرضا پس از گذراندن دانشكده افسرى كه پر از تجربه و خودسازى براى او بود، دوره تكميلى و تخصصى را در شيراز گذراند و بعد به خدمت در واحدهاى ارتش مشغول شد.

در بيست و دو سالگى با دخترخاله ‏اش - خانم مريم عليزاده كه هجده ساله بود - پيمان ازدواج بست. پس از ازدواج به شيراز رفت و در آنجا ساكن شد.

شهيد در خاطراتش راجع به نقش زن در جامعه و در توصيه به زنان اين‏گونه مى‏نويسد: «زن بايد فاطمه وار زندگى كند. بايد ببيند كه فاطمه(س) در طول نوزده سال زندگيش چه كرده است. او چگونه زيسته و چگونه شوهردارى و فرزنددارى كرده، الآن حكومت، حكومت اسلامى است و فاطمه لازم دارد و على لازم دارد و اگر اينها نباشند، اسلام نيست، مكتب نيست، حقيقت نيست، زندگى نيست و زن مسلمان بايد مسئوليت و تعهد احساس كند كه فاطمه وار زندگى كند تا بتواند خود، خانواده و در نتيجه جامعه ‏اش را به سوى رشد و تعالى سوق دهد.»

شهيد اميرى، شش ماه را بدين ترتيب در شيراز گذراند و پس از پايان اين دوره به مشهد منتقل شد، سپس از طرف لشكر 77 خراسان عازم جبهه شد. او از جنگ بدين گونه ياد می کند: «اين جنگ، جنگ حقيقى است. جنگى است كه طرف مقابل كفار بعثى هستند كه عوامل امريكاى جنايتكار مى‏ باشند و مى‏ خواهند كه در مقابل انقلاب و عظمت اسلام قرار گرفته و بگيرند و بناى جنگ با اسلام را دارند. اينها همان عضو فاسدى هستند كه مى ‏خواهند تمام جهان را به فساد بكشانند و نابود سازند، اينها در مقابل خدا، كلام خدا و حكومت خدا ايستاده ‏اند؛ وظيفه حكم می کند كه ما با آنها به مقابله برخيزيم و دست آنها را از جهان كوتاه كنيم تا هر چه سريع‏ تر به حكومت عدل امام زمانى(عج) برسيم و در ركاب آن حضرت(عج)، همراه تمامى مستضعفان جهان ريشه نابرابريها را از بيخ و بن بر كنيم.»

ارادت خاصى نسبت به امام خمينى(ره) داشت و خود را پيرو خط او مى ‏دانست. روزى كه سرگرم گوش دادن به راديو بود، سخن امام(ره) را شنيد كه مى ‏فرمودند: «حالا جبهه‏ ها به شما نياز دارد و نبايد جبهه‏ ها را خالى گذاشت.» به گمان اينكه امام(ره) حكم جهاد داده است،الله ‏اكبرگويان به طرف مسجد حركت كرد و جمعيتى را به دنبال خود به مسجد كشانيد، ليكن پس از تذكر و توضيح پدر، به گريه افتاد و برگشت.

شهيد حميدرضا پس از اعزام به جبهه تا زمان شهادتش چند بار مورد اصابت تركش قرار گرفت و مجروح شد.

شهيد اميرى به آن حد از ايمان رسيده بود كه حتى نحوه شهادتش را - كه هميشه در آرزويش بود – مى ‏دانست. وى درجات ايمان را در عمل تجربه كرده بود. در نوشته‏ هايش مى‏خوانيم: «اول و آغاز عرفان، بيدارى است و آگاهى و از خواب برخاستن. بايد آگاهى گرفت، آگاهى به حق و باطل، آگاهى به اينكه هر لحظه، ديگر برگشت ندارد و آگاهى را از راه علم و از راه ادراكات درونى و از پاكى درون مى‏ توان پيدا كرد. بايد نفس را شناخت و زنگارهاى آن را پاك كرد و صيقل داد تا نور الهى از دلت انعكاس يابد و همه جا را روشن و نورانى كند. بايد نفس پليد و اماره رامهار كرد و نفس مطمئنه را پيدا كرد. تا نفس مطمئنه در انسان به وجود نيايد به خدا نمى ‏توان رسيد. اين نفس مطمئنه در دل ماست، در قلب ماست، فقط بايد پرده ‏ها را كنار زد و زنجيرها را پاره كرد و درهاى فولادى را باز كرد و ميله ‏ها را شكست، نور الهى را وارد كرد تا انسان بتواند آن نور را احساس كند و بتوان وحدت پيدا كرد و زندگى را درك كرد.»

آخرين بارى كه به مرخصى آمد مى ‏دانست كه شهيد خواهد شد، به همين جهت كليه سفارش هاى لازم را بيان كرد. به خصوص سرپرستى فرزندش را به پدر و برادرش واگذار كرد.

در اكثر جبهه‏ هاى جنوب همچون اهواز، انديشمك، كوشك، پاسگاه زيدعراق و بستان حضور داشت.

برادرش غلامرضا - كه نزديك ‏ترين فرد خانواده به وى بود - در آخرين مرخصى به خواسته شهيد، همراهش به حرم مطهر امام رضا(ع) مى‏رود و نظاره‏ گر وداع شهيد می شود؛ حميدرضا پس از خواندن چند ساعت زيارت‏ نامه و طلب حاجت از ائمه اطهار(ع) و رسول الله(ص)، با گريه و ناله به ضريح امام رضا(ع) كه مى‏رسد، پس از زيارت با حالتى خندان و خوشحال به منزل بر می گردد، همان شب غسل می کند و از برادرش مى ‏خواهد كه سرو صورتش را اصلاح كند. با آن كه ساعت نُه قطار حركت داشت و او نيز مسافر قطار بود، اما هيچ عجله‏ اى نداشت. از برادرش تقاضا كرد كه عكس يادگارى دسته جمعى بگيرند، زمانى كه با تذكر برادر مبنى بر نزديك بودن زمان حركت مواجه می شود، جواب مى ‏دهد كه قطار براى ما صبر می کند. و همان گونه شد كه شهيد گفته بود. قطار با دو ساعت تأخير ساعت يازده حركت كرد.

وى پس از چهار روز حضور در منطقه‏، در ساعت دو بامداد، در 4 اسفند 1362 در منطقه پاسگاه زيد عراق‏ بر اثر انفجار نارنجك و در حالى كه نداى «يا حسين، يا حسين» بر زبان داشت، به شهادت‏ رسيد. پيكر  مطهرش پس از انتقال به مشهد مقدس، در 10 اسفند 1362 پس از تشييع، در بهشت رضا(ع) دفن شد.

در خاطراتش مى‏ خوانيم: «وصيت ‏نامه ما خون است و پيام انقلاب است و مكتب، ولى فقيه است و امت اسلام، وظيفه است و مسئوليت، حركت است و هيجان، شوراست و اشتياق، خشم است و فرياد.»

تنها يادگارش مصطفى، در 15 آذر 1362 به دنيا آمد.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده