برشی از کتاب «آن سوی دیوار دل»
دوباره موقع رفتن به منطقه بود؛ زمان خداحافظی به من گفت:«دعا کن شهید بشم، ناراضی هم نباش.»
خاطرات همسران شهدای دفاع مقدس (1) / تقدیر


این پا و آن پا می کرد، انگار سردرگم بود. تازه بهبود پیدا کرده بود و جراحاتش خوب شده بود. اما مدام در فکر بود تا اینکه بالاخره خودش لب به سخن باز کرد و گفت: نمی دانم کجای کارم لنگ می زند، حتماً باید نقصی داشته باشم که شهید نمی شوم، نکند شما راضی نیستی.»

آن روز به هر زحمتی بود از زیر بار جواب سؤالش فرار کردم.

دوباره موقع رفتن به منطقه بود؛ زمان خداحافظی به من گفت:«دعا کن شهید بشم، ناراضی هم نباش.» این حرف محمدرضا خیلی بر من اثر کرد، نمی توانستم دلم را راضی کنم و شهادتش را بخواهم. اما گفتم:«خدایا هر چه که صلاح است برای او مقدر کن.»

بار آخر بود؛ بدون برگشت.

منبع: زاغیان، مریم: آن سوی دیوار دل، تهران، بنیاد حفظ آثار نشر و ارزش های دفاع مقدس، 1386

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده