دوشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۰۹:۴۷
کتاب «سالار تکریت» خاطرات اسارت سیدحسین سالاری، جانباز و آزاده یزدی به قلم مصطفی زمانی‌فر توسط انتشارات سوره مهر منتشر شد.
«سالار تکریت» به بازار کتاب آمد

به گزارش نوید شاهد به نقل از پایگاه خبری حوزه هنری، رئیس حوزه هنری یزد با اشاره به اهمیت ثبت و انتشار خاطرات آزادگان و رزمندگان دوران دفاع مقدس گفت: به‌مناسبت هفته دفاع مقدس کتاب «سالار تکریت» شامل خاطرات اسارت آزاده جانباز سیدحسین سالاری، نوشته مصطفی زمانی‌فر به همت دفتر فرهنگ و مطالعات پایداری حوزه هنری یزد، توسط انتشارات سوره مهر منتشر و روانه بازار کتاب شد.

محمدصادق کوچک‌زاده با بیان اینکه گردآوری و تدوین این خاطرات پنج سال طول کشیده، اظهار داشت: این اثر  مجموعه‌ای از خاطرات ۳۰ ماه اسارت این جوان ۱۸ ساله‌ یزدی در اردوگاه ۱۱ تکریت رژیم بعث عراق است.

وی افزود: این کتاب در ۲۸۸ صفحه و پنج فصل در قطع رقعی با شمارگان ۱۲۵۰ نسخه منتشر شده است.

رئیس حوزه هنری استان ادامه داد: سالاری که متولد ۱۳۴۶ در خانواده‌ای مذهبی و کارگری در محله شیخ‌داد یزد و کارشناس حسابداری است، در خاطرات خود اطلاعاتی را درباره اردوگاه‌های دشمن بعثی و وضعیت اسرای ایرانی در این اردوگاه‌ها می‏‌دهد و به بیان وقایع و پیامدهای ناگوار جنگ، مظلومیت و مقاومت آزادگان و همچنین دردها و مرارت‏‌های سال‏‌های اسارت خود و دیگر همرزمانش می‌‏پردازد.

کوچک‌زاده افزود: این سرباز ارتش که در واحد مهندسی رزمی لشکر ۸۱ باختران مشغول خدمت بود در آخرین روز سال ۱۳۶۶ در عملیاتی در منطقه غرب کشور از ناحیه پای راست مجروح شد و پس از چهار شبانه‌روز در حالی‌‌که رمقی در بدن نداشت به اسارت نیروهای عراقی درآمد.

وی به مدت دو سال و نیم در یکی از مخوف‌ترین و سیاه‌ترین نقطه‌های عراقِ دوران صدام یعنی استخبارات زندانی بود و کسی از او خبر نداشت؛ حتی اسرای اردوگاه هم به خاطر جراحت شدید پایش، امیدی به زنده ماندنش نداشتند، اما این جوان مومن با تحمل درد و رنج فراوان و با وجود شکنجه‌های شدید توانست تمام ناملایمات و دشواری‌های دوران اسارت را پشت سر بگذارد و به آغوش میهن عزیز اسلامی بازگردد.

در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: «درست قبل از هواخوری، هنوز بیرون نیامده بودیم که نگهبان آمد و بی‌مقدمه گفت: «دیشب کی ترانه می‌خواند؟» کسی جوابش را نداد. در این فضا، فقط آواز خواندنمان کم بود. با همان حالت نشسته، دست بالا بردم و گفتم: «من ترانه نمی‌خواندم، ولی خیلی درد داشتم و آخ‌و‌ناله می‌کردم.» نگاهی کرد و گفت: «نه! تو نبودی.» چشمش روی صورت بچه‌ها دوری زد، ولی کسی به او محل نگذاشت. بی‌هدف چند نفری را زد و از آسایشگاه رفت بیرون. دو نفر طبق معمول زیر بغل‌هایم را گرفتند و مستقیم به‌طرف دستشویی حرکت کردیم. دنبال سر ما آمد و گفت: «بگذاریدش روی زمین!» دو، سه ضربه کابل به پشتم کوبید و گفت: «دیگه آخ‌وناله نکن!» فهمیدم که بیچاره از اول دنبال بهانه بوده که حس خشمش را ارضا کند».

انتهای پیام/

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده