شنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۱:۱۶
مجموعه اشعار آیینی ویژه شهادت امام سجاد علیه السلام منتشر شد.
پیرمرد بلا کشیده منم / پسرِ شاه سربریده منم

به گزارش نوید شاهد، روز شهادت امام سجاد نیز 18 ، 22 و 25 محرم نقل شده که روز 25 از شهرت بیشتری برخوردار است.بر اساس این روایات، امام سجاد علیه السلام 57 یا 58 سال عمر فرمودکه:
دو سال آن را در زمان حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام، ده سال را در زمان امامت عموی خود حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام و ده سال را در دوران امامت پدر خود سپری فرموده است و مدت امامت خود آن امام بزرگوار نیز 35 سال بوده است.

قاسم نعمتی

پیرمرد بلا کشیده منم

پسرِ شاه سربریده منم

روضه خوانی که هرچه می گوید

با دوچشم کبود دیده منم

آنکه از ناقه دید بانوئی

پایِ یک بوسه شد خمیده منم

آن امامی که با تنی تب دار

عقبِ ناقه ها دویده منم

آنکه وقت فرار از خیمه

نالۀ دختران شنیده منم

آنکه در بین بوریا دلِ شب

پیکر یک امام چیده منم

آنکه درگوشۀ خرابۀ شام

دفن کرده گلی شهیده منم

همۀ روضه ها کنار ولی

آنکه بازار شام دیده منم

روضه را باز میکنم امشب

سخن آغاز میکنم امشب

روضه در یک کلام وای از شام

دردِ بی التیام وای از شام

کاش مادر مرا نمی زائید

ناله های مدام وای از شام

ناسزاهای بد به ما گفتند

همه جایِ سلام وای از شام

آن دیاریِ که کرده بازی با

آبروی امام وای از شام

قافله تا غروب گیر افتاد

کوچه ها ناتمام وای از شام

دخترِ فاطمه اذیت شد

از نگاهِ حرام وای از شام

گذر از کوچه هایِ تنگِ یهود

آتشِ رویِ بام وای از شام

جایِ حیدر زگیسویِ دختر

می گرفت انتقام وای از شام

در میان چهار هزار رقاص

گریه در ازدحام وای از شام

سر و تشت و پیاله های شراب

چوبِ بی احترام وای از شام

لعنتی در کنارِ سر میریخت

میِ باقیِ جام وای از شام

سرخ موئی اشاره کرد و یزید

گفت : گفتی کدام؟؟وای از شام

من چهل سال گریه میکردم

با همین یک کلام وای از شام

سید پوریا هاشمی

بخاطر تو چهل سال محتضر بودم

به یاد تشنگی ات یک جهان شرر بودم

میامدم سرسفره غذا نمیخوردم

چون از گرسنگی ات خوب باخبر بودم

شبیه عمه تنم رج به رج ز شلاق است

شبیه عمه برای همه سپر بودم

برای تو ولیِ دم شدم ولی ای وای

میان قافله با شمر همسفر بودم

شتر که رم بکند میپرد به هر سمتی

به روی ناقه ی رم کرده در خطر بودم

عمامه ام همه اش سوخت بعد سرهم سوخت

ز بام آتشی آمد که بی خبر بودم

غم قضیه ناموسی است در دل من

امان ز لحظه تلخی که در گذر بودم

به خواهرم زن رقاصه ای جسارت کرد

تو حق بده به من اینقدر خون جگر بودم

همان زمان که غلامی کنیزی از ما خواست

میان حلقه آهن شکسته پر بودم

ولی نشد که سرش را جدا کنم ز تنش

ولی نشد که گرفتار صدنفر بودم

سفیر روم به هم ریخت تا که من را دید

ببین چقدر پدر بین دردسر بودم

علی اکبر لطیفیان

من از این مردم بی عار بدم می‌آید

از مکافات، از آزار بدم می‌آید

ذبح را آب نداده جلویم سر نبرید

تا قیامت من از این کار بدم می‌آید

سنگ‌ها از در و دیوار به ما میخوردند

تا ابد از در و دیوار بدم می‌آید

پای من بسته نبود اسب زمینم میزد

من ز افتادن بر خار بدم می آید

محمل عمه ی ما را چقدر هل دادند

بخدا از سر بازار بدم می آید

دست من بسته که شد برده فروشی رفتیم

من از این دست گرفتار بدم می آید

مردم و زنده شدم بسکه نگاهم غم دید

عمه ی من چقدر مجلس نامحرم دید

سیده فرشته حسینی

گیسوانِ رهای تسبیحم
در مناجات‌ها رهایم کرد 
اشک‌های نشسته در چشمم 
بی‌صدا آمد و صدایم کرد 

جاده بن‌بست، راه‌ها بسته
بال و پر بسته، از جهان خسته 
به تهِ خط رسیده بودم که 
با ابوحمزه آشنایم کرد 

من که عمری شکسته‌پر بودم 
من که آواره پشتِ در بودم 
غربتِ او، غمِ اسارتِ او 
بیش از پیش مبتلایم کرد 

چه کسی گفته است بیمارست؟
چه کسی گفته مردِ میدان نیست؟
ماند تا راویِ بلا باشد
ماند و مشتاق کربلایم کرد 

بزمِ شیطان کجا صحیفه کجا؟
او کجا مجلسِ خلیفه کجا؟
گرمِ این روضه بودم و ناگاه 
دفترِ شعرِ من صدایم کرد 

من کجا، روضه‌ی محرّمِ او؟
من کجا، درکِ داغ و ماتمِ او؟
من کجا و نوشتن از غم او؟
مطمئنّا خودش دعایم کرد

مجید تال

آزار دیدم

خود را میان معرکه بیمار دیدم

در خیمه بودم

هفت آسمان را برسرم آوار دیدم

در بین گودال

آیینۀ جسم پدر را تار دیدم

بابای خود را

دربین یک لشکر بدون یار دیدم

اینها بماند

از شام دیدم هرچه من آزار دیدم

شبهای بسیار

در بین صحرا عمه را بیدار دیدم

صد بار مردم

وقتی به پای خواهرانم خار دیدم

ای وای از شام

گهواره را در بین یک بازار دیدم

بزم شراب و...

بی حرمتی در مجلس اغیار دیدم

نامحرمان را

نزدیک محرم های خود بسیار دیدم

محمدحسین ملکیان

بیرون زده از خیمه چه نوری، چه امامی
بیرون زده در روز، عجب ماه تمامی

می‌آید و در راه قیاماً و قعودا
گامی به زمین خورده و برخاسته گامی

می‌آید و پیشانی او صبح، چه صبحی
می‌آید و پیش نظرش شام... چه شامی

شمشیر به دست آمده لبیک بگوید
بی‌آنکه بگوید پدر از جنگ، کلامی

او تشنۀ سیب است، چه سیبی، چه نصیبی 
این بوی حبیب است، چه عطری، چه مشامی

یک مرد به جا مانده، چه آغاز غریبی
یک مرد به جا مانده، عجب حسن ختامی

دل‌ها همه هستند اسیرش، چه اسیری
شاهان همه هستند فقیرش، چه امیری

با تشنه لبان دم زدن از آب، عذاب است
شرمنده‌ام از رویت اگر قافیه آب است

شرمنده‌ام از روی تو تنها نه فقط من
از شرم تو بر صورت خورشید، نقاب است

زینب سر بالین تو با گریه نشسته
تر کردن پیشانی بیمار، ثواب است

در خیمه برای عطشت نیست جوابی
از خیمه که بیرون بروی تیر جواب است

درد تو به تشریح، مضامین مقاتل
آه تو به تفسیر، خودش چند کتاب است

چشمان تو بسته‌ست، عجب روضۀ بازی!
با تربت گودال که سرگرم نمازی

ای هر سخنت هر عملت آیۀ قرآن
ای کوثر جاری شده در سورۀ انسان

ای لرزش اندام تو هنگام عبادت
یعنی که قوی آمده‌ای بر سر پیمان

هر سجدۀ تو یک شب یلدای خلایق
هر ذکر تو یک سنگ به پیشانی شیطان

در گودی و بر نیزه و در طشت چه دیدی؟
ای موی تو هر سال در این ماه پریشان؟

برپشت شتر، در غل و زنجیر چه دیدی؟
ای بی سر و سامان شدۀ سر به گریبان!

در قصر چه کردند؟ چه دیدی؟ چه شنیدی؟
ای روضۀ سر بسته در این مصرع عریان! 

افتاده‌ای از پشت شتر از غم سرها؟
با نیزه رسیده‌ست به این شهر، خبرها

انتهای پیام/


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده