شهید محمد بهاری دهم شهریور 1365 در عملیات کربلا2 در منطقه حاج عمران، به شهادت نائل آمد. در ادامه زندگی نامه شهید و روایت « فرمانده واحد تخریب»، از اولین تجربه اش در خنثی سازی و «امداد الهی» که برایش صورت گرفت را بخوانید:
روایت فرمانده واحد تخریب از امداد غیبی در دفاع مقدس / شهادت پس از شش سال حضور در جبهه

نوید شاهد: محمد بهارى - اولين فرزند ابراهيم - در سال 1343 در مشهد به دنيا آمد. در كودكى قرآن را در مكتبخانه آموخت و از ذهن خوبى برخوردار بود. در كارهاى منزل كمك می کرد و بسيار پرجنب و جوش بود. تحصيلات ابتدايى را در مدرسه شاوكن مشهد با نمرات خوب به اتمام رساند. به مسجد می رفت و نمازش را می خواند. در كنار درس به پدرش نيز در قنادى يارى می رساند.

مادرش می گويد: «علاقه شديدى به خدا و ائمه معصومين(ع) داشت و من چون از علاقه او به چنين موضوعاتى مطلع بودم بيشتر از ائمه براى ايشان می گفتم.»

با شروع فعاليتهاى انقلابى در سال 1357، فعاليتهاى خود را آغاز كرد و شب و روز از دستاوردهاى انقلاب پاسدارى می کرد.

دوران نوجوانى محمد با پيروزى انقلاب مصادف بود. او با وجود استعداد خوب در درس خواندن، درس را رها كرد و روانه ميادين جنگ شد. البته در كنار آن، درسش را در مقطع راهنمايى به اتمام رساند.

در پانزده سالگى وارد سپاه شد و همواره در همه عرصه‏هاى جنگ حضور چشمگير داشت. بزرگ ‏ترين آرزويش شهادت بود و تنها هدفش جنگ و جبهه.

در سال 1363 با خانم فاطمه اخوان صفار ازدواج كرد و مراسم ساده ‏اى برگزار شد. ثمره اين ازدواج فرزند پسرى است به نام روح‏الله كه در 16 مرداد 1365 به دنيا آمده است.

محمد بيشتر دوران جوانى‏اش را در جبهه به سر برد. مادرش می گويد: «به ياد دارم يك شب كه از جبهه آمده بود، ديدم از خواب بلند شده و گريه می کند و يا زهرا می گويد. گفتم چه شد؟ شهيد گفت: خواب ديدم دستم را توى دست امام گذاشتم. مادر، من شهيد مى ‏شوم.»

خواهرش می گويد: «بسيار شوخ‏طبع بود و همه را مجذوب خويش می کرد. بسيار صبور بود و بيشتر وقتش را در مسجد به عبادت می گذراند و در بسيج فعاليت می کرد و نوحه خوان نيز بود. ايشان به نماز اول وقت بسيار تأكيد داشت. و هميشه افراد خانواده را به احترام گذاشتن به پدر و مادر توصيه می کرد رعايت حجاب را بسيار تأكيد داشت و احكام و مسايل نماز را به من آموزش مى ‏داد.»

على‏ اكبر ترابيان - دوست و همرزم شهيد - می گويد: «بزرگى و بزرگوارى در او رو به كمال بود، اگر يك روز او را نمى ديدى روز بعد تغييرات محسوس در او مشاهده می کردى. بالندگى و پيشرفت روحى در او به وضوح مشاهده مى ‏شد. شهيد عارف وارسته و دل آگاه بود، گرچه او مسئول تخريب تيپ ويژه شهدا بود، از همه نيروهاى واحد بيشتر زحمت می کشيد و تواضع و فروتنى او بيش از همه بود. تسلط به كار و مديريت داشت. شهيد جداى از مسائل جبهه و جنگ به مطالعه نيز مى ‏پرداخت و در زمينه حفظ ادعيه و قرآن كار می کرد. همواره حضور در جبهه را يك تكليف شرعى مى ‏دانست. وقتى در جبهه به نماز مى ‏ايستاد شكوه نمازش، ديگران را به توقف و توجه وا مى‏داشت. محبوب دل همه رزمندگان در كليه واحدها و دسته‏ها بود. او مصداق جلوه الهى بود و ادبش زبانزد همه بود.»

شهيد جعفر رجب‏ زاده - دوست و همرزم محمدبهارى - در دفتر خاطراتش نوشته است: «محمد قبل از رفتن به ميدان، پس از توسل كارش را شروع می کرد، لذا امدادهاى الهى يار و مددكار او بودند. بهارى هميشه اين بيت شعر را می خواند:

«خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است‏

كارم از گريه گذشته است به آن می خندم.»

شهيد بهارى در خاطره‏ اى بيان كرده است: «در عمليات رمضان بعد از مدتها تلاش، مرا براى خنثى كردن مين به منطقه فرستادند. با گروه اطلاعات دو شب قبل از عمليات جلو رفتيم، وقتى به ميدان رسيديم، من جلو رفتم و چند مين را خنثى كردم، متوجه شدم مينها را قير زده‏اند و چاشنى آنها در نمى‏آيد و من هم كه خيلى مى‏ ترسيدم و اين اولين كارم بود، شيطان مرا وسوسه كرد، خوب برگرد و بگو مينها خنثى نمى‏ شود. برگشتم، چند قدمى دور نشده بودم، باز به فكر فرو رفتم كه جواب فرمانده را چه مى ‏دهى. او نمی گويد: مينها قير داشت بلكه می گويد: تو به درد تخريب نمی خورى. در آنجا بود كه ناچار در آن شب تاريك روى خاك سر گذاشتم و شروع به گريه كردم و گفتم: مهدى جان، تو مگر فرمانده من نيستى؟ چرا كمكم نمی کنى؟ يا زهرا، كارى از دست من بر نمى ‏آيد، بايد مرا كمك كنى. در آنجا بود كه احساس كردم كسى شانه‏ ام را گرفت و بلندم كرد و به سوى ميدان مين نشستم، مينها تند خنثى مى‏ شد. قرار بود دو ساعت كار كنم و برگردم. وقتى متوجه شدم كه ديدم روز زده است و تمام دستها و پاهايم خونى شده بود. برگشتم و تمام بچه‏هاى اطلاعات رفته بودند. شب دوم به ميدان مين رفتم توسلى كردم و وارد شدم و به آخر ميدان رسيدم. ناگهان متوجه چند عراقى كه با چراغ قوه مشغول بازديد بودند، شدم. به يك مترى من كه رسيدند دستپاچه شدم. آيه(وجعلنا) را خواستم بخوانم، زبانم گرفت. فقط می گفتم:(سد)(سد)(سد) آنها جلو آمدند و چراغ را توى صورتم انداختند، ولى متوجه من نشدند.»

آقاى عارف بالى لاشك - دوست و همرزم شهيد - در خاطراتش در مورد شهيد بهارى نوشته است: «بى پيرايگى و صداقت از وجود بهارى مى ‏باريد. چهره مهربان او جاذبه خاصى به وى بخشيده بود. به ياد دارم در آذرماه سال 1362 كه مقر تيپ ويژه شهدا در مهاباد را بسيجيان پر كرده بودند و فرماندهان گردانها و واحدها براى جذب نيرو به مسجد مقر مى‏ آمدند، بهارى اولين مسئولى بود كه به پشت ميكروفون رفت تا واحد تحت امر خود را دست‏ چين كند. او كاملاً بركلامش مسلط بود طورى كه همه را تا عمق وجود تحت تأثير قرار مى ‏داد. برادر بهارى می گفت: در عملياتى تحت آتش شديد دشمن و به دليل عمق گسترده و ويژگى خاص ميدان مين، امكان معبرزنى نبود. بچه‏ها زمين گير شده بودند و آمار شهدا سريعاً بالا می رفت، يكى از فرماندهانِ واحد تخريب با قرارگاه تماس گرفت و گزارشى از سد نفوذناپذير موانع ايذايى و تلفات گسترده ارايه داد و با تحليل دقيق، امكان ادامه عمليات از آن محور را منتفى دانست، اما شرايط ويژه‏اى در آن منطقه حاكم شده بود و بايد به هر قيمت، خط دشمن در آن منطقه شكسته مى‏ شد. چند بار تماس برقرار شد و در انتها آن فرمانده با دلى شكسته تقاضاى دعا و توسل به ائمه معصومين(ع) را از مسئولان قرارگاه می کند. مسئولان با بيت امام راحل ارتباط برقرار می کنند. امام عزيز هم از درگاه خداوند پيروزى را مسئلت مى ‏نمايند. بعد صداى فرمانده به گوش مسئولان قرارگاه رسيد كه می گفت: به خدا، فاطمه زهرا(س) معبر زد.(اين فرمانده بعداً شهيد شد) به ياد دارم بعد از اين سخنان بهارى گفت: برادران، اگر می خواهيد پيشمرگ ساير رزمندگان باشيد، قبل از همه وارد عمليات شويد و بعد از همه از عمليات خارج شويد. تخريب جاى شماست و از داوطلبين خواست تا در گوشه ‏اى تجمع كنند و تعداد زيادى از بسيجيان برخاستند و به او پيوستند.»

آقا بالى لاشك در ادامه می گويد: «كلاسهاى آموزش تخريب در پادگان آغاز شده بود - تقريباً دو ماه تا آغاز عملياتهاى والفجر 8 و 9، فرصت مناسبى براى كادرسازى و انتقال تجربيات در دست مسئولان رده‏ ها قرار مى‏ داد و شهيد بهارى بخش اعظم آموزشها را خودش بر عهده می گرفت. آموزشهاى او اغلب حول محور خاطرات شهدا دور مى‏ زد. وظيفه او ساختن تخريب چى و نظرش آمدن آنها به بسيج بود. خاطره ‏اى كه شهيد بهارى بارها آن را نقل می کرد اين بود كه می گفت: عمليات رمضان بود، در مراحل اوليه نفوذ خوبى در عمق نيروهاى دشمن داشتيم، براى جلوگيرى از پاتك سنگين دشمن - كه توسط گردانهاى تانك صورت می گرفت - وظيفه كاشتن مينهاى ضد تانك را در نوك پيكان نيروهاى خودى و در اسرع وقت به ما دادند، به پيش رفتيم. تعداد زيادى شهيد و مجروح در بيابانهاى كربلاى ما افتاده بودند، اما مأموريت ما ويژه بود و بايد انجام مى ‏داديم. ذكرهاى مختلفى از مجروحان مى ‏شنيديم، اما براى اجراى مأموريت پيش می رفتيم كه ناگهان صداى سوزناكى مرا ميخكوب كرد. ديدم پيرمردى بسيجى و مجروح آخرين رمقهايش را جمع كرده بود و مصراعى را تكرار می کرد:

(تشنه آب فراتم اى اجل مهلت بده).

متأثر شدم و عهد كردم پس از اتمام مأموريت او را به عقب انتقال دهم. مينها را كاشتم و به سمت او رفتم. به شدت مجروح بود، اما مرا به اصرار به سراغ يكى ديگر از رزمندگان مجروح فرستاد، به آن سمت رفتم و پس از بازگشت ديدم او به شهادت رسيده است.

شهيد به نماز شب خيلى اهميت مى‏داد. آخرهاى شب در كنار تانكرهاى آب و در حال وضو گرفتن او را مى‏ديدم. يك شب در منطقه عملياتى والفجر 9 در حالى كه وضو می گرفت سر صحبت را با او باز كردم، او می گفت: يكى از رفقاى شهيدم در ابتداى ورود به جبهه از تاريكى وحشت داشت، اما پس از مدتى مى ‏ديدم در دل شب از ما پنهان مى‏شود. يك شب او را تعقيب كردم، ديدم در دل كوه قبرى براى خودش كنده قرآن و مفاتيح در آن قرار داده و با نور فانوس به ذكر و نماز و گريه مشغول است و ديرى نپاييد كه به لقاى معبود رفت.

شهيد عقيده خاصى به خانم فاطمه زهرا(س) داشت و همه توسلاتش را از وجود مبارك بانوى بزرگ عالم می خواست.

روزى شهيد بهارى می گفت: در يكى از جلسات دعا شركت كرده بودم در اين بين ناله يكى از رزمندگان بلند شد كه با استغاثه عجيبى می گفت: خدايا! بدن من ضعيف است تحمل عذاب اخروى را ندارم. خدايا! مرا پاك گردان و راحت به آن دنيا ببر. شهيد می گفت: تعجب كردم و من در يكى از دعاهايم آن را تكرار كردم، ديرى نگذشت كه عمليات والفجر مقدماتى آغاز شد. در اين عمليات به علت شهادت جمعى از کاركنان اطلاعات و عمليات وظيفه راهنمايى رزمندگان بردوش نيروهاى تخريب گذاشته شد پس از زدن معبر و عبور نيروها، يكى از سنگرهاى كاليبر 50 دشمن كه كاملاً نسبت به ما در ارتفاع قرار گرفته و مسلط بود، تعداد زيادى از بچه‏ها را شهيد يا مجروح كرده بود كه راهى جز خاموش كردن آن وجود نداشت. من با دست گرفتن نارنجك به سمت آن پيش رفتم و در چند مترى آن شناسايى شدم، رگبارى به پاهايم سرازير شد و هر دو پايم به شدت مجروح شد، پس از زمين گير شدن به پشت جبهه منتقل و در بيمارستانى در تهران بسترى شدم. هر دو پايم را از كمر گچ گرفته بودند، دلم براى جبهه‏ ها تنگ شده بود. ساير مجروحان مى ‏توانستند به مراسم دعاى كميل و توسل حاضر شوند و نماز جمعه را در مسجد جمكران بخوانند، اما اين امر برايم ميسر نبود. من روزى همين دعا را دوباره تكرار كردم و گفتم: خدايا! من خيلى ضعيفم، تحمل هيچ‏گونه عذابى را ندارم، حتى تحمل عذاب دنيوى را هم ندارم كه پس از مدت كوتاهى در كمال ناباورى سلامتيم را بازيافتم و از بيمارستان مرخص شدم و به منطقه برگشتم.»

آقاى بالى لاشك می گويد: «شهيد بهارى عوارض ناشى از جراحتهاى پياپى را با خود به همراه داشت ؛ناراحتى پايش به هنگام سجده‏ هاى نماز كاملاً مشخص بود. او به دعاى امام زمان(عج) عقيده داشت و هنگام قرائت سوره واقعه در آيه(لايمسه الاالمطهرون) تأمل می کرد و ديگر نمى‏توانست ادامه دهد. شهيد از وسوسه‏ ها می گفت كه سد راه می گردند.

و شهيد بهارى نقل می کرد: در عملياتى به همراه سه نفر ديگر از رزمندگان براى اجراى مأموريت به سمت مواضع دشمن نفوذ كرده بوديم، آتش شديدى روى سر ما بود و يكى از همراهان كه روحيه مناسبى نداشت دچار ترس شديدى شده بود كه پس از مدتى گفت: من ديگر به جلو نمى ‏آيم و در آن ناحيه پناهگاهى طبيعى به شكل غار وجود داشت، به آنجا خزيد و ما جلو رفتيم. مأموريت را با موفقيت انجام داديم و در راه بازگشت ديدم خمپاره مستقيماً روى پناهگاه عمل كرده است و او از دنيا رفته بود. شهيد تأكيد داشت عمر دست خداست و شخص هرجايى باشد مى‏ميرد و همه چيز را از زاويه انجام تكليف مى‏ديد.

شهيد بهارى در زمان آموزش، در يك شب زمستانى پس از تحمل مشقات فراوان رزم شبانه، در دماى 12 درجه زير صفر با كوله پشتى سنگين پس از عمليات تمرينى فتح قله و اجراى تاكتيكهاى مناسب و اجراى بيش از 10 كيلومتر كوهنوردى به حالت پياده رو، پس از دويدن و عمليات عبور از گل و لجن، دستور داد نيروهاى خسته و سرمازده با تمام تجهيزات و لباس وارد آب درياچه اروميه شوند و قبل از همه خودش اين كار را انجام داد. وقتى به پايگاه بازگشتيم ناگهان صداى نوحه ‏اش بلند شد كه می گفت: مهدى مى آيد با شما منزل به منزل، غمگين نباشيد دوستان حل مى‏شود مشكل. شهيد هنگام حفر كانال و سنگرزنى با در دست گرفتن ديلم و كلنگ با وجود عوارض شديد جراحت از همه جلوتر بود و همه را به شوق مى ‏آورد و بقيه به او تأسى می کردند. شهيد با وجود اين‏كه پاسدار بود هميشه لباس بسيجى برتن داشت و تنها در عملياتها بالباس فرم سپاه روبه روى دشمن قرار می گرفت.»

محمدبهارى در 10 شهريور 1365 در عمليات كربلاى 2 در منطقه حاج عمران، پس از شش سال حضور مستمر در جبهه ‏ها، در بيست و دو سالگى در حين اجراى متهورانه اين عمليات، با انفجار گلوله به مقام رفيع شهادت نايل آمد. پيكر مطهرش در مزار شهداى بهشت رضا(ع) مشهد - در مجاورت سردار رشيد اسلام شهيد محمود كاوه - در آغوش خاك قرار گرفته است.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده