زندگی نامه شهید/
شهید عسگر بایرام زاده دوازدهم تیر 1363 در حین پاکسازی محور عملیاتی مهاباد، در روستای مهیند سلدوز در درگیری با عوامل ضد انقلاب بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید.
شهید عسگر بايرام ‏زاده‏؛ فرمانده گردان نقده



عسگر بايرام ‏زاده فرزند عزيز، در سال 1330 در روستاى گلوان از توابع شهرستان نقده (آذربايجان غربى) از مادرى به نام سيمراز، زاده شد. وى پنجمين فرزند خانواده ‏اى فقير و تنگدست بود كه درآمد آن از طريق كشاورزى تامين مى ‏شد. پدرش مدتى پس از تولد عسگر نابينا شد و به دنبال آن مشكلات خانواده بايرام ‏زاده بيش از پيش افزايش يافت. با پشت سرگذاشتن دوران كودكى به مدرسه روستاى محل سكونت خود وارد شد و با علاقه به تحصيل پرداخت. تا سوم ابتدايى را نزد سپاهيان دانش در روستاى محل سكونتش و سپس تا ششم ابتدايى را در نقده به پايان رسانيد، ولى با تحريك كدخداى روستا كه معتقد بود خانواده بايرام ‏زاده نمى‏توانند از عهده تحصيل عسگر برآيند از ادامه تحصيل باز ماند و مجبور شد به كشاورزى رو آورد و به مختصر درآمد آن قناعت كند.

عسگر در جوانى، فردى فعال، تلاشگر و پر جنب و جوش بود و اوقات فراغت را به مطالعه و فعاليت در مسجد مى ‏گذراند. در سال 1350 به خدمت سربازى اعزام شد. چهار ماه در خرمشهر بود سپس به تهران منتقل شد و به عنوان دژبان، باقى مانده دوران سربازى را تا سال 1352 سپرى كرد. در سال 1351 زمانى كه بيست سال بيش نداشت در حين خدمت سربازى با يكى از دختران روستاى زادگاهش به نام گلى فرشباف ازدواج كرد. پس از اتمام خدمت نظام به شهرستان نقده نقل مكان كرد و در يك نانوايى مشغول به كار شد. پس از پيروزى انقلاب اسلامى به عنوان "جوانمرد" در واحد ادوات ژاندارمرى (خدمه قبضه) مشغول خدمت شد و در درگيري ها با ضدانقلاب در نقده و بانه به صورت فعال شركت داشت و هميشه پيشتر از ساير نيروها بود. با گذشت يك سال و نيم از حضور در ژاندارمرى به عضويت رسمى سپاه پاسداران درآمد و به علت حضور مستمر در جبهه و شجاعت و شهامتى كه از خود نشان داد به فرماندهى گردان جنداللَّه منصوب شد. همين امر موجب گرديد كه در تمام محورهاى عملياتى حضورى فعال داشته باشد. او در محورهاى عملياتى نقده، بانه، مياندوآب و مهاباد در عملياتها و كمين هاى بسيار عليه نيروهاى عراقى و ضدانقلاب شركت كرد و نيروهاى گردان جنداللَّه را رهبرى مى ‏كرد. با وجود اين در فعاليتهاى دينى نظير نماز جماعات و جمعه و برگزارى كلاسهاى نهضت سوادآموزى حضورى فعال داشت. عبدل حكيم رضا در مورد حساسيتهاى وى مى‏ گويد:

بعد از ظهرى در منطقه عملياتى گلوان بوديم كه مشاهده كرديم دو نفر موتور سوار از دور مى ‏آيند. وى فوراً از جايش برخاست و به طرف ماشين حامل تيربار كاليبر 50 رفت. گفتم عسگر چه اتفاقى افتاده، گفت: «آنها را حزب دمكرات براى شناسايى ما فرستاده ‏است.» گفتم احتمال دارد دوست يا آشنا باشند! ولى او قبول نكرد و با كاليبر 50 به طرف آنها تيراندازى كرد و آن دو نفر به سرعت گريختند و ما موتورهاى آنها را با خود به پايگاه برديم. روز بعد خبر رسيد كه حزب دمكرات آنها را براى شناسايى فرستاده بوده و عسگر با تيربار فك يكى از آنها را متلاشى كرده است. در منطقه حاج عمران كه در منطقه قزقاز، درگير شديم اگر در اين درگيرى بايرام ‏زاده و مسلم عطائى نبودند از ارتش ما تلفات زيادى گرفته مى ‏شد. وى در آن درگيرى با تفنگ 106 مقر حزب دمكرات را ويران كرد. گاهى در درگيريها آن قدر با كاليبر 50 ار مى‏كرد كه لوله تيربار به شدت داغ مى‏شد و تيراندازى نمى‏كرد او با دست خالى لوله داغ را تعويض مى‏كرد.

در وصيت‏نامه ‏اى كه از عسگر بايرام ‏زاده به جاى مانده است به راحتى مى ‏توان با نظرهاى او آشنا شد. او مى ‏نويسد:

من عسگر بايرام ‏زاده مدت چهار سال است كه به خاطر اسلام و قرآن با كفر مبارزه مى ‏كنم و علت از گفتن مدت خدمت اين است كه من در اين مدت هر وقت به عمليات مى ‏روم امام زمان به يادم مى ‏افتد... و از شهيد شدن به دلم هراسى نمى ‏افتد و علت اين است كه يقيناً مى‏دانم كه شهيدان به سعادت مى ‏رسند و به لقاءاللَّه مى ‏پيوندند...

در قسمت ديگرى از وصيت‏نامه ‏اش، ملت شهيدپرور ايران و رزمندگان اسلام را اينگونه مورد خطاب قرار مى‏ دهد:

اى امت شهيدپرور اسلامى، اى رزمندگان اسلام بكوشيد تا قصاص خون شهيدان را از كفر بگيريد و مجال ندهيد كه كفر به راحتى دست به جنايتكاريش بزند.

وى در ادامه به مادرش چنين مى‏گويد:

اى مادرم شما قيوم دوم من هستيد و فرزندانم را به شما مى ‏سپارم در تربيت آنها بكوشيد.

بايرام ‏زاده در طول مدت فرماندهى گردان، علاقه‏مندى و درك متقابل نسبت به رزمندگان را به شدت مراعات مى‏ كرد. وى در خاطره‏اى چنين نقل مى كرد:

روزى به منطقه رفته بودم. رزمنده‏ اى را ديدم كه در حال گريه كردن است، سئوال كردم چراگريه مى‏ كنى؟ گفت: «پسرم مريض بود و به خاطر درمان چند روزى غيبت كردم و حالا حكم بازداشت مرا دادند.» بلافاصله حكم بازداشتش را گرفتم و پاره كردم و به مسئول مربوطه گفتم كه اين از انصاف به دور است كه رزمنده ‏اى به خاطر بيمارى فرزندش بازداشت شود.

عسگر بايرام ‏زاده سرانجام در دوازدهم تير 1363 پس از مراجعت از مرخصى كوتاهى در حين پاكسازى محور عملياتى مهاباد، در روستاى مهيند سلدوز عوامل ضدانقلاب گروهى از نيروهاى خودى را در محاصره قرار دادند. وى براى نجات آنها به منطقه درگيرى رفت و آنها را نجات داد ولى خود در كمين دشمن افتاد و بر اثر اصابت گلوله به ناحيه راست بدن، باسن و عقب سر، مجروح و در اثر شدت خونريزى به شهادت رسيد. پيكرش را در شهرستان نقده با شكوه خاصى تشيع و در گلزار شهداى اين شهر به خاك سپردند.

از خصوصيات شهيد بايرام ‏زاده مى ‏توان به احساس مسئوليت در مقابل نيروهاى تحت امر و نيز عشق خدمت به مردم اشاره كرد. مصداق اين سخن خاطره ‏اى است كه از وى نقل مى‏ كنند:

در آخرين مرخصى، مادرش در بستر بيمارى بود. عسگر قصد داشت مادر را به بيمارستان برساند. در همين اثنا دوستان و همرزمانش به در منزل مراجعه و خبر از درگيرى و ناامنى منطقه و انجام عمليات ضدانقلاب و اشرار و محاصره نيروهاى خودى دادند. او از رساندن مادر به بيمارستان صرف‏نظر كرد و دستهايش را به سوى آسمان بلند كرد. خدا را سپاس گفت و مادر را به خدا سپرد و چنين گفت: «اگر توانستى به دكتر برو وگرنه ان‏شاءاللَّه بعد از بازگشت، شما را نزد دكتر خواهم برد.»

اما اين آخرين ديدار وى با خانواده بود. از شهيد بايرام ‏زاده سه فرزند دختر و يك پسر به يادگار مانده است.

چند بيت شعر از دفترچه خاطرات سردار شهيد عسگر بايرام ‏زاده، عشق او را به امام خمينى چنين نشان مى‏دهد:

راضيم قانيم آخوب توپراقى ايسلاتسين خمينى‏

جان وروب من قويمارام دين پرچمى ياتسين خمينى‏

اى خمينى اى خمينى نهضتين اولدى حسينى‏

منيم بو يولدا خدمتيم اللَّه پسند اولسون گرگ‏

اى خمينى اى خمينى نهضتين اولدى حسينى‏

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده