شهید سیدعلی ابراهیمی در بیست و چهارم دی 1365در منطقه شلمچه به شهادت رسید. او زمان شهادت خود را اینطور گفته بود: «وقتی رقیه سه ساله شود من شهید می شوم.»
شهیدی که تاریخ شهادتش را می دانست / شهادت در سه سالگی «رقیه»

نوید شاهد: سيد على ابراهيمى در سال 1337 در شهرستان فريمان به دنيا آمد. به توصيه پدر (سيدابوالقاسم) در مكتبخانه به تحصيل پرداخت. او كودكى خوش اخلاق، فعال و پرجنب و جوش و در عين حال داراى هوش و ذكاوت سرشارى بود. پس از طى مراحل اوليه تحصيلات، به مدرسه سيد جمال الدين اسدآبادى - واقع در شهرك شهيد رجايى مشهد - رفت و تا سوم راهنمايى در همان جابه تحصيل مشغول بود. به سبب علاقه ‏اى كه به دروس حوزوى نشان مى ‏داد، اغلب در كلاس هاى حوزه و در كنار طلاب مى ‏نشست و كسب علم مى ‏كرد. از مسائل تحقيقى و ادبيات عرب آگاهى، و در مورد مسايل دينى و اجتماعى مطالعات زيادى داشت.

سيد حسن غفورى - عمو و پدر همسرش - از كودكى وى می گويد: «از كودكى علاقه زيادى به مطالب دينى داشت. در جلسات مذهبى و ادعيه شركت می کرد و از همان دوران كودكى بعضى از سوره‏هاى قرآن را حفظ كرده بود و صوت زيبايى نيز در قرائت قرآن داشت. به زيارت كربلا و نجف نيز مشرف شده بود و در مشهد توجه خاصى به زيارت امام رضا(ع) داشت.»

با وجود موفق بودن در زمينه درسى، پس از گذراندن دوره راهنمايى روانه بازار كار شد و به عنوان جوشكار به كار مشغول شد. نهج ‏البلاغه، حلية المتقين و كتابهاى شهيد مطهرى و شهيد بهشتى را مطالعه می کرد و جلسات دوره دعا و قرآن تشكيل می داد.

به عنوان فرزند بزرگ خانواده، رفتارى نيكو و محترمانه با اعضاى خانواده داشت و والدين را بسيار تكريم می کرد. برادر و خواهر كوچك ‏تر را نصيحت و تشويق به معروف می کرد.

براى گذراندن خدمت سربازى به شهرستان بيرجند رفت و پس از طى دوره آموزش، به تهران اعزام شد. اين دوران، هم ‏زمان با شدت گرفتن حركت ها و مبارزات مردمى به رهبرى امام (ره)، عليه استبداد داخلى و استعمار خارجى بود. در پى فرمان حضرت امام (ره)، از پادگان فرار كرد و ضمن بازگشت به شهرستان مدتى مخفى شد.

سيد على پس از فرار از پادگان، فعاليت هاى انقلابى خود را در مشهد و از منطقه طلاب با شركت در راهپيماييها، پخش اعلاميه ‏ها و نوارهاى سخنرانى حضرت امام(ره) شروع كرد. بتول ابراهيمى - خواهر شهيد - می گويد: «گاهى ساعت يك بعداز نصف شب به خانه می آمد. به دوستان در مساجد آموزش می داد و يك لحظه آرامش نداشت.»

پس از پيروزى انقلاب در صف پاسداران انقلاب اسلامى قرار گرفت و مسئول منطقه يك پايگاه مالك اشتر شد. به علت شايستگى ‏هايى كه از خود نشان می داد، روز به روز مسئوليتهاى سنگين‏ترى را بر عهده ايشان می گذاشتند. سيد على به مدت يك سال فرماندهى سپاه پاسداران در كلات را بر عهده داشت و در كلات با خوانين، منافقين و جنايتكاران و سوداگران مرگ به مبارزه می پرداخت‏ و چند مرتبه به مرگ تهديد شد. در سال 1359 كه گروهكها و منافقين داراى فعاليتهاى گسترده در خيابان دانشگاه مشهد بودند، به سازماندهى نيروهاى بسيجى و مقابله با آنها پرداخت.

با شروع جنگ عازم منطقه شد. خودش می گويد: «من عاشق الله هستم و هيچ جا از جبهه به خدا نزديك‏تر نيست، لذا جبهه را انتخاب كردم.» در اين مدت با تشكيل كلاسهاى عقيدتى افرادى را براى تبليغ با خود به جبهه مى ‏برد. گر چه او بارها مورد تشويق مسئولان قرار گرفته بود و خود داراى مسئوليت هاى مهم و سنگينى بود، اما هيچ‏گاه آنها را بازگو نمی کرد و تنها بعد از شهادتش بود كه اقوام و خويشان به مسئوليتهاى او پى بردند. سيدحسن غفورى می گويد: «درباره چتربازى و دوره‏اى كه گذرانده بود، تا بعد از شهادتش هيچ اطلاعى نداشتيم.» او دوره چتربازى را در شيراز گذراند.

على‏اكبر گرمه‏اى - از دوستان شهيد - می گويد: «در اوايل سال 1359 بود، در آن زمان سهميه ‏اى به سپاه اعلام شد - كه ده نفر نيرو براى آموزش چتربازى در شيراز مى ‏خواستند و اين براى عملياتهاى انتحارى و غيره بود - تمام بچه‏ ها داوطلب شدند و هر كارى می کرديم، نمى‏ توانستيم اين ده نفر را انتخاب كنيم. پيشنهاد شد يك مسابقه دوميدانى برگزار شود و ده نفر انتخاب شوند كه اين كار شد و شهيد ابراهيمى جزء ده نفر اول شد و من در چهره او می ديدم كه با تمام وجود تلاش كرده بود تا انتخاب شود.»

تلاش و فعاليت زياد او در مناطق جنگى باعث می شد كه مسئوليتهاى سنگينى را بر عهده ‏اش بگذارند و به علت حضور فعال و مداوم، بارها مجروح شد. يك‏بار بر اثر اصابت تركش به پهلو، سينه و ريه مجروح شد. يك‏بار نيز در 19 اسفند 1363 زمانى كه گردان «الحديد» وارد منطقه عملياتى جاده خندق شده و به محاصره نيروهاى عراقى درآمده بود، بر اثر آتش عقبه آرپى‏ جى از ناحيه صورت دچار سوختگى شديد شد.

او فرماندهى گردان «الحديد» را بر عهده داشت. ماشاءالله سالارپور - از همرزمان و معاون دوم سيد على ابراهيمى در عمليات بدر - می گويد: «در يك چادر با هم زندگى می کرديم، شبها هر وقت كه از خواب بيدار می شدم جاى ايشان در چادر خالى بود. مقيد به نماز شب بود و نماز شب ايشان ترك نمی شد.»

در بيست و دو سالگى با خانم سكينه سادات غفورى - دختر عمويش كه شانزده سال داشت - ازدواج كرد. هنوز چند روزى از ازدواجش نگذشته بود كه راهى جبهه شد.

موج انفجار او را براى سومين بار مجروح و به مدت بيست و چهار ساعت بى‏ هوش و از حالت عادى خارج ساخت. چهارمين مرتبه در عمليات قادر طرف چپ بدنش هدف قرار گرفت كه به مدت دو ماه دست و پايش به وزنه آويزان بود. مرحله پنجم در عمليات كربلاى 4 از ناحيه دست آسيب ديد و مرحله ششم قبل از شهادت بود كه به شدت مجروح شد.

براى خانواده شهدا احترام خاصى قايل بود و هنگامى كه به مرخصى می آمد اغلب اوقاتش صرف ملاقات خانواده شهدا و رفع مشكلات آنان می شد. بتول ابراهيمى - خواهر شهيد - می گويد: «همگى مى‏ رفتيم و به خانواده شهدا سركشى می کرديم يا از مجروحان در بيمارستان عيادت داشتيم.»

شهيد ابراهيمى در عمليات والفجر مقدماتى، والفجر 3 و خيبر سمت معاون گردان و در عملياتهاى ميمك، بدر، قدس، جزاير مجنون، قادر، كربلاى 1، كربلاى 2، 1 ران، 4مهران، حاج‏عمران، كربلاى 4 و كربلاى 5 مسئول محور تيپ 21 امام رضا(ع) بود. به سبب مسئوليتهاى سنگينى كه در منطقه جنگى عهده‏ دار بود. كمتر در خانواده حضور داشت و همسرش نقش او را برعهده می گرفت. همسرش می گويد: «وقتى از جبهه بر می گشت و من مشكلاتمان را عنوان می کردم، ايشان می گفت: به خاطر خدا و در راه رضاى خدا تحمل كنيد و اينها ذخيره آخرت است.»

هيچ‏گاه ديده نشد كه از سختى كارش يا سنگينى مسئوليتش سخن بگويد. هميشه خود را يك بسيجى و سرباز می دانست و تابع فرامين حضرت امام(ره) بود. فرزندان شهيد به علت حضور مداوم پدرشان در جبهه، وى را كمتر در منزل به ياد می آورند. همسرش از رفتار و اخلاق حسنه او ياد می کند و نيز بزرگ‏ترين آرزويش كه همانا شهادت بود.

شهيد خود زمان شهادتش را گفته بود. همسرش می گويد: «وقتى فرزندم به دنيا آمد ايشان در جبهه بود و وقتى از اين خبر مطلع شد، مرخصى گرفت و به خانه آمد و اسمش را رقيه گذاشت و گفت: وقتى رقيه سه ساله شود من شهيد می شوم. همان طور كه ايشان گفته بود، وقتى رقيه به سه سالگى رسيد ايشان شهيد شد.»

مسئوليت‏ پذيرى و سخت كوشى در امور محوله (در كنار مجموعه‏اى از خصلتهاى نيكو) باعث می شد كه همه از ايشان به خوبى ياد كنند. على حيدرى - كه از سال 1359 تا هنگام شهادت سابقه دوستى و آشنايى با شهيد را دارد - می گويد: «در يكى از شبها بيدار شدم و وقتى چند قدمى رفتم، ديدم شهيد ابراهيمى با انگشت مرا به سكوت فرا مى‏خواند، چون كفشهايم صدا می داد. ايشان گفتند: بچه‏ ها خوابيده ‏اند و وقتى اطرافش را نگاه كردم، ديدم كفشهاى بچه‏ها را واكس زده است. بعداً به من گفت: بايد با اين اعمال نَفس خود را بكشى و تواضع پيدا كنى.»

تعبد، خصلتى بود كه هيچ‏گاه از نظر و خاطر همرزمان شهيد دور نمانده است. بارها شده بود كه ايشان ديگران را براى خواندن نماز شب بيدار می کرد و نيز در جبهه مثل تمام بچه‏ هاى ديگر، نماز را اول وقت مى ‏خواند و ديگران را به شركت در ادعيه تشويق می کرد. حضور و عملكرد شهيد در هر محور و عملياتى، روحيه بخش سايرين بود. او فرمانده ‏اى مقاوم بود و در برابر مشكلات و سختيها از خود سرسختى نشان می داد. در عملياتى كه در جزيره مجنون انجام می گرفت و نيروهاى خودى زير آتش سنگين دشمن قرار داشتند و كُند حركت كردن قايقها باعث شهيد شدن چند تن از نيروها شده بود، شهيد ابراهيمى خود - على‏ رغم آتش سنگين - اقدام به شليك چند گلوله آرپى‏ جى كرد كه باعث شد بچه ‏ها روحيه مضاعف پيدا كنند.

آخرين مرخصى او ده روز بيشتر نبود. با وجود مجروحيتى كه داشت، به محض آن كه مطلع شد در جبهه به وى نياز است عازم شد. همسرش می گويد: «روزهاى آخر قبل از شهادتش هميشه از شهيد و شهادت صحبت می کرد و می گفت: بايد لايق باشى تا شهيد شوى.»

آخرين عملياتى كه سيد على ابراهيمى شركت كرد، كربلاى 5 بود كه در حين عمليات به شدت مجروح شد، اما با عوض كردن لباس در عمليات ماند تا نيروهاى حاضر روحيه بگيرند. قبل از شهادت در خواب حضرت زينب(س) را ديده بود كه كليدى را به او می دهند و دانسته بود كه زمان شهادتش نزديك است.

سميه ابراهيمى - دختر بزرگ شهيد كه هنگام شهادت پدر حدود پنج سال داشت - از آخرين ديدارش با پدر می گويد: «هيچ ‏گاه موقع رفتن به جبهه گريه نمی کردم، ولى گويى به من الهام شده بود كه اين آخرين ديدار است.»

در 24 دى 1365 در عمليات كربلاى 5 و در منطقه شلمچه از ناحيه پا و صورت مورد اصابت تركش قرار گرفت و به مقام رفيع شهادت - كه در آرزويش بود - نايل شد.

شهيد نظرنژاد - كه از فرماندهان عمليات كربلاى 5 بود - در كنگره‏ اى كه به ياد سرداران شهيد منطقه كوى طلاب مشهد برگزار شده بود از انتقال جنازه شهيد ابراهيمى خاطره ‏اى نقل كرده است. او می گويد: «... جنازه على را به يكى از رزمندگان دادم كه با آمبولانس به عقب و پيش جنازه شريفى منتقل كند. در راه سه بار در عقب آمبولانس خودبه خود باز شد و جنازه بيرون افتاد. حتى هنگامى كه دستهاى جنازه را به صندلى بستيم، باز طناب پاره شد و درِ آمبولانس باز شد و جنازه به بيرون افتاد. سرانجام مجبور شدم جنازه على را در بغل بگيرم و تا پشت خط ببرم پيش جنازه شريفى. بعدها متوجه شدم على در وصيت‏نامه‏اش نوشته بود: اى خداى خالق! دوست دارم در جايى دفن شوم كه از همه جا به تو نزديك‏تر است.»

جنازه‏ اش پس از انتقال به مشهد مقدس در بهشت رضا(ع) دفن شد. از شهيد سه دختر به نام‏ هاى: بى‏ بى سميه(متولد 1360) سعيده سادات «رقيه» (متولد 1363) و سمانه سادات(متولد 1366) - كه حدود شش ماه پس از شهادت پدر به دنيا آمد، به يادگار مانده است.



برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده