داستانی کوتاه از یک همسر شهید:
سه‌شنبه, ۰۹ مرداد ۱۳۹۷ ساعت ۱۱:۱۰
من قصد ازدواج نداشتم اما چون ازدواج سنت پیغمبره و هم شنیدم هر کس زودتر ازدواج کند زودتر هم شهید می شه، تصمیم گرفتم عروسی کنم. هر وقت لازم بدونم به جبهه می رم، شاید هم ماه ها برنگردم و...
رسم دلبری

نوید شاهد: مادر گفت:«برو تو اتاقت، قراره تو و حسین آقا برای چند دقیقه همدیگر رو ببینید و با هم صحبت کنید.» گفتم:«من خجالت می کشم.» مادرم با خنده گفت:«برو، خودت را لوس نکن.» به اتاقم رفتم، پس از چند دقیقه وارد اتاق شد.
شروع کرد به صحبت کردن و گفت:«بسم الله الرحمن الرحیم. من قصد ازدواج نداشتم اما چون ازدواج سنت پیغمبره و هم شنیدم هر کس زودتر ازدواج کند زودتر هم شهید می شه، تصمیم گرفتم عروسی کنم. هر وقت لازم بدونم به جبهه می رم، شاید هم ماه ها برنگردم و... اگه می خواهی با من ازدواج کنی، باید با جبهه و جنگ خو بگیری، دوست دارم همسرم بتونه یه تفنگ رو بلند کنه، می دونی یعنی چی؟ یعنی یه شیرزن باشه و بس...»
بیشتر از جبهه و جنگ و شهدا برام گفت.
با خودم گفتم:«باید خودم را برای زندگی سختی آماده کنم.»
انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا تقدیر من این گونه رقم بخورد که در آینده ی نه چندان دور پیکرغرق به خون حسین آقا را ببنیم؛ پیکری که نه سر دارد تا چشم به چشمش بیندازم و بگویم بی معرفت این رسم دلبری نبود؛ و نه دست، تا اینکه دستگیری ام نماید.

منبع: زاغیان، مریم: آن سوی دیوار دل، تهران، بنیاد حفظ آثار نشر و ارزش های دفاع مقدس، 1386


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده