شهید عبدالله رعیت پیشه در چهارم فروردین ماه 1361 در جبهه شوش - دزفول به شهادت نائل آمد.
نگاهی به زندگینامه شهید عبدالله رعیت پیشه

نوید شاهد: شهید عبدالله رعیت پیشه فرزند سعدالله، در تاريخ 1336/01/01 در روستای سنان از توابع شهرستان فسا، در خانواده ای با ایمان و معتقد به اسلام، دیده به جهان گشود. او در دامان پدری زحمتکش که با شغل کارگری مخارج خانواده خود را تأمین می کرد و مادری مهربان و فداکار پرورش یافت. شهید عبدالله 6 ساله بود که پا به دنیای جدیدی به نام مدرسه گذاشت و تحصیلاتش را در دوره ی ابتدایی در زادگاه خود آغاز کرد. او کلاس پنجم را به پایان رسانید و برای یاری رساندن پدر در امر تأمین مخارج خانواده به شغل کارگری مشغول شد.

بعد از گذشت چند سال، وارد ارتش گرديد، در آن جا ادامه تحصیل داد. اين شهید بزرگوار 11 سال در ارتش خدمت کرد و از این مدت دو سال و نيم در جبهه های جنگ فعالیت نمود. او در اکثر عملیات ها شرکت داشت و سرانجام در جبهه شوش ـ دزفول بر اثر درگیری با کافران بعثی عراق، در تاريخ 1361/01/04 به درجه رفیع شهادت نائل آمد. پیکر پاک و مطهرش طی مراسم باشکوهی در قطعه شهدای روستای سنان به خاک سپرده شد.

خصوصیات اخلاقی شهید عبدالله رعیت پیشه از اين قرار است كه فردي مهربان، خوش اخلاق و با پدر و مادرش و دیگر افراد خانواده و اقوام خوش برخورد بود. او فردی مؤمن و انقلابی بود و از نماز، دعا و روزه غافل نمی شد.

ـــــــ « خاطرات شهید » ـــــــ

* خاطره از زبان همسر شهيد:

در زمان انقلاب در شیراز حکومت نظامی شروع شده بود و به او مأموریت داده بودند که به خیابان برود و به مردم تیراندازی کند. نگران بود، نمی دانست چه کار کند. چاره ای نداشت او مأموریت خود را انجام داد اما بدون تیراندازی، او قسم می خورد و می گفت: در موقع تظاهرات که مردم در خیابان ها بودند و فرمانده به ما می گفت: تیراندازی کنید من یک بار هم تیر به سوی مردم رها نکردم.

او عاشق امام و ایران بود و برای دفاع از انقلاب اسلامی حاضر بود هر کاری انجام دهد. همسرم همیشه می گفت: من نمی گذارم تانک یا اسلحه ام به دست عراقی ها به غنیمت برود. می گفت: اگر در جایی باشم که بخواهند تانک مرا به عراق ببرند خود آن را منفجر می کنم و نمی گذارم به دست دشمن بیافتد.

او آخرین باري که به مرخصی آمد تقریباً 8 روز ماند، هنوز یک روز به پایان مرخصی اش مانده بود که تصمیم گرفت تا دوباره راهی شود. با او گفتم: هنوز یک روز مرخصی داري، این یک روز را هم پیش ما بمان اما او گفت: شما نمی دانید آنهایی که در جبهه به انتظار مرخصی هستند چقدر دلشان به تنگ آمده است. اگر من یک روز زودتر بروم دیگران از آمدن محروم نمی شوند. باید زود بروم که چند نفر دیگر زودتر به خانه هایشان باز گردند. موقع رفتن دو فرزندمان را بوسید و گفت: من که نیستم شما مرد خانه اید مواظب مادرتان باشيد دو روز مانده به سال جدید به جبهه برگشت.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده