کد خبر: ۴۲۶۴۷۸
تاریخ انتشار: ۲۷ خرداد ۱۳۹۷ - ۱۲:۴۸
برگزیده هفدهمین جایزه کتاب سال دفاع مقدس در گفت و گو با نوید شاهد
نویسنده کتاب «نگهبان تاریکی» که کتابش در گروه «داستان بزرگسال» هفدهمین جایزه کتاب سال دفاع مقدس برگزیده شده، می گوید موضوع آثارش را براساس دغدغه شخصی انتخاب می کند و برای انتقال موضوع به داستان کوتاه علاقه دارد.
«نگهبان تاریکی» دغدغه شخصی ام بود/ داستان کوتاه برای مخاطب جذابیت دارد

مجید قیصری در گفت و گو با نوید شاهد با معرفی مختصری از کتاب «نگهبان تاریکی» اظهار کرد: این اثر در قالب داستان کوتاه، وقایعی از جنگ تحمیلی را روایت می کند که در 80 صفحه توسط انتشارات «افق» منتشر شده است. این کتاب تاکنون به چاپ دوم رسیده و در مجموع حدود 2 هزار نسخه از آن به فروش رفته است.

وی افزود: نگارش کتاب «نگهبان تاریکی» دغدغه شخصی ام بود و از آنجایی که به قالب داستان کوتاه علاقه دارم، این کتاب را در 9 داستان کوتاه نوشتم. داستان کوتاه برای مخاطب جدی جذابیت دارد زیرا زود به نتیجه می رسد، نویسنده نیز راحت تر پیام خود را منتقل می کند و حرف هایش را می زند.

این نویسنده با بیان این که داستان‌های این مجموعه بیشتر با پس‌زمینه‌ای آیینی _ اسطوره‌ای طرح می‌شوند، گفت: هر یک از کارها در عمق با یک ابرداستان ارتباط دارد. داستان‌های «آب»، «در را باز کن»،‌ «آتش»، «نگهبان تاریکی» و «یکی زیر درخت کنار خوابیده بود» از داستان‌هایی هستند که با متن‌های بزرگ پیش از خود ارتباط برقرار می‌کنند و برای خوانندگانی که نگاهی جدی به داستان کوتاه دارند،‌ واجد لذت بیشتری هستند.

قیصری در ادامه در ارتباط با راهکاری که می تواند کتاب های حوزه دفاع مقدس را به مخاطبان خارجی زبان معرفی کند، توضیح داد: برای معرفی یک کتاب به مخاطبان خارجی بدیهی است که باید موضوع کتاب بُعد جهانی داشته باشد. برای مثال کتاب هایی که در حوزه دفاع مقدس در قالب خاطره نگاری نوشته می شود، قابلیت ترجمه و جهانی شدن ندارد زیرا موضوع آن داخلی بوده و عمومیت ندارد.

گفتنی است، مجيد قيصري، زاده‌ سال 1345 در تهران است که در کارنامه خود نگارش آثاری هم هچون «شماس شامی»،«صلح»، «طعم باروت»، «نفر سوم از سمت چپ»، «سه دختر گل‌فروش» و رمان‌هاي «جنگي بود، جنگي نبود» و «ضيافت به صرف گلوله» را ثبت کرده است.

در قسمتی از داستان «کاتب» از این کتاب می خوانیم:

صاحب صدا، هنوز نرسیده به سنگر، برگشت عقب. چند نفر دور او می چرخیدند، صدای خش خش بی سیم بلند شده بود. یک باره صدا افتاد. پیدا نبود. انگار کسی از پشت سر صداش زده بود یا تیری از غیب خورده بود بهش که صداش افتاد. ضامن را کشیدم و با پشت دست پتو را آهسته پس زدم. بوی زهم زد زیر دماغم، انگار ماهی دهان باز کرده بود و می خواست من را ببلعد. کمی پس کشیدم، دوباره که سر کشیدم توی سنگر، نور کم جانی ته سنگر دیدم که دلم را روشن کرد در آن ظلمت. نارنجک هنوز توی دستم بود که دیدم سربازی با دست‌های بالاگرفته، به نشانه تسلیم، دوزانو افتاد توی درگاه سنگر. ترسیده، ناخواسته خودم را کشیدم عقب. نزدیک بود دستم باز شود، خدایی بود که نشد. سرباز انگار پشت گونی ها منتظر نشسته بود. زیرپیراهنی سفیدی تنش بود که در آن ظلمت می درخشید...

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
پربازدید ها
پربحث ترین عناوین