دوشنبه, ۲۷ فروردين ۱۳۹۷ ساعت ۱۵:۴۱
زمزمه شهادت مهدی در محل پیچیده است؛ همسایه ها دعا می کنند شایعه باشد. یکی می گوید مگر آقا مهدی سوریه رفته بود! دیگری اما به خانواده شهید فکر می کند که در افغانستان هستند و حتما تازه خبر شهادت فرزندشان را شنیده اند.
درس شهادت از مدرسه «یاسین»

محله سرپولک، کوچه امامزاده اسماعیل را اندوهی غریب فرا گرفته است. جوان 20 ساله خانواده غلامی را از سوریه می آورند و خدا می داند که مادر تا لحظه دیدار پسر چه داغ سوزاننده ای را در دل تحمل می کند. زمان ایستاده است و مسیر افغانستان تا تهران گویی هزاران هزار کیلومتر شده است؛ جاده ای که نه می خواهی برسی و نه طاقت نرسیدن داری.

خانواده به تهران می رسند و با احترام به خانه شان می آیند. هرکدام از اطرافیان قصد آرام کردن آنها را دارند اما مگر می شود آقا مهدی را از دست بدهی و آرام باشی! وقتی جگرگوشه ات عزم سوریه می کند و با غیرتش بر حرمت حضرت زینت (س)، حریم می بندد، می دانی به کدام راه خواهد رفت اما باز هم دعا می کنی خاری بر چشمش نرود و حالا که شنیده ای شهید شده است، اگرچه بر درگاه الهی سجده شکر می سایی اما دلت زود آرام نمی شود.

آقا مهدی را می آورند و می گویند روز تولد بیست سالگی اش یعنی چهاردهم خرداد به شهادت رسیده است. او را به دست خاک می سپاری و بی بی مدافعان حرم را واسطه می کنی تا از خدا برایت طلب صبر کند حالا پس از دوسال از رفتنش، باور شهیدت را که به شهادت باور داشت، باور می کنی.

شهید مهدی غلامی از شهدای تیپ فاطمیون، چهاردهم خرداد سال 1395 در سوریه به شهادت رسید. در یکی از روزهای بهاری، پدر شهید غلامی میهمان «نوید شاهد» شد و با زبان ساده خود از آقا مهدی 20 ساله ای سخن گفت که پیش از تولد شهادت برای او ثبت شده بود.


درس شهادت از مدرسه «یاسین»

در رشته کامپیوتر استاد بود

با آغاز جنگ ایران و عراق به ایران آمدم و ساکن مشهد شدم. به افغانستان بازگشته، ازدواج کردم و به ایران برگشتم. عده ای از اقوام در یزد ساکن بودند ما هم به همین دلیل ساکن یزد شدیم. آقا مهدی در یزد به دنیا آمد. همان جا در مدرسه «یاسین» درس خواند. دانشگاه هم رفت و در رشته کامپیوتر تحصیل کرد و به راستی که در این رشته استاد بود.

یک دوره ای به افغانستان بازگشتیم. شهید مهدی از نظر علمی به اندازه ای سطح بالایی داشت که دو کلاس بالاتر ثبت نامش کردند. خواهرانش هم تحصیل کرده هستند. یک دخترم در افغانستان داندانپزشکی خوانده و اکنون دانشجوی رشته مهندسی پزشکی در دانشگاه قزوین است. دختر دیگرم هم در رشته حسابداری تحصیل کرده است.

چهاردهم خرداد؛ طلوع و غروب شهید غلامی

آقا مهدی فرزند سوم خانواده بود. بسیاری از اقوام ما فرزندانشان به خارج از ایران رفته اند. دایی شهید از او خواست که به آلمان برود و تمام هزینه ها را تقبل کرد اما او می گفت من خارج برو نیستم. شاید دلیلش این بود که می خواست شهید شود زیرا شهدا وقف شده اند. شهدا از روزی که به دنیا می آیند مرگ با شهادت برای آنها ثبت می شود. پسرم چهاردهم خرداد 1375 به دنیا آمد و چهاردهم خرداد 1395نیز به شهادت رسید.

درس شهادت از مدرسه «یاسین»


تشییع شهید دو ماه بعد از شهادت

آقا مهدی یک سال به صورت کامل در سوریه بود. گاهی به ما سر می زد و دوباره بازمی گشت.

قبل از شهادت با ما تماس گرفت و از او خواستیم که ما را بی خبر نگذارد و عکسی از خود برایمان بفرست. گفت در اینترنت «نبل و الزهرا» را جستجو کنید، من را می بینید. بعد از آزادی نبل و الزهرا دقیقا نمی دانم اما به گمانم در «تدمر» به شهادت رسید. آقا مهدی، چهاردهم خرداد به شهادت می رسد اما فکر می کنم هفتم تیرماه، برابر با بیست و یکم ماه رمضان سال 1395که در افغانستان بودیم، خبر شهادت ایشان را شنیدیم. مقدمات کار را انجام داده و ایران آمدیم. مراسم تشیع شهید 12 شهریور برگزار شد.

اعلام خبر شهادت شهدای افغانستانی به این صورت است که از سوریه به سپاه ایران خبر می دهند. سپاه نیز از یکی از نزدیکان شهید به غیر از خانواده می خواهد تا پیکر شهید را شناسایی کنند. پس از اطمینان سپاه با سفارت ارتباط برقرار کرده و از طریق سفارت افغانستان خبر به خانواده شهید داده می شود. پیکر فرزند شهیدم توسط دایی اش شناسایی شد.

شهادت علاقه شخصی شهداست

برادر بنده 14 سال در افغانستان در جبهه بود و آرزوی شهادت داشت و در نهایت به شهادت رسید. این باور به فرزندان ما نیز سرایت کرده است. این شهدا در خانواده های مذهبی به دنیا آمده اند. علاقه به شهادت اعتقادی شخصی است. شهدا مظلوم نیستند زیرا آنها این راه را انتخاب کرده اند و وارد شدن به این راه نصیب هرکسی نمی شود.


درس شهادت از مدرسه «یاسین»

خوابی که تعبیر شد

یک هفته پیش از شهادت آقا مهدی، یک روز صبح بعد از نماز خواب دیدم که پسرم به دیدنم آمده. او را در آغوش گرفتم اما گفت من را فشار نده، بدنم درد می کند. از خواب بیدار شدم و به مادر شهید چیزی نگفتم اما می دانستم که اتفاقی برای آقا مهدی افتاده است. شهید مال خداست؛ یک روز متولد می شود و یک روز از دنیا می رود. ما نباید احساس مالکیت نسبت به فرزندانمان داشته باشیم. شهید راهش را انتخاب کرده بود و ما نیز به او افتخار می کنیم.


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده