شنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱۳:۵۰
شهید کاظم نجفی رستگار در جریان عملیات «بدر»، روز پنجشنبه ۲۵ اسفند ماه ۱۳۶۳ هنگام اذان ظهر در شرق دجله (منطقه هور الهویزه) در حال شناسایی منطقه، همراه چند نفر از فرماندهان تیپ سیدالشهدا (ع) به درجه رفیع شهادت نائل آمد. خاطره ای کوتاه از این شهید بزرگوار را با هم می خوانیم:
خاطرات شهید کاظم رستگار؛ شناسایی


نوید شاهد:

ـ حاج خانم، شما كه نميدانيد چي شده. خود حاج كاظم بايد سير تا پياز قصه را برايمان تعريف كند.

حاج كاظم نگاهي به وراميني انداخت، چشمكي زد و لبهايش را گاز گرفت به نشانۀ اينكه بيشتر از آن چيزي را تعريف نكند. مادرِ حاج كاظم با ذوق و شوق، اشعار جديدش را از كيف درآورده بود تا بخواند. با ديدن اشارههاي آن دو، شك كرد.

ـ بگویيد ببينم چه اتفاقي افتاده؟ شما دو نفر مشكوك هستيد.

ـ چيزي نشده مادر، شما شعر ميگوئید و وراميني هم گاهی داستانسرايي ميكند.

ـ مادر جان، مرا رنگ نكن. حتي داستانها هم هر قدر تخيلي باشند، ريشه در واقعيات دارند.

حاج كاظم دهانش را نزديك گوشهاي وراميني برد و گفت: «نميتوانستي چند دقيقه سكوت كني؟»

ـ يعني تو نميخواهي نحوۀ مجروح شدنت را براي مادرت تعريف كني؟

ـ نه، اگر بخواهم سير تا پياز ماجرا را بگويم كه عمليات لو ميرود.

ـ مگر مادر تو ستون پنجم است؟ يا فكر ميكني همه چيز را با نامه براي صدام مينويسد.

ـ خوشمزگي نكن، اطلاعات محرمانه يعني همين. نبايد به نزديكترين كسانت هم چيزي بگويي.

ـ اي بابا! تو ديگه كي هستي.

- وراميني جان، چرا فكر ميكني بايد همه چيز را براي مادرم تعريف كنم. آمديم و يك نفر پشت در ايستاده بود و حرفهاي ما را شنيد. آن وقت تو خودت مسؤوليت جان بچهها را به عهده ميگيري؟

مادر سكوت كرد و نگاهش را به آن دو كه با هم درِ گوشي صحبت ميكردند، دوخته بود.

ـ روايت است كه در جمع، مكروه است دو نفر با هم درِگوشي صحبت كنند.

اما اين حرف مادر هيچ تأثيري در رفتار آن دو نداشت.

ناگهان چشمان تيزبين او، از زير آستين حاج كاظم، به سفيدي گچ افتاد.

ـ مادر تو راستي راستي مجروح شدي؟ وقتي آقاي وراميني گفت فكر كردم شوخي ميكند. دست تو را گچ گرفتهاند.

ـ نه، چيز مهمي نيست. داشتيم توي جاده ميرفتيم كه به قول معروف جاده پيچيد و ما نپيچيديم.

ـ بگو ببينم وضعيت دستت چطور است؟ بايد عمل كني يا همينطور جوش ميخورد؟

حاج كاظم كه نميخواست مادر را نگران ببيند گفت: «مادر عزيز، دست چيز مهمي نيست جانت سلامت باشد. به جاي اينكه حال دستم را بپرسي، حال خودم را بپرس.» و بعد با وراميني زدند زير خنده.

مادر هم با آن دو خنديد و درست در ميان همان خندهها چشمانش را بست و صحنۀ مجروح شدن حاج كاظم را تصور كرد. آنها براي شناسايي با يک جيپ صحرايي به داخل جبهۀ دشمن رفتهاند. هوا كه روشن ميشود عراقيها آنها را ميبينند و دنبالشان ميكنند. بچهها سوار ماشين ميشوند و با سرعت به سمت خاك ايران به راه ميافتند. در ميان راه، ناگهان ماشين داخل يك چالۀ بزرگ ميافتد و هركس به طرفي پَرت ميشود و درست در همان لحظه دست حاج كاظم ميشكند.

ـ مادر جان، تو كه خودت همه چيز را ميداني. پس چرا ميپرسي؟

ـ ميپرسم تا بيشتر با حال و هواي جبهه آشنا شوم. اي كاش من هم ميتوانستم به جبهه بيايم، اما صد حيف كه از اين نعمت محرومم.


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده