شهید عبدالرزاق جمالی خرنجالی در سحرگاه اولین روز سال 1365 در سلیمانیه در منطقه شمال غرب در عملیات والفجر9 به شهادت رسید.
نگاهی به زندگی شهید عبدالرزاق جمالی خرنجانی

نوید شاهد: شهید عبدالرزاق جمالی فرزند حبیب الله در تاريخ 1342/01/04 در روستای خوزنگان از توابع شهرستان فسا در خانواده ای متدین و معتقد به دین اسلام دیده به جهان گشود. پس از طی دوران کودکی، در سن 7 سالگی وارد دبستان عمار یاسر زادگاهش شد و چون دارای استعداد سرشاری بود دوران دبستان را با موفقیت پشت سرگذاشت. بعد از آن 3 سال از دوره راهنمایی را در مدرسه راهنمایی شهید ذبیح الله مرادزاده به اتمام رسانید و برای ادامه تحصیل وارد دبیرستان سید جمال الدین اسد آبادی نوبندگان شد و مدت 4 سال در آن جا درس خواند.

بعد از اخذ مدرک دیپلم، او به فرمان امام خمینی (ره) لبیک گفت و با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، وارد بسیج شد و هنگام فتح خرمشهر در جبهه های حق علیه باطل فعالانه حضور داشت. پس از آن چون علاقه ای وافر به لباس مقدس سربازی داشت وارد آموزشگاه افسری شد و پس از یک سال آموزش، با درجه ستوان سومی وارد تیپ 55 هوابرد شیراز شد و فرماندهی گروهان را به عهده گرفت و عازم منطقه کردستان برای مبارزه با اشرار و متجاوزین عراقی شد.

شهید عبدالرزاق حدود 3 سال در ارتش صادقانه خدمت كرد و 22 ماه از خدمت خود را دلیرانه بر علیه متجاوزین صدامی نبرد نمود. او در سحرگاه 1365/01/01 در حالی که دعای تحویل سال را خوانده بود خداوند دعایش را اجابت کرد و حالش را به احسن حال تبدیل نمود و در سلیمانیه، در منطقه شمال غرب، بر اثر اصابت ترکش به ناحيه سر و گردن، در عملیات والفجر 9 به درجه رفیع شهادت نائل آمد. پیکر پاک و مطهرش در گلزار شهدای خورنگان به خاک سپرده شد.

ـــــــ « خاطرات شهید » ـــــــ

* خاطره از زبان همرزم شهيد:

من و شهيد جمالي در دانشگاه افسری هم دوره بودیم. او نسبت به ما هیکل ریزی داشت و بسیار شوخ طبع بود. با او شوخی می کردیم و هوایش را داشتیم. بعد از این که دوره مقدماتی را پشت سرگذاشتیم به تیپ 55 هوابرد شیراز اعزام، و او با قبول کردن مسئولیت فرماندهی گروهان، برای مبارزه با اشرار و کفار بعثی عراق، عازم منطقه کردستان گردیديم.

در زمان عملیات والفجر 9 به ارتفاعات بلند سلیمانیه اعزام شدیم، برف زیادی باریده و هوا سرد بود، طوری که بدنمان کرخت شده بود. شهید برای دلداری دادن به ما دائم بی سیم می زد و با ما شوخی می کرد و جویای وضعیت ما می شد. به خاطر وضعیت بد هوا صدا قطع و وصل می شد بعد از گذشت مدتی، ارتباطمان کاملاً قطع شد.

در آن زمان بود که مطلع شدیم شهید مورد اصابت ترکش و تیر مستقیم دشمن قرار گرفته، سريع خود را به او رساندیم، سر و گردنش تیر خورده بود، زود با پارچه ای زخم هایش را بستم، او در آن وضعیت با ما حرف مي زد و شوخی می کرد. می گفت: بچه ها من زودتر از شما شربت شهادت را نوشیدم، خیلی شیرین است باورم نمی شد بعد از گذشت چند ساعتی با لبخندی که بر لب داشت به شهادت رسید.

روحش شاد و راهش پر هرو باد

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده