کد خبر: ۴۲۰۶۲۵
تاریخ انتشار: ۱۸ بهمن ۱۳۹۶ - ۱۰:۰۴
شهید ناصر معصومی دریازدهم بهمن ماه 1362 در منطقه کوشک بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید.
مروری بر زندگی و وصیت نامه شهید ناصر معصومی

شهید ناصر معصومی فرزند شعبان در تاريخ 1339/06/03 در روستای دستجه فسا به دنیا آمد. دوران ابتدایی را در روستای محل زادگاهش گذراند و بقیه تحصیلات خود را تا کلاس سوم ابتدایی در فسا سپری نمود. او سپس به استخدام ارتش جمهوری اسلامی درآمد. شهید بزرگوار جوانی بسیار مهربان، مؤدب و با ایمان بود و چون در خانواده ای آشنا به مسائل و جریانات انقلاب رشد یافته بود فعالیت های بسیاری در جهت به ثمر رسیدن این انقلاب انجام داد.

اين شهید گرامي فردی مؤمن بود و همیشه زبانش را از هر گونه بدی نگه می داشت، در انجام واجبات دینی و اسلامی خود بسیار کوشا بود و بر حسب وظیفه و عشق و علاقه وافر خود به خدا و خاک وطن به مدت 15 ماه به جبهه های کفر ستیز اعزام گردید و خالصانه وظیفه مقدس خود را انجام داد. سرانجام در تاریخ 1362/11/11 در منطقه کوشک بر اثر اصابت ترکش به ناحيه سر، پشت و قسمت چپ بدنش به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

« وصیت نامه شهید »

بسمه تعالى

با عرض سلام بر پدر و مادرم

مادرجان! من این كاري را كه پیش گرفتم با عشق و علاقه ي خودم هست. مادر! وظیفه هر شخص مسلمان است كه از خودش دفاع كند، از خود دفاع كردن هیچ بلكه بایستى از ناموس خود دفاع كند راهى را كه من انتخاب كردم باعث سعادت و خوشبختى من و مردم است.

مادر! هدف من این است كه از اسلام و مملكت و ناموس خود دفاع كنم. این كار یك وظیفه دینى و مكتبى است، این هم جزء ایمان خواهد بود. و اما وقتى كه خودم را معرفى كردم براى سربازى هنوز شاه كثیف و خونخوار و جلاد در ایران بود و بعد كه تظاهرات و راهپیمايى شروع شد من پشیمان شدم كه چرا خود را معرفى كردم و اما این طور كه خدا و پیغمبر خواست این شاه جلاد آمریكايى سرنگون شد و بعد فكر كردم و گفتم: باید حتما براى اسلام و مملكت و براى ناموس خود و دیگران خدمت كنم. مادرجان! حالا هم شما ناراحت نباشید من نمى خواهم كه خودم را به كشتن دهم مى خواهم از شما خواهران و مادران دفاع كنم و بجنگم.

والسلام

« خاطرات شهید »

* خاطره از زبان اهالي روستا:

می دانیم که نیروهای نظامی بسیار جدی بودند مخصوصاً نیروهای ارتشی؛ شهید معصومي از نیروهای ارتشی و از اهالي روستای دستجه بود. یادم هست بچه که بودم از بالای ده می آمد و او را می دیدم، به او احترام می گذاشتم و سلامش می کردم و ایشان با خوشرویی و با خنده جواب سلام ما را می داد. من و بچه ها به خاطر اخلاق خوب و خوش برخوردیش او را خيلي دوست داشتیم.


مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید