چهارشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۶ ساعت ۱۳:۵۳
آن شب چراغ لاله‌ها سوسو نمي­زد / درويش مردي اين طرف ياهو نمي­زد / ديشب طناب ماه را دزديده بودند / يعني زمين هم چرخشي وارونه مي­زد

آن شب چراغ لاله‌ها سوسو نمي­زد

درويش مردي اين طرف ياهو نمي­زد

ديشب طناب ماه را دزديده بودند

يعني زمين هم چرخشي وارونه مي­زد

بر گونه ­ها احساس تب جاري نمي­شد

دستي غبار جاده را جارو نمي­زد

در آن سكوت بي­صدا هيچ آشنايي

سر بر مزار آن كمان ابرو نمي­زد

آمد كسي با كوهي از رويا سراغم

كوهي كه جز بر كوه غم پهلو نمي­زد

آمد كسي از موج دريا‌ها فراتر

موجي كه هرگز پيش ساحل رو نمي­زد

موجي كه مردي را به مشت خود گرفته

مردي كه جز در پيش حق زانو نمي­زد

نامش نمي­دانم پرستو يا پيمبر

عطرش نمي­دانم به عطر پونه مي­زد

ظهري كه او را تا خدا تشييع كرديم

با عصرعاشوراي مولا مو نمي­زد

*

تا بود ما اين­گونه بي مقصد نبوديم

ايمان فراوان بود و با هم بد نبوديم

تا بود استعداد مردي بود در ما

هر چند ما مردان صد در صد نبوديم

گر در مسلماني جوان بوديم اما

مغلوب شيطان­هاي كارآمد نبوديم

هم از مسلمان­ هاي معمولي فراتر

هم وارث اسلام بيش از حد نبوديم

با منطق بادا مبادا قهر بوديم

در انتظار هر چه پيش آيد نبوديم

در ما خداوند تعادل موج مي­زد

در كيش عاشق پيشگان مرتد نبوديم

پايان خط مستقيم ما خدا بود

دنبال اين خط­ه اي ناممتد نبوديم

يعني هميشه جمع اول شخص بوديم

يعني ميان جمله­ ها مفرد نبوديم

دريا! شهادت ده كه آيا تا قيامت

دنبال آقامان جد اندر جد نبوديم؟

*

دل در حضور خطبه­ هايش غرق مي­شد

وقتي رجز مي­خواند رعد وبرق مي شد

بعد از تو ما در حسرت پرواز مرديم

گاهي غضب ديديم و گاهي غبطه خورديم

فانوس­ها مردند و دريا جزرو مد شد

وقتي تو را بر شانه­ ي دريا سپرديم

صبح قيامت را به چشم خويش ديديم

بر مرگ خود زانو زديم اما نمرديم

فرموده بودي تا خدا راهي نداريم

ما هم قدم­ هاي شما را مي­ شمرديم

مي­شد تو را انكار كرد اما نكرديم

مي­شد تو را از ياد برد اما نبرديم

آن روز يك تابوت تن­پوش شما بود

خورشيد عاشورا كفن­پوش شما بود

*

مي­شد تو را از ياد برد اما چگونه؟

مي­شد برايت غم نخورد اما چگونه؟

وقتي تو در اجراي باران سهم داري

آخر فراموشت كند دريا چگونه؟!

بيداري­ ات افشا شده اما قلندر

باور كند بيداريت را تا چگونه

بسيار مولانايي­ ام اي شمس تبريز

كي مي­روي از ياد مولانا؟ چگونه؟

اي آشكار در خدا فاني كجايي؟

آي آفتاب ماه پيشاني كجايي

*

از بین ما بر خاست آقایی دوباره

آقا نه آقا! موج پيمايي دوباره

بر دشت­ های تفته بارانی مکرر

بر مشک­های تشنه سقایی دوباره

با او زمین را جوردیگرمی­توان دید

پل می­توان زد تا تماشایی دوباره

مردی که من از نقد حالش ناگزیرم

مردی که خواهد ساخت فردایی دوباره

آمد غدیر این بار محکم­تر ببندید

هوهوکنان دل بر تولایی دوباره

گُنجایش رنج جهان در شانه­هایش

گل می­کند خورشید در صبح صدایش

پر می­کشد از شرق دل­ها ماه ­روتر

پر می­کشد دل­ها کبوتر درکبوتر

ما باشما با عشق همزادیم آقا

مثل تو اهل آتش ­آبادیم آقا

در شادمانی­ های چشمت سهم داریم

در غصه­ هایت سخت ناشادیم آقا

ما قدر ساحل­ هاي دنيا اشك داريم

ما مثل بندر­هاي آزاديم آقا

از عهد و پیمانی که با دست تو بستیم

ما خویش هم در حیرت افتادیم آقا

در روز آخر هم اگر فرموده بوديد

ما قلبمان را هديه مي­داديم آقا

ما تا ابد با چشم تو در ارتباطیم

دنباله شیرین و فرهادیم آقا...


سروده: عبدالحمید رحمانیان

منبع: چشمه آیینه، گزیده شعر کنگره ایثار / به کوشش داریوش ذوالفقاری، معاونت فرهنگی و امور اجتماعی بنیاد شهید و امور ایثارگران، انتشارات مهر تابان 1395.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده