روایتی کوتاه از شهید محسن وزوایی
چهارشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۲۱
در عمليات فتح المبين راوي تيپ 27 محمد رسول الله(ص) در قرارگاه تاكتيکي تيپ بودم. در شب دوم عمليات قرار بود شهيد محسن وزوايي فرمانده گردان حبيب بن مظاهر تيپ 27 وارد عمل شود.

با دست مسير را به من نشان داد

نوید شاهد: در عمليات فتح المبين راوي تيپ 27 محمد رسول الله)ص( در قرارگاه تاكتيکي تيپ بودم. در شب دوم عمليات قرار بود شهيد محسن وزوايي فرمانده گردان حبيب بن مظاهر تيپ 27 وارد عمل شود.

پس ازعمليات با ايشان در پادگان دوكوهه مصاحبه اي داشتم. براي ايشان در اين عمليات در هدايت گردان مشكلي پيش آمده بود. وقتي از او خواستم توضيح دهد چگونه بر مشكل پيروز شده است گفت: من جلوي جمع با شما مصاحبه نمي كنم. فهميدم مسئله اي در كار است، مرا به گوشه اي برد و ازمن قول گرفت كه تا زنده است اين مسئله را براي كسي تعريف نكنم.

مي گفت: وقتي شهيد شدم مانعي ندارد آن را تعريف كني. می گفت: حاج احمد متوسليان پشت عمليات با من تماس گرفت و گفت: محسن چه كردي؟ به او گفتم: حاجي، راه را گم كرده ايم. بعد فهميديم حاج احمد از اين صحبت من حسابي بهم ريخته بود از قرارگاه بيرون آمده و قدم مي زد و فكر مي كرد و نمي دانست چه بايد بكند. لذا به بي سيم چي گفت: محسن را بگير تا با او صحبت كنم. بي سيم چي گفت: محسن به گوش نيست.

محسن مي گفت: وقتي نتوانستم راه را براي عبور گردان باز كنم.

به بالاي تپه اي كه در آنجا بود رفتم تا بتوانم مسير را پيدا كنم، اما پيدا نكردم. فهميدم مسيري را كه آمده ايم مسير شب هاي قبل نيست.

پشت تپه رفتم و با خلوص نيت دو ركعت نماز خواندم و در سجده ام با خدا حرف زدم و متوسل به حضرت زهرا(س) شدم و گفتم خانم رمز عمليات ما به نام شماست. ايام هم ايام فاطميه است عنايتي كنيد و حسابي گريه كردم و از خدا خواستم راه را به من نشان بدهد كه خون جوان هاي مردم بر گردن من نيفتد كه در اين صورت در قيامت نمي توانم پاسخگوي خون شهيدان و والدينشان باشم. محسن مي گفت سرم را كه از سجده بلند كردم با شنيدن صدايي به پشت سرم برگشتم و ديدم خانمي پشت سر من ايستاده و دستش را به طرف سمتي گرفته كه يعني از اينجا جلو برويد. اول فكر كردم وهم و خيال مرا برداشته است بعد خوب نگاه كردم ديدم نه، درست دارم مي بينم. زني محجبه ايستاده است و دارد مسير حركت گردان را با دستش به من نشان مي دهد. یك لحظه به مسير نگاه كردم و دوباره به عقب برگشتم كه آن خانم را ببينم اثري از او نديدم فهميدم عنايت حضرت شامل حال ما شده است. لذا سريعاً به سراغ گردان رفتم و از همان مسير كه حضرت به من نشان داده بود نيروها را حركت دادم و در همان مسير بود كه بالاي سر توپخانه عراق رسيديم و آنجا بود كه دريافتيم اين مسير بهترين مسيري بود كه ما را به توپخانه و عقب دشمن مي رساند مسيري كه حتي در شناسايي ها از آن غافل مانده بوديم. جالب اين بود كه در اين مسير گردان حبيب بن مظاهر حتي یک شهيد و زخمي هم ندارد.

راوي: عبدالامير رزاق زاده


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده