کد خبر: ۴۱۸۲۲۳
تاریخ انتشار: ۱۳ دی ۱۳۹۶ - ۱۰:۳۱
یک طرف، کانال عمیقی بود و طرف دیگر سنگرهای دشمن که بچه ها پشت آن ها پنهان شده بودند. تصمیم خودم را گرفتم، آیه واجلعنا را خواندم و ازلبه ی کانال آویزان شدم.
خاطره ای از شهید واحد اطلاعات عملیات « علی خالق نیا» (منتشر نشود)

نوید شاهد: شهید علی خالق نیا در پانزدهم تیر ماه 1337 در تهران متولد شد. وقتی کودک بود، با خانواده اش به مشهد آمد. پس از گرفتن دیپلم، مدتی را درهلال احمر و نیروگاه توس مشغول به خدمت شد. با شروع جنگ تحمیلی، وارد جبهه شد و به عضویت واحد اطلاعات و عملیات درآمد و در چند عملیات شرکت کرد. مدت سه سال در جبهه بود. پس از استراحت دوران مجروحیت، دوباره به جبهه می رفت. سرانجام روز یازدهم تیرماه 1365 در منطقه مهران و در عملیات کربلای یک بر اثر اصابت ترکش راکت هواپیما، به شهادت رسید. خاطره ای کوتاه از این شهید بزرگوار را با هم مرور می کنیم..


خاطره ای از شهید واحد اطلاعات عملیات « علی خالق نیا» (منتشر نشود)

چهار انگشت سیاه

در حال شناسایی بودیم که یک عراقی، از سنگر بیرون آمد. بچه ها به سرعت پنهان شدند. سرباز عراقی به خاطر جا به جایی بچه ها، به وضعیت آنجا، مشکوک شد. اسلحه اش را مسلح کرد، به دقت اطراف را نگاه کرد.

فاصله من با سرباز عراقی، خیلی کم بود. کوچک ترین حرکت من باعث حساس تر شدن او می شد.

در حالی که دستش روی ماشه تفنگ بود به سمت من حرکت کرد. قدرت تصمیم گیری را از دست داده بودم.

قلبم به شدت می زد. صدای نفس هایم بلند بود. اطراف را نگاه کردم تا راهی برای فرار پیدا کنم اما هیچ راهی به نظرم نمی رسید.

یک طرف، کانال عمیقی بود و طرف دیگر سنگرهای دشمن که بچه ها پشت آن ها پنهان شده بودند. تصمیم خودم را گرفتم، آیه واجلعنا را خواندم و ازلبه ی کانال آویزان شدم. صدای پای عراقی را می شنیدم که نزدیک تر می شد. لحظه ی بسیار سختی بود، فشار زیادی را تحمل می کردم. از یک طرف باید صدای نفس کشیدنم را کنترل می کردم و از طرفی دیگر، آویزان ماندن را. دهانم را باز کردم تا راحت تر و کم صداتر نفس بکشم.

خاطره ای از شهید واحد اطلاعات عملیات « علی خالق نیا» (منتشر نشود)

چند بار گرد و خاک های دیوار کانال، وارد بینی ام شد، نزدیک بود عطسه کنم، ولی خودم را نگه داشتم. سرباز عراقی بالای سرم ایستاد و اطراف را نگاه کرد، در حالی که پایش روی انگشتان دستم بود. آنقدر روی آن ها فشار آمد که بی حس شدند. اگر بیشتر می ایستاد، مجبور می شدم کاری کنم، اما خوشبختانه بعد از اینکه اطراف را نگاه کرد و خیالش راحت شد، به طرف سنگر برگشت. به سختی خودم را بالاکشیدم و بعد از جمع کردن بچه ها، ماموریت را تمام کردیم و به خط خودمان برگشتیم. بعد از این اتفاق، چهارانگشت دست چپم، دو ماه کبود ماند.

خاطره ای از شهید واحد اطلاعات عملیات « علی خالق نیا» (منتشر نشود)

خاطره ای از شهید واحد اطلاعات عملیات « علی خالق نیا» (منتشر نشود)

راوی:برادر شهید، به نقل از خود شهید

منبع: چشمان فرمانده، خاطراتی از دلیرمردان شهید واحد اطلاعات عملیات یگان های رزم خراسان

نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید