کد خبر: ۴۱۸۱۹۰
تاریخ انتشار: ۱۲ دی ۱۳۹۶ - ۱۲:۳۱
شهید محمد بیدکی فسایی در چهاردهم دی ماه 1359 در منطقه آبادان، ماهشهر بر اثر اصابت آتش سلاح دشمن به شهادت رسید.
زندگینامه و وصیتنامه  شهید محمد بیدکی فسایی

شهید محمد بیدکی فسایی فرزند فریدون، در تاريخ 1331/01/04 در شهرستان فسا در خانواده ای متدين به دنیا آمد؛ تحصیلات خود را تا کلاس سوم دبیرستان در شهرستان فسا ادامه داد و سپس به استخدام ارتش در آمد و حدود ده سال خدمت كرد. شهید بیدکی پس از ازدواج صاحب 2 فرزند پسر و 1 فرزند دختر شد. او در جریانات انقلاب و بحران آن روزها با وجود این که یک ارتشی بود خانواده خود را به رفتن در تظاهرات علیه شاه ترغيب می نمود و در پخش اعلامیه های امام کوشا بود.

اين شهید بزرگوار فردی خدادوست، مؤمن و صادق بود و تمام واجبات دینی را به خوبی انجام می داد، در برخورد با اقوام، خویشان و دوستان بسیار محترم و مؤدب بود، با توجه به عقیده و تعهد خود برای دفاع از دین و آیین و کشورش به جبهه های حق علیه باطل شتافت و نه ماه خالصانه جنگید. سرانجام در تاریخ 1359/10/14 در منطقه آبادان، ماهشهر بر اثر اصابت آتش سلاح دشمن به درجه رفیع شهادت نائل آمد و در دارالرحمه شیراز به خاک سپرده شد.

« وصیت نامه شهید »

با درود به رهبر گرامی و امام بزرگوارمان، و سلام بر شما پدر و مادر گرامی؛ ضمن تقدیم عرض سلام، سلامتی شما را از خداوند بزرگ خواهانم. باری خواستم با چند کلمه ای نامه مزاحم وقت گرامی تان شوم از این که مدتی است از شما دور شده ام و نمی توانم خدمت برسم بسیار ناراحتم، چون من وقتی به شیراز می آیم از بس گرفتاری دارم نمی توانم زیاد شما را ببینم.

خوب مادرجان و پدرجان! حالتان چطور است؟ امیدوارم که خوب و خوش، در سایه امام بزرگوارمان زندگی کنید و از این که دیر نامه نوشتم چون آدرس مشخصي ندارم حالا هم به توسط یکی از رفقا نامه برایتان می فرستم. پدرجان! از این که خبر بدی برایتان آوردند و کمی ناراحت شده ای سخت خودم هم ناراحت شدم تمام این حرف ها دروغ است هر وقت از طریق رادیو چیزی ابلاغ شد آن وقت شما می توانی نگران شوی و آن هم نگرانی ندارد چون که من در راه خدا و در راه خلق ستم دیده جان فشانی می کنم و اگر جانم را هم در راه امام بزرگوارم بدهم هنوز کاری نکرده ام.

از شما خواهش دارم اگر من شهید شدم برایم گریه نکنید چون که من خودم خواستم و رفتم. به خدا مادرجان تا حالا چند بار خواستند مرا به زور بفرستند ولی دلم قبول نمی کند که برگردم و برادرانم را در جبهه تنها بگذارم. همین دیروز بود که با یک پیروزی بزرگ رو به رو شدم و یک حلقه گل به گردنم انداختند. خوب چطور می توانم برگردم؟ وقتي که این قدر در جبهه به من احتیاج دارند چطور به شیراز بیایم؟

خواهشی که از شما دارم این است که امام را تنها نگذارید فقط شما هستید که می توانید مشت محکمي به دهان این آمریکای جنایتکار بزنید و خون من و امثال من را پایمال نکنید. باز هم می گویم مادرجان! پدرجان! و خواهرجان! اگر من شهید شدم برایم گریه نکنید که دشمن از اين كار شما خوشحال شود و یاد تمام خانواده عزیز شهدا کنید و هر وقت توانستید یک سری به بچه ها بزنید که امیدشان اول به خدا و دوم به شماست.

پدرجان و مادرجان! اگر توانستم حداقل تا 15روز دیگر خدمت شما می رسم و اگر نتوانستم باید مرا ببخشید چون که دست خودم نیست، عشقم شهادت و پیروزی است. بیشتر از این مزاحم وقت عزیزتان نمی شوم، زیاده عرضی ندارم، امام را دعا کنید. خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار، از عمر ما بکاه و به عمر او بیفزا. آمین یا رب العالمین

راستی از قول من سلام به خواهرانم، برادرانم و تمام اقوام و خويشان برسانید و احوالپرسی کنید.

خدانگهدار شما


زندگینامه و وصیتنامه  شهید محمد بیدکی فسایی

ـــــــ « خاطرات شهید » ـــــــ

* خاطره از زبان خانواده شهيد:

خواب شهید به نقل از خانواده شهید

من داخل یک بیابان تنها نشسته بودم و به کوه نگاه می کردم که دیدم ناگهان از پشت کوه فردی ظاهر و نمایان شد، وقتی جلو آمد، دو نفر بودند که یکی از آنها شهید است، که بسیار جوان شده بود و هر دوی آنها نورانی بودند، آمدم فریاد بزنم که شما کجا بودید؟ و این جا چه کار می کنید؟ صدایم بیرون نمی آمد و نمی توانستم با او صحبت کنم. شهید به من گفت: چه کار می کنی؟ چرا ناراحت هستی؟ به گريه افتادم و خیلی گریه کردم، گفتم نگران خانواده ام هستم. برای خانواده ام دعا کن.

خواب دیگر:

من در منزلي که اطراف آن را درخت پوشانده بود و چندین جوی آب در کنارش جاری بود در کنار یکی از چوب ها نشسته بودم، یک دفعه شهید با چهره اي شادات و با نشاط جلو آمد. بعد از سلام و احوال پرسی؛ گفتم: چطور شده که به این جا آمدید؟ در جواب من گفت: عکس و شناسنامه ام خراب شده، آماده ام تا تحویلشان بدهم تا بیشتر از این خراب نشود.

من با ديدن شهید در خواب و ذکر این نکته متوجه شدم که شهدا شاهد و ناظر بر اعمال ما هستند و به فکر جمع آوری آثار آنها افتادم.

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید