داستانی که می خوانید از شهید علی اصغر سبزیکار به روایت مادر شهید است. شهید سبزیکار معاون اطلاعات و عملیات تیپ مستقل 21 امام رضا (ع) در تاریخ بیست و یکم بهمن سال 1364 در عملیات والفجر8 در اروند رود بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید.
من21 بهمن مي آيم

نوید شاهد: يك روز صبح از خانه بيرون رفتم كه براي خانه چيزي بخرم، توي كوچه، حاج محمود جهانگيري (شوهر خواهرم ) را ديدم و گفتم:

- از اصغر ما چه خبر داريد؟

- خبري خاصي ندارم، فقط به محسن كريمي سفارش كرده است كه چندتا عكس و فتوكپي شناسنامه و مدرك ديپلمش را برايش بفرستيم.

با خودم گفتم:

- اين چه حرفي است، يعني چي، مگه اون جا عكاس نيست كه از من عكس خواسته اند!

يكه اي خوردم، چون وقتي جلال ( پسر داداشم ) هم شهيد شده بود همين مدارك را از خانواده اش خواسته بودند، بنابراين شروع كردم به گريه كردن. حاج محمود جهانگيري پرسيد:

- حالا چرا گريه مي كني؟ برو از محسن بپرس، ببين قضيه چيه!

رفتم، محسن را نديدم، مادرش مي گفت:

- محسن نيست، وقتي آمد بهش مي گم.

از آمدن محسن خبري نشد، همان شب توي برف ها باز رفتم خانه ي

خواهرم و از محسن پرسيدم:

- محسن جان بگو اصغر چيكار شده است ؟

- هيچ طور نيست، شما فردا برويد خانه ي آقاي چمني تا اصغر آقا خودش زنگ بزند و با شما صحبت كند.

فرداي آن روز وقتي رفتم خانه ي آقاي چمني، علي اصغر زنگ زد، بعد از سلام و عليك گفتم:

- مادر! تو كه مرا كشتي! چرا نمي آيي؟

- مادر من نمي توانم الآن بياييم.

- مادر جان! وقتي ازم عكس خواستند، اگر بداني چه قدر گريه كردم كه خدا مي داند .

- چرا مادر گريه كنيد؟

- با خودم گفتم حتماً شهيد شده اي!

- حالا فرض كنيد ، شهيد شده ام، شما بايد گريه كنيد؟

- پس چيكار كنم؟ برقصم!

- مادر من! شهيد كه گريه نمي خواهد!

- اين حرف ها را ول كن، حالا بگو كي مي آيي؟

- مادر من! كي كار شيطان است؟

- بر شيطان لعنت، تو را به خدا بگو كي مي آيي؟

- من 21 بهمن مي آيم.

منبع: داماد اروند، خاطرات شهید علی اصغر  حاجی غلام زاده سبزیکار


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار