چهارشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۳۲
آنچه می خوانید از ارادت شهدای جنگ تحمیلی به سیدو سالار شهیدان حضرت امام حسین (ع)، برگرفته از کتاب سروهای سرخ نوشته غلامعلی رجایی است.
5 روایت از عشق جاودانه شهیدان به حضرت سیدالشهدا(ع)

روایت اول

سال 1360 در عمليات« مسلم بن عقيل » به عنوان رانند ة آمبولانس در تيپ عاشورا سازماندهي شدم . يك روز پس از عمليات كه به خط رفتم ، ديدم همة بچه ها منتظر آمبولانس هستند . سراسيمه به سراغم آمده و خواستند يك برادر سپاهي را كه از ناحية شكم مجروح شده بود ، به بيمارستان برسانم . پس از انتقال آن برادر مجروح به آمبولانس، به سرعت

به طرف بهداري حركت كردم اما در بين راه نگران حال او بودم . از او تنها صداي يا مهدي يا مهدي (عج) مي آمد و هيچ ناله اي نمي كر د. چند كيلومتر كه رفتم احساس كردم مرا صدا مي زند . دقت كردم ديدم مي گويد: «! برادر، برادر، نگهدار » نگه داشتم .

گفتم چه مي خواهي؟ با صدايي لرزان و چهره اي بشاش و چشماني جذاب به من خيره شد و گفت« مقداري به من آب بده، جگرم مي سوزد !» گفتم با اين خونريزي شديد آب برايت مضر است. گفت: « مي دانم، اما كار از من گذشته! »

تصميم گرفتم خواسته اش را اجابت كنم . ليوان آب را كه به او دادم ،

ديدم نخورد . مكثي كرد و آب را برگرداند . پرسيدم چرا نخوردي؟ مگر نگفتي جگرت از تشنگي مي سوزد؟

گفت: من مي دانم كه شهيد مي شوم، پس بگذار مانند سرورم امام حسين(ع) با لب تشنه به ملاقات خدا بروم.»

مدتي بعد كه به نزديكي پد هلي كوپترِ حمل مجروح رسيدم ، ديدم از او صدايي نمي آيد. خيال كردم بي هوش شده است اما برادران پزشك گفتند به شهادت رسيده است.

راوی: برادر بسیجی «جواد اسفندی» - بولتن خاطرات تبلیغات جبهه و جنگ قرارگاه کربلا


روایت دوم

«محمد»تنها فرزند من بود که در سن چهارده سالگی عازم جبهه شد. او عشق عجیبی به امام حسین (ع) داشت. با وجود کمی سن، در منطقه های مختلف عملیاتی شرکت کرد. دوازده سال بیشتر نداشت که با ما به مشهد مشرف شد و در کمال تعجب من و خانواده، برای خود خلعت خرید.

او پس از هفت سال حضور در جبهه، در عملیات «والفجر10» به بهشت بار یافت.

راوی: پدر بسیجی شهید «محمد مهتدی»


روایت سوم

يك روز كه تعدادي مجروح را از خط به بيمارستان پادگان سرپل ذهاب آورده بودند و همه به آنها رسيدگي مي كردند ، ناگهان يك موشك سه متري به نزديكي بيمارستان اصابت كرد كه باعث شهادت تعدادي از مجروحين شد . لحظاتي كه براي آنها آخرين لحظه بود، وا قعاً تماشايي و حيرت انگيز بود. در بين آنها برادر پاسداري بود كه انگار امام حسین (ع) در برابرش حاضر شده است . او بي توجه به حضور پرستاران و امدادگران و بدون اينكه احساس درد و ناله اي بكند، با آن حضرت صحبت می کرد.

به یاد دارم که عاشقانه و متواضعانه خطاب به آقا گفت: « آقا من می خواستم بیایم حَرَمت را ببینم. آقا من می خواستم بیایم حرمت را غبار روبی بکنم...»

او در حین صحبت – که هر لحظه صدایش ضعیف تر می شد – به بهشت پر کشید.

راوی: خواهر امدادگر بسیجی «مهری یزدانی»


روایت چهارم

در ابتداي جنگ يك دانشجوي رشتة پزشكي خودش ر ا از آمريكا به جبهه هاي جنگ رساند ه بود و در جبهة كرخه پا را از خط مقدم عقب تر نمي گذاشت. هرچه به او اصرار مي كرديم به خط دوم كه براي او سنگري ساخته شده بود برود تا بتواند بچه هايي را كه مجروح مي شوند مداوا كند، نمي پذيرفت.

در نهايت با اصرار زياد پذيرفت و در خط دوم مستقر شد . يك روز كه با همديگر صحبت مي كرديم، گفت:« دوست دارم در نماز صبح در حال سجده به گونه اي شهيد بشوم كه چيزي از جسم من باقي نماند، چون در مقابل امام حسین (ع) که برادر ابوالفضل (ع) آن گونه به شهادت رسید، خجالت می کشم.»

چند روز بعد صبحگاهان در حال نماز و در هنگام سجده خمپاره اي به او اصابت كرد و او را تكه تكه كرد . اين خمپاره سفيري بود كه او را به بهشت اعلي كشانيد.

راوی: سردار پاسدار محمدعلی صبور


روایت پنجم

هنگامی که به فکر می افتم که قطعه قطعه این خطه و خاک با خون پاکان و اولیاءالله شسته شده است؛ با خون کسانی که اکنون در جوار سید مظلومان و سیدالشهداء امام حسین (ع) قرار دارند، آرزوی دیدار امام حسین (ع) آن چنان در من شعله ور می شود که از خدا می خواهم شهادت را روزی من می کند و مرا با « امام حسین (ع) محشور کند... من تا به حال در راه خدا کاری نکرده ام، بگذار خون من بریزد و این حداقل هدیه ای است که می توانم به خدا، اسلام، انقلاب ، امام و امت هدیه کنم.

از دست نوشته های شهید «مهدی نجفی»

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده